Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - سیندرلا /زهره حكيمي
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب


سیندرلا

زهره حكيمي

                          

سر شب توی دیسکوی رستوران کشتی دیده بودمش؛نشسته بودم و قهوه می خوردم وهنوز حالم به هم نخورده بود.او کنار پیست ایستاده بود.اول کفش های سیندرلایی اش توجهم راجلب کرده بودوبعد ،این که نمی رقصید وتمام حواسش به پنجره بود وبه دریای  پشت آن که داشت درتاریکی فرومی رفت.به نظرم آن کفش های توری پولکدوزی شده فقط برای این خوب بود که بی تاب روی کف صیقل خورده ی پیست بلغزند.

کفش هاش به یادم آورده بودند که دیروزهم روی عرشه دیده بودمش که داشت دریای غرق در نور غروب را به دقت نگاه می کرد.  

وحالا این جابود. روی عرشه خالی ونیمه تاریک ،پشت به من نرده های عرشه را با دست گرفته بودومحودریا بود.کاپشن پوشیده بود با دامنی کوتاه و همان کفش های سیندرلایی.چرخی زد وپشت داد به نرده ها، سر را بردعقب.موهای بلندش مثل چیزی جدا از پیکرش آویختند آن طرف نرده ،سمت دریا.نگاه مات وگنگش نشان می داد که هوشیار نیست ولی حالش از من بهتر بود که دریا زده ودل آشوب نشسته بودم و سعی می کردم به جایی نگاه نکنم جز نوک کفش هام.نشست کنارم و پرسید :

"دریا زده شدی؟" 

 سر تکان دادم. نفس بلندی کشید و گفت:

" می دونی ساعت چنده؟"

در لحنش بیشتر سرزنش بود تا سوال.مثل هشدار دادن به کسی که سر قرار دیر آمده یا کسی که وقت کمی دارد و متوجه نیست.به ساعت نگاه کردم:"یازده و نیمه."   

"کاش دریا هم مثل آسمون روشن بود."

 نگاه کردم .آسمان هنوزروشن بود روشنی شیری رنگ یک نیمه شب قطبی تابستان بر خلاف دریا که تاریک بودومثل پارچه ابریشم سیاهی کشیده شده بود تا افق و از آن جا یواش یواش ورم می کردومی آمد جلوبه بدنه کشتی که می رسید مثل حبابی ازقیرمی ترکید و صدایی می کرد شبیه صدای افتادن سطل در چاه آب. چلپ. 

پرسید:"توریستی؟"

"بله."

"دفعه اول بودکه هلسینکی رو دیدی؟"

"بله."

"تنهایی؟"

"همسفرم خوابه."

"شوهرته؟ "ا

"خواهرم."

 انگلیسی حرف می زد با لهجه ای که نفهمیدم مال کجاست.همراه با مکث ها وکشیدن های ناشی از مستی.باید برای فهمیدن هر کلمه اش دقت می کردم.

پرسید:"توچرا نخوابیدی؟"

نتوانستم جواب بدهم تماشای روی هم غلتیدن امواج حالم رابد ترکرده بود روده هایم به هم پیچید،نفسم گره خورد ودل به هم خوردگی دهانم را پرآ ب کرد دوباره شروع کرد:

"تونستی هلسینکی رو ببینی؟"

گفتم:"تقریبا ."و لبهام را به هم فشار دادم.

"هیچ چیز مزخرف تر از یک سفر دریایی کوتاه نیست.موافقی؟"

گفتم:"بله." 

 این نظرواقعیم بود.دیروزعصر با کشتی ازاستکهلم راه افتاده بودیم صبح رسیده بودیم هلسینکی.فقط یک صبح تاعصربرای دیدن هلسینکی. و حالاداشتیم برمی گشتیم استکهلم.

کش براقی را که فکر کرده بودم النگوست از مچ دستش باز کرد وموهاش را با آن جمع کرد بالای سرش.

گفت:"سفر دریایی واقعی باید شش ماه طول بکشه."

جواب ندادم. پرسید:"موافقی؟"

"نه. شش ماه روی آب وحشتناکه."

"عالیه آرامش کامل."

کش را از دورموهاش باز کرد ودوباره انداخت به مچ دستش گفت:

"ماه در اومد."

نگاه کردم به آسمان.ماه تار وشفاف از خلال لایه های نازک وپر مانند ابر دیده می شد.بی هوا بلند شد ودوید طرف نرده ها و استفراغ کرد .رفتم کنارش.

"خوبی؟"

سر تکان داد دستمالی ازجیب کاپشنش بیرون آورد و لبهاش را پاک کرد.کمکش کردم تا بنشیند روی نیمکت.ماه زرد و نقره ای سرید روی عرشه و من در نور آن توانستم حلقه های سیاه دور چشمش را ببینم و صورتش را که می شد بیست و پنج ساله باشد یا سی ساله .پلک زد و گفت:

"می دونی به چی فکر می کنم ؟یه سفر دریایی خیلی طولانی."

جواب ندادم.گفت:"از فردا باید دوباره برم سر کار."

"خوبه."

چپ چپ نگاهم کرد:"مزخرفه."

باد شدید شد و موهاش را مثل شالی از حریر به پشت راند. پاکت سیگاری از جیب بیرون آورد وگرفت جلو من. گفتم:"نمی کشم."

سیگاری بیرون کشیدوفندک زد دستش را حفاظ شعله کرد وسیگاررا گیراند.پک های عمیق می زد و دود را از بینی می داد بیرون.

گفتم :"می شه سیگارتو بگیری اون طرف."

باد دود را مستقیم می آورد توی صورت من.

 بلند شد پیلی پیلی خورد و رفت طرف نرده ها و خم شد. همان لحظه صدای چلپ برخورد موج با بدنه کشتی آمد بی اختیار داد زدم :"مواظب باش."

برگشت نگاهم کرد ولبخند زد فکر کردم "دیوانه." پک محکمی به سیگارزد و سیگار روشن را انداخت توی دریا

گفت:"یه کشوری تو اقیانوس آرام هست که داره کم کم می ره زیر آب. اسمش یادم نیست."

"اسمش کریباتیه. یه کشور جزیره ایه."

بلند خندید:" فکر کن اهل اونجا باشی و چند سال دیگه ازت بپرسن کشورت کجای نقشه س . اون وقت مجبوری ته دریا رونشون بدی."

خنده اش بلند تر شد. چند دختر وپسر که لیوان نوشیدنی در دست رد می شدند با تعجب نگاهمان کردند و ازدر گردان عرشه گذشتند . باد میان در گردان پیچید و هو کشید.چیزی نقره ای وغلتان مثل ستاره ای که سقوط کند، لحظه ای روی آب چرخ زد و فرو رفت توی دریا.

جیغ کشید:"دیدی؟ ماهی بود."

"بله دیدم."

"به نظرتوماهی ها اون زیر نمی ترسن؟"

شانه بالا انداختم:"نمی دونم."

" آخه اون زیر باید خیلی تاریک باشه.تاریک وترسناک."

لحظه ای مکث کرد وبعد بلند گفت:"کاش دریا هم مثل آسمون روشن بود."

گفتم:"روزا روشنه."

بلند وجدی گفت:"نه. روزهام روشن نیست سطحش روشنه اما اون زیر تاریکه."

 با خشم نگاهم می کرد انگار من مسئول تاریکی ته دریا هستم.پرسید:

"تا حالا به مردن فکر کردی؟"

جواب ندادم. دیگر فهمیده بودم که فقط سوال می کند نه منتظر جواب می ماند و نه جواب ها برایش مهم هستند.

ادامه داد:"من فکر کردم. هم به مردن هم به این که چطوری بمیرم."

ً مزخرفاتش تمامی نداشت چه خوب می شد اگر می رفت.

 پرسید:" به نظر تو بهترین شکل مردن کدومه؟"

بی حوصله گفتم:"به این چیز ها فکر نکردم."

"من فکر کردم . غرق شدن توی دریا بهترین شکل مردنه."

پاک دیوانه بود. بلندشد وروی عرشه راه افتاد.هنوزتعادل نداشت وپیلی پیلی می خورد . دست ها را باز کرد وهمان طور که مثل پرنده ای در حال فرود چرخ می زد  آرام زانو ها را خم کرد و گفت:"آب از سرت می گذره.یه رشته حباب از دهنت بیرون میاد و گوشات شروع می کنه به زنگ زدن."

ایستاد:"بعد همه چی تموم می شه." دست ها را از دو طرف آویزان کرد

"تا حالا آدم غرق شده دیدی؟"

"نه. ندیدم."

" من دیدم اصلا ترسناک نبود. کوه یخ هم دیدم. خوب که نگاهش کنی مغزش آبی رنگه . یه آدم که ازغرق شدن نجات پیدا کرده بود می گفت وقتی داشته غرق می شده ازتوی یه تونل آبی رنگ رد شده.می گفت نجات غریق هاازوسط تونل برش گردوندند." 

"خب.که چی؟"

"یعنی همه قسمت های غرق شدن خوبه جز تاریکی ته دریا."

بادتبدیل به نسیم ملایمی شده بودو بوی دریا ونمک می آورد.حالم کمی بهتر شده بود گفتم:

"ا معلوم نیس که اون زیر تاریک باشه؟ تو جنوب کشور من مردم عقیده دارند آدم های غرق شده ته دریا به زندگی ادامه می دن. می گن ته دریا شهر هایی هس که مردمش آدم های غرق شده ن. "

خم شده بودآرنجش را گذاشته بود به نرده و دستش را زده بود زیر چانه و منتظر نگاهم می کرد.

گفت:"تا حالا چنین چیزی نشنیده بودم باز هم بگو."

"این یه باوره من چیز زیادی ازش نمی دونم اما شنیدم  بعضی وقت ها ساحل نشین ها برای غرق شده ها غذا می پزن و می گذارن لب دریا."

با چشم بسته گوش می داد.زیرنورماه چهره اش آرام و در فکر بود. مدتی به همان حال ماند بعد پرسید: "همین؟ چیز دیگه ای نمی دونی ؟"

دوباره سرم گیج می رفت عرشه و دریا شروع کرده بودند به چرخیدن.

"ن.....نه فکر نمی کنم چیزدیگه ای بدونم. جز این که بعضی ها می گن غرق شده ها رو دیدن که اومده بودن روی آب تا به زنده ها سر بزنن. البته همه ش خیالاته."

" خوبه. خیلی خوبه."

حال آدمی را داشت که در خواب حرف بزند. چراغ های عرشه خاموش شد. درست نیمه شب بود کشتی تکان تندی خورد . دل و روده ام به هم پیچید دندان هام را به هم فشار دادم و چشم هارا بستم.

صدایش آمد:"من رفتم."

دراز کشیدم روی نیمکت.چند لحظه گذشت وصدایی آمد.صدای چیزی که هوارا بشکافد یا بادی که از میان دری چرخان بپیچد.سرم داغ شد از جا پریدم عرشه خالی بود. صدای چلپ آمد ستاره ای نقره ای وغلتان فرو رفت توی آب.دویدم طرف در راهروخالی بود و در گردان می گردید.                                   

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 47 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت