Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - تاریخچه‌ی مختصرِ مردگان
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

تاریخچه‌ی مختصرِ مردگان

کوین بروکمایر

برگردان: علی رحمانی

هنگامی که مرد نابینا به شهر رسید، مدّعی شد که در سفرش از بیابانی از شن جان‌دار گذر کرده است. گفت اوّلش مُرده و بعد (شَتَرق!) بیابان. داستان را برای هرکس که گوش می‌داد تعریف می‌کرد. هم زمان گردنش را کج کرده بود تا صدای قدم‌های مردم را دنبال کند. بارشی از خاک سرخ از ریش‌اش فرو می‌ریخت. می‌گفت که بیابان برهنه و متروک بوده، و همچون ماری برایش ‌هیس می‌کشیده. روزها و روزها پیاده می‌رفته تا اینکه تپه ماهوری زیر پایش از هم فروپاشیده و موجی از شن‌ آن‌چنان به سمتش خیز برداشته که به صورتش برخورد کرده است. سپس همه چیز ساکن شده و همچون قلبی شروع به تپیدن کرده بود. صدا از هر چیزی که تا کنون شنیده بود واضح‌تر می‌نمود. می‌گفت فقط در همان لحظه بود که، در حالی‌که میلیون‌ها شن نوک‌تیز می‌خورده توی صورتش ،حقیقتاً پی می‌بَرد که مرده است.


جیم سینگر، که مدیریت یک مغازه‌ی ساندویچ فروشی را در بافتِ تاریخی شهر بر عهده داشت، می‌گفت که احساس کرده است انگشت‌هایش سوزن‌سوزن شده و بعد نفسش بند آمده. می‌گفت «قلبم بود» و با کوبیدن روی سینه‌اش تأکید می‌کرد. «توی تختِ‌خوابِ خودم جانم را گرفت.»  چشم‌هایش را بسته و وقتی دوباره بازشان کرده بود، سوارِ یک قطار بود. از همان قطار‌های برقی که بچه‌ها را توی شهرِبازی‌ها می‌گردانند. ریل‌ها او را از میانِ جنگل انبوهی پوشیده از درختانِ طلایی- قهوه‌ای عبور می‌دادند، امّا این درخت‌ها در اصل زرافه بودند و گردن‌های درازشان مثلِ شاخه‌های درخت به آسمان می‌رسید. بادی وزیدن گرفت و ‌‌خال‌های پشتشان را از جا کند. خال‌ها دور و برش شناور بودند و در دنباله‌ی قطار چرخ می‌خوردند و فرو می‌رفتند. مدّت زیادی طول کشید تا فهمید صدای تپشی که می‌شنود، تلق‌تلق چرخ‌ها بر روی خطوطِ آهن نیست.


دختری که دوست داشت توی پارک زیرِ یک درختِ صنوبر بایستد، می‌گفت در اقیانوسی به رنگِ گیلاس‌ِ خشک مرده‌است. می‌گفت برای مدّتی آب وزنش را تحمل می‌کرده، و او همین‌طور که به پشت دراز کشیده بوده و در چرخه‌هایی بی‌هدف دور می‌خورده، قطعات هم‌سرایی ترانه‌های پاپی را که در خاطر داشته، زیر لب می‌خوانده: ولی بعد غرّش رعدی شنیده شد، ابرها از هم شکافته شدند و اطرافش، ده‌ها هزار ساچمه‌ شروع به فرو افتادن کردند. او تنه‌ی ترک‌برداشته‌ی صنوبر را نوازش می‌کرد و می‌گفت که تا آن‌جا که می‌توانسته گلوله‌ها را بلعیده‌است. نمی‌دانست چرا. مثل یک گونیِ پُر از سرب به آرامی از میانِ لایه‌های اقیانوس فرو رفته و غرق شده بود. دسته‌‌های ماهی، با پولک‌های آبی و زردی که درخشنده‌ترین چیزهای درون آب بودند، از کنار او با اندک تماسی می‌گذشتند. و در تمام این مدّت، در سرتاسر محیط اطرافش آن صدا را ‌شنیده‌بود. همان صدایی که همه شنیده‌بودند، صدای منظّم تپشِ قلبی غول‌پیکر.


داستان‌هایی که مردم درباره‌ی گذار می‌گفتند به ‌اندازه‌‌ی میلیارد‌ها زندگی‌شان متنوع و با جزئیات بود. و از آن داستان‌های دیگر- همان‌هایی که در مورد مرگ‌هایشان می‌گفتند- بسیار منحصر به فردتر. به هر حال چند روش که بیشتر برای مردن وجود نداشت: یا قلبت جانت را می‌گرفت، یا سرت، و یا اینکه کارِ یک مرضِ جدید بود. امّا هیچکس یک مسیر گذارِ تکراری نداشت. لو پیلی می‌گفت که شاهد بوده اتم‌هایش مثل تیله از هم گسسته‌ شده‌، دورِ دنیا غلتیده‌اند و سپس دوباره از هیچِ مطلق گرد هم آمده‌اند. هان‌بینگ‌لی تعریف می‌کرد که در هیئت شته‌ای از خواب برخاسته و عمری را تمام و کمال توی گوشتِ یک هلو زندگی کرده ‌است. گراسیلا کاوازوز فقط می‌گفت که خودش برف باریده – همین سه کلمه- و هر وقت کسی برای گفتن جزئیات بیشتر او را تحت فشار می‌گذاشت، محجوبانه لبخند می‌زد.


حتّی دو تا گزارش‌ هم مثل هم نبودند. در عین حال آن صدای کوبش طبل‌گونه همواره حضور داشت.


بعضی از مردم اصرار داشتند که صدا هرگز از بین نرفته است، و اگر تمرکز کنی و گوش‌هایت را به رویش نبندی می‌توانی آن را بطورِ خفیفی پشتِ همه‌ی چیزهای شهر بشنوی. پشتِ صدای ترمز‌ها، بوق‌ها، زنگ‌ درهای رستوران و تیلیک ‌تیلیک و تق‌تق انواع مختلف کفش‌ها روی سنگفرش پیاده‌رو. دسته‌های مردم با هم به پارک‌ها و یا پشتِ‌بام ها می‌رفتند و پشت به پشتِ هم در سکوت می‌نشستند تا فقط بتوانند به آن گوش دهند. دا-رام. دا-رام. دا-رام. مثلِ این بود که سعی کنی پرنده‌ای را ‌که از زمین پر گرفته در میدانِ دیدت نگه داری. در حالی که آن پرنده کم‌کم  محو شده و همچون نقطه‌ای در آسمان ناپدید می‌شود.


لوکا سیمز در همان اوّلین هفته‌ی حضورش در شهر، یک دستگاه چاپ استنسیل کهنه پیدا کرده بود و تصمیم گرفته بود از آن برای انتشارِ روزنامه‌ استفاده کند. هر روز صبح بیرونِ کافی شاپِ ریور رود می‌ایستاد و برگه‌هایی را که چاپ کرده بود پخش می‌کرد. یک شماره‌ی ویژه‌ی نشریه خبر و تفسیرِ ال. سیمز –که مردم آن را نشریه‌ی سیمز می‌خواندند- به همین مسأله‌ی صدا پرداخته بود. کمتر از بیست درصد مردمی که لوکا با آنها مصاحبه کرده بود مدعی بودند که پس از گذار هنوز قادرند آن صدا را بشنوند، امّا تقریباً همگی توافق داشتند که آن صدا به هیچ چیز به اندازه‌ی ضربانِ قلب شبیه نیست.(هیچ چیز غیر از آن نمی‌توانست باشد) لذا سوال این بود که منشاءش کجاست؟ ممکن نبود صدای قلبِ خودشان باشد، چرا که قلب‌های آنان دیگر نمی‌تپید. محمود قاسمِ پیر معتقد بود که این صدا، تپش حقیقیِ قلبش نیست بلکه خاطره‌ی صدایی است که چون برای مدّتی طولانی شنیده است و در عین حال از توجه به آن غافل مانده ، در گوشش پژواک می‌شود. زنی که کنارِ رودخانه النگو می‌فروخت فکر می‌کرد که صدا، تپشِ قلبِ مرکز جهان است، همان مکانِ تابناک و جوشانی که در مسیرِ رسیدنش به شهر توی آن افتاده بود. مقاله چنین نتیجه‌گیری می‌کرد: «بعنوانِ گزارش‌گر، من هم با اکثریت موافقم. من همواره بر این گمان بوده‌ام که صدای تپشی که می‌شنویم، ضربانِ قلب کسانی است که هنوز زنده‌اند. زندگان ما را همچون مروارید درونِ خودشان نگه می‌دارند. بقای ما تنها تا وقتی است که آنان ما را به خاطر دارند.» البته این استعاره‌ی بی‌نقصی نبود- و لوکا هم این را می‌دانست- چرا که مرواریدها خیلی بیشتر از صدف‌ها دوام می‌آورند. ولی در کار و کسبِ روزنامه، قانون این بود که خودت را به ضرب‌العجل‌ها برسانی. الان خیلی وقت می‌شد که او از تمنّای کمال دست کشیده‌بود.


هر روز مردمِ بیشتری به شهر می‌آمدند، با این حال شهر هرگز در جای دادنِ آنها ناکام نمی‌ماند. امکان داشت توی خیابانی که سال‌ها آن را می‌شناختید در حالِ قدم زدن باشید و ناگهان از ساختمانی دیگر یا اصلاً چهار راهِ دیگری سر در بیاورید. کارسون مک‌کارین که با یکی از آن‌ تاکسی‌های مشکی و برّاق توی شهر گشت می‌زد، مجبور بود هفته‌ای یک بار نقشه‌اش را از نو بکشد. بیست،سی یا پنجاه مرتبه در روز می‌شد که مسافری را که تازه به شهر رسیده بود سوار می‌کرد و مجبور بود او را به جایی برساند که تا کنون اسمش هم به گوشش نخورده بود. مسافر‌ها اهلِ آفریقا، آسیا، اروپا و آمریکا بودند. اهلِ کلان‌شهر‌های پر سر و صدا یا جزیره‌های کوچک در مرکز اقیانوس. این بلایی بود که زندگی سرشان آورده بود: آن‌ها مرده بودند. یک نوازنده‌ی پیرِ خیابان‌گرد به محضِ رسیدنش به شهر در محلّـه‌ی آجرِ سرخ شروع به نواختن کرده بود. با آکوردئونش دَم‌های کُند و غم‌انگیزی می‌گرفت. جواهر‌ فروش جوانی نبشِ خیابانِ میپل و کریستوفر مغازه زده بود و الماس‌هایی را که روی آویز‌های نقره‌ای نصب کرده بود، می‌فروخت. جسیکا اوفرت هم به مدّت سی سال مغازه‌ی جواهر فروشی خودش را سرِ همان نبش اداره کرده بود. ولی ظاهراً از مردِ جوان کینه‌ای نداشت. در واقع هر روز صبح یک فنجان قهوه‌ی تلخِ تازه برایش می‌برد و دوتایی در نشیمنِ مغازه قهوه می‌نوشیدند و مشغولِ ردّ و بدل کردنِ شایعات می‌شدند. آنچه جسیکا را متعجب می‌کرد این بود که این مرد چقدر جوان بود- عجیب بود که این روز‌ها بسیاری از مردگان جوان بودند. شمارِ زیادی از آنها تنها کودکانی بودند که تلق‌تلق کنان سوارِ اسکیت‌بورد‌‌هایشان و یا در حالِ مسابقه برای رسیدن به زمینِ بازی، از جلوی ویترین مغازه‌اش می‌گذشتند. یکی‌شان، یعنی پسری که یک لکّه‌ی توت‌فرنگی روی لُپش افتاده بود، دوست داشت وانمود کند که اسب‌های چوبینی که سوارشان پیتکو ‌پیتکو کنان دور می‌زند، اسب‌های واقعی هستند. همان اسب‌هایی که پیش از آن‌که در بمباران کشته بشوند، آن‌ها را غشو کرده و بهشان غذا داده بود. یکی‌ دیگرشان دوست داشت بارها و بارها از سُرسُره‌ای سُر بخورد پایین، پاهایش را بکوبد روی سطح شنی و در همان حال به والدین و دو برادرِ بزرگترش که هنوز زنده بودند فکر کند. او شاهد بود که آنان از همان مرضی که اندک‌اندک خودش را به زیر کشیده بود، جان به در برده بودند.


این قضیه مربوط به دورانِ جنگ می‌شد، اگر چه برای همه‌شان سخت بود که بخاطر بیاورند کدام جنگ.


هر از گاهی یکی از اموات، کسی که تازه مرحله‌ی گذارش را پشتِ سر گذاشته بود، شهر را با بهشت اشتباه می‌گرفت. البته این سوءتفاهمی بود که هیچ‌گاه چندان دوام نمی‌آورد. چجور بهشتی بود که در آن صبح‌ها سر و صدای کامیون‌های حملِ زباله بیاید، روی سنگ فرشِ پیاده‌رو‌‌اش آدامس چسبیده باشد و کنارِ رودخانه‌اش بوی ماهی گندیده بدهد؟ از آن طرف هم، کدام جهنّمی شیرینی و درختانِ زغال اخته داشت، و روز‌های آبیِ معرکه‌ای که مو را به تنِ آدم راست می‌کرد؟! نه... شهر نه بهشت بود و نه جهنم . و مسلّما خودِ جهان هم نمی‌توانست باشد. بنا بر این می‌شد نتیجه گرفت که باید چیز دیگری باشد. هر روز مردمِ بیشتری این فرضیه را می‌پذیرفتند که این‌جا به نوعی امتدادِ زندگی‌ست- یکجور فضای بیرونی- و فقط تا زمانی در آن می‌مانند که در خاطره‌ی زندگان دوام بیاورند. وقتی آخرین شخصی که واقعاً آنان را می‌شناخته بمیرد، از آنجا منتقل می‌شوند به هر جای دیگری که قرار است بعدش بیاید. این‌که بیشتر ساکنان شهر پس از شصت یا هفتاد سال از بین می‌رفتند، حقیقت داشت. و گرچه فرضیه را اثبات نمی‌کرد، به آن قوّت می‌بخشید. داستان‌هایی بودند درباره‌ی مردان و زنانی که خیلی بیش از این‌ها‌، یعنی برای قرن‌ها یا بیشتر، در شهر بوده‌اند. ولی همیشه و در هر زمان و مکانی می‌شد از این داستان‌ها پیدا کنی و آدم از کجا می‌دانست که باید باورشان کند؟


هر محلّه‌ای مرکز تجمّعِ خودش را داشت، جایی که  مردم می‌توانستند دور هم جمع شوند و اخبارِ آن جهان را با هم ردّ و بدل کنند. ‌در بافت تاریخی شهر، عمارت چهل‌ ستون بود، در محلّه‌ی انبارها، مشروب‌فروشیِ‌ يکتا، و در مرکز محله‌ی گلخانه، درست کنارِ گلخانه، چایخانه‌ی روسیِ آندری کالاتزوف قرار داشت. کالاتزوف چایی را که دم‌می‌کرد، از سماوری برنجی رنگ، توی فنجان‌های کوچک چینی می‌ریخت و با دیسِ چوبیِ جلا ‌خورده‌ای سرو می‌کرد. چند هفته پیش از مرگش، زن و دخترش، در حادثه‌ای که بر اثر بیرون کشیدنِ یک مینِ زمینی از باغچه‌ی خانگی‌شان رخ داده بود، مرده بودند. وقتی آن حادثه اتفاق افتاد، او داشت از پنجره‌ی آشپزخانه بیرون را نگاه می‌کرد. بیلچه‌ی زنش خورد به تکّه‌ای فلز کنگره‌دار که یک قرن بعد از دفن شدنش آنچنان زنگار بسته بود که تا وقتی منفجر نشد، نتوانست بفهمد چیست. دو هفته بعد به این امید تیغ را بیخِ گلویش گذاشت که در بهشت خانواده‌اش را باز یابد. و حالا همین‌ بس که- زن و دخترش- حیّ و حاضر، لبخند می‌زدند و جلویِ در چایخانه، کُت‌های مشتری‌ها را تحویل می‌گرفتند. کالاتزوف در همان حال که دانه‌ای لیمو را قاش کرده و قاش‌ها را توی نعلبکی می‌چید، نگاه‌شان می‌کرد. او شادترین مردِ آن اتاق بود- شادترین مرد همه‌ی اتاق‌ها. ممکن بود شهر بهشت نباشد، امّا برای او به قدر کافی بهشت بود. صبح تا عصر، به گفت‌و‌گوی مشتری‌هایش گوش می‌داد که آخرین اخبارِ جنگ را رد و بدل می‌کردند. بین آمریکا و خاورمیانه جنگ درگرفته بود، همچنان که بین چین و اسپانیا و استرالیا و هلند. برزیل در حالِ تولید یک ویروس موتاژنیک جدید بود، که می‌توانست در برابر آخرین آنتی‌اُکسین‌ها مقاومت کند. شاید هم ایتالیا بود... یا اندونزی. شایعات آن‌قدر زیاد بودند که آدم نمی‌توانست با اطمینان چیزی بگوید.


گهگاه، کسی که فقط یکی دو روز پیش مرده بود از یکی از مراکز تجمع- مشروب فروشی یا محله‌ی انبارها، بازار کنار رودخانه یا عمارت چهل ستون- سر در می‌آورد. آن‌وقت دسته‌های مردگان دورش جمع می‌شدند و برای گرفتن اطلاعات تحت فشارش می‌گذاشتند. همیشه همین‌طور بود: «کجا زندگی می‌کردی؟» «در باره‌ی آمریکای مرکزی چیزی می‌دانی؟» «این چیزی که در مورد کوه‌های یخ می‌گویند درست است؟» «من دارم سعی می‌کنم از حالِ پسر عمویم با خبر شوم. توی آریزونا زندگی می‌کرد. اسمش لویس  زیگلر بود...» «می‌دانی چه بلایی سرِ ساحلِ آفریقا آمد؟ می‌دانی؟» «هیچ‌چیز نمی‌توانی بگویی؟ هر چیزی ...»


 کیران پاتل تقریباً به مدّت یک قرن به توریست‌های اطراف هتل بمبئی تسبیح فروخته بود. او می‌گفت که مسافرانی که به آن بخش از دنیا سفر می‌کنند هر روز کم و کمتر می‌شوند، ولی این مسأله چندان هم اهمیتی نداشت چرا که چیزهای دیدنی آن‌طرف دنیا هم هر روز کم و کمتر می‌شدند. تسبیح‌های عاج فیلی که این دخترِ  دورگردِ جوان می‌فروخت کمیاب، نایاب و دست آخر هم غیر قابل دسترس شدند. معدود فیل‌های باقی مانده در باغ‌وحش‌های کشورهای دیگر و توی قفس‌هایی که خیلی از آنجا دور بود نگه‌داری می‌شدند. در آخرین‌سال‌های پیش از مرگش، آن«تسبیح‌های عاجِ اصل»ی که می‌فروخت در حقیقت مهره‌های پلاستیکی کِرِم رنگی بودند که در بسته‌های ده‌ هزارتایی توی کارخانه‌های کره‌ای ساخته می‌شدند. گرچه که این هم مسأله‌ی چندان مهم نبود. چون توریست‌هایی که به بساط او سر می‌زدند هیچ وقت فرقشان را نمی‌فهمیدند.


جفری فالون شانزده ساله و اهلِ پارک‌فالز ایالت ویسکانزین می‌گفت که جنگ هنوز از ساحل به این‌طرف گسترش نیافته است، ولی میکروب‌ها چرا. می‌گفت که شاهد زنده‌اش هم خودش است و بعد حرفش را تصحیح می‌کرد که: «حالا زنده که نه،ولی به هر حال شاهد.» آدم‌بدها اوّلش اهلِ پاکستان بودند، بعد توی آرژانتین و ترکیه هم پیدایشان شد. بعد از آن دیگر او گیج شده و سرِ نخ قضیه از دستش در رفته بود. شانه‌هایش را می‌انداخت بالا و می‌پرسید: «می‌خواهید چه بگویم؟... فقط اغلب دلم برای دوست دخترم تنگ می‌شود.» اسم دوست دخترش تریسی تیپتون بود و با لاله‌ی گوش او و نوک تیز دندان‌های جلوی خودش کاری که چهار ستون تنش مثل سیم گیتار سفت و مرتعش می‌شد. پیشتر‌ها او هرگز به فکرِ لاله‌ی گوشش نمی‌افتاد. تا آن روز که دختر آن را بین لب‌هایش گرفت. ولی حالا که مرده بود به هیچ چیز دیگری نمی‌توانست فکر کند. چه کسی این‌ها را می‌فهمید ؟


مردی که ساعت‌ها وقتش را با سوار شدن بر پلّه برقی و بالا و پایین رفتن در مرکز خرید خیابان گینزا می‌گذراند، هرگز اسمش را نمی‌گفت. هنگامی که مردم از او می‌پرسیدند که آیا از لحظه‌‌ی قبل از مرگش چیزی به خاطر می‌آورد، با قوّت سر تکان می‌داد، کفِ دستهایش را به هم می‌کوبید و می‌گفت: «بوم!» آن‌وقت به دست‌هایش حالتی می‌داد گویی دارد از سر انگشتانش نقل می‌ریزد.


ساختمان‌های عظیم فلزی-پلیمری در قلب شهر، با پنجره‌هایی که شیشه‌هایشان می‌درخشیدند و هر پرتوی نوری از شکاف پاره‌ ابرها را بازمی‌تاباندند، بعد از چند صد بلوک جای خود را به ساختمان‌های سنگی و آجری و چوبی می‌دادند. گر چه این تغییرات چنان تدریجی بود و خیابان‌ها چنان در تکاپو بودند که احتمالاً باید ساعت‌ها قدم می‌زدی تا کم‌کم متوجّه دگرگونی معماری ساختمان‌های اطرافت بشوی. حاشیه‌ی پیاده‌روها، سینما‌ها، تئاتر‌ها، سالن‌های ژیمناستیک، فروشگاه‌های سخت‌افزار، کاباره‌ها، سالن‌های بسکتبال و دکّه‌های فلافل ردیف شده بودند. هم کتابخانه‌ بود و هم سیگار فروشی‌. هم فروشگاه‌ لباس زیر و هم خشک‌شویی. توی شهر صدها کلیسا وجود داشت.- در واقع توی هر محّله‌اش صدها کلیسا بود.- همینطور صدها بُتکده، مسجد، نمازخانه و کنیسه که بین کلوپ‌های کرایه‌ی فیلم و فروشگاه‌های تره‌بار محصور شده بودند و صلیب‌ها و گنبد‌ها و مناره‌هایشان سر به فلک می‌کشید. اگرچه این مسأله حقیقت داشت که برخی از مردگان، از این‌که این زندگیِ پس از مرگ آن آخرتی نبود که یک عمر نیایش و عبادت به آنها وعده داده‌بود، سرخورده شده و باورهای پیشین‌شان را کنار گذاشته بودند. امّا به ازای هر فردی که ایمانش را از دست می‌داد، فردِ دیگری بود که بر آن استوار می‌ماند، و نیز کسِ دیگری که ایمان می‌آورد. حقیقت انکار ناشدنی این بود که هیچ کس نمی‌دانست پس از آنکه فرصتشان توی شهر به آخر برسد چه بر سرشان خواهد آمد. بعلاوه فقط این‌که وقتِ مرگ خدایت را ملاقات نکرده باشی دلیل نمی‌شود که عاقبت یک روز به ملاقاتش نروی.


این فلسفه‌ متعلق به خوزه تامایو بود که هفته‌ای یک بار خودش را وقفِ خدمت در کلیسای قلب مقدس کرده بود. هر یکشنبه کنارِ در غربی می‌ایستاد تا اینکه نیایش آخر به پایان می‌رسید و جماعت دوباره توی شهر پراکنده می‌شدند. آن‌وقت کفپوش کاشی شده را جارو می‌کشید، نیمکت‌ها و محراب را برق می‌انداخت و کوسن‌های کنار نرده‌ی محراب را جاروبرقی می‌کشید. وقتی کارش تمام می‌شد، با احتیاط از هفده پلّه‌ی مقابل ساختمان- همانجا که پیرمرد ایستاده بود و راجع‌به سفرش درگذر از بیابان سخن می‌گفت- پایین می‌آمد و راهی آپارتمانش، در سمتِ دیگر خیابان می‌شد. یک بار زانویش حین مسابقه‌ی فوتبال آسیب دیده بود و از آن موقع هر بار که پایش را دراز می‌کرد، درست بالای مفصلش به شدت تیر می‌کشید. جراحت حتی پس از گذار هم از بین نرفته بود و او خوش نداشت زیاد روی پای مجروحش راه برود. برای همین هم کار در کلیسای قلب مقدس را انتخاب کرده بود: نزدیک ترین کلیسایی بود که می‌توانست پیدا کند. او در اصل یک متدیست بار آمده بود. بین جماعتی که تنها فرقه‌ی غیر کاتولیکِ یان‌تولا بودند. اغلب به یاد آن روزی می‌اُفتاد که همراهِ پسرهای کلاس تعلیماتِ دینی، یک شِل سودا را از توی گنجه‌ی آذوقه‌ی کلیسا کش رفته بود. وقتی صدای معلّم را شنیده‌بودند، در را بسته بودند. و یک نوارِ باریک نور از لای چهارچوبِ در اُفتاده بود روی دسته‌ی یک گاری که با صندلی‌های تاشو پُر شده بود.(چهل، پنجاه‌ تایی می‌شدند و ردیف به ردیف، چفت به هم می چسبیدند.) خوزه یادش می‌آمد که زل زده بود به گاری، به صدای قدم‌های معلّم گوش می‌داد و در همان حال حباب‌های سودا روی سطحِ زبانش می‌ترکیدند و می‌پاشیدند به سقفِ دهانش.


اغلب مردگان از به یاد آوردن چنین خاطراتی شگفت‌زده می‌شدند. آنها ممکن بود هفته‌ها و ماه‌ها را بگذرانند و به یاد خانه‌ها و محّله‌هایی که تویشان بزرگ شده بودند، یا لحظه‌های باشکوه و شرم‌آور زندگی، یا حتّی شغل‌ها، روزمرّگی‌ها و سرگرمی‌هایی که ذرّه ذرّه زندگی‌شان را بلعیده بود، نیافتند. در عوض کوچک‌ترین و کم‌اهمیّت‌ترین ماجراهای فرعی، مثل یک‌ ماهی که با دمش روی سطح دریاچه سیلی‌ می‌زند، روزی صد مرتبه توی ذهنشان می‌پرید. پیرزنی که توی مترو سکّه‌های بیست‌و‌پنج سنتی گدایی می‌کرد یادش می‌آمد که در باراندازی نزدیک خلیج کریستوفر کیک‌ خرچنگ و تُرُبِ کوهی می‌خورده است. مردی که در حوزه‌ی تأتر شهر  چراغ‌های گازی را روشن می‌کرد روزی را به خاطر می‌آورد که توی سوپرمارکت یک قوطی کنسرو لوبیا را وسط قوطی‌هایی که به شکل هرم چیده شده بودند برداشته بود و وقتی‌که بقیه‌ی قوطی‌ها نریخته بودند اوّل وجود رگه‌ای از غرور و بعد رگه‌ای از فریب در دل آن غرور را حس کرده بود. آندریاس آندریوفولوس که تمام چهل سالِ بزرگ‌سالی‌اش را صرف نوشتنِ برنامه‌ برای بازی‌های کامپیوتری کرده بود، پریدن برای کندنِ برگ‌ درخت، بازکردنِ مجلّه‌ی مدّ برای استشمام عطر میانِ صفحات آن، و نوشتن اسمش روی بخار دور لیوان آبجو را به خاطر می‌آورد. این خاطرات بی‌شکل و تا حدودی‌ محرمانه همیشه پریشان خاطرش می‌کرد. خیلی بیش از آن‌که باید سنگینی می‌کردند، انگار درست همان جایی بودند که بارِ اصلیِ معنای زندگی‌اش خوابیده بود. گاهی به سرش می‌زد که تمام‌شان را – تمام آن خاطرات ریزی که جای جزئیات زن و زندگی‌اش را گرفته بود و همه‌ی چیزهای دیگر را از ذهنش بیرون رانده بود- سرهم بکند و یک خود زندگی‌نامه بنویسد. می‌خواست با دست بنویسدش، روی برگه‌های دفتری با کاغذ‌های بی‌خط. دیگر هرگز به کامپیوتر دست هم نمی‌زد.


توی شهر مکان هایی بودند با جمعیتی چنان فشرده که آدم بدون فشار خوردن به بازو و کفل و شکم دیگران نمی‌توانست راه برود. همانطور که بر جمعیت مرده‌ها افزوده می‌شد، این نواحی شلوغ‌تر می‌شدند. نه این‌که شهر برای ساکنان خود جا نداشته باشد، .ولی چنا‌‌ن‌چه قرار بود جماعت گرد هم بیایند این کار را در محل‌های مشخصی انجام می‌دادند، و هرچه که جمعیت افزایش می‌یافت، این محل‌ها هم بیشتر غلغله می‌شدند. آدم‌هایی که توی خلوتشان خوش بودند یاد گرفته بودند که از این محل‌ها پرهیز کنند. چنان‌چه می‌خواستند سری به میدان اُپن بزنند مجبور بودند دست نگه‌ دارند تا این‌که از جمعیت کاسته شود. این اتفاق همیشه احتمال داشت در دوره‌های جنگ یا سرایت مرض و یا قحطی بیاُفتد.


بین همه‌ی شلوغی‌های شهر، پارک کنار رودخانه، با ردیف خیمه‌های سفید و نوارِ طویلی از علف‌های تازه، از همه جا شلوغ‌تر بود. بادبادک فروش‌های دوره‌گرد و دکّه‌های نوشیدنیِ غیرالکلی پیاده‌رو را پُر کرده بودند و صخره‌های زین‌مانند، آب را به شکل ده‌ها خلیجِ کوچک کم انحنا تراش می‌دادند. یکی از روزها مردی با ریش خاکستری پُر و خرمن انبوهی مو ، سکندری خوران از خیمه‌ای بیرون آمد. مدام به آدم‌های اطرافش برخورد می‌کرد. مشخّصاً سرگشته می‌نمود و هر کس که چشمش به او می‌اُفتاد برایش مثل روز روشن بود که به تازگی  گذار کرده است. می‌گفت یک ویروس شناسِ مجرّب است. پنج روزِ اخیر را با بالا رفتن از شاخه‌های یک درختِ افرای غول‌پیکر گذرانده و صمغ درخت لباس‌هایش را به تنش چسبانده بود. ظاهراً گمان می‌کرد همه‌ی آدم‌های توی پارک هم با او روی درخت بوده‌اند. وقتی کسی ازش پرسید چطور مرده است نفسش را فرو خورد و لحظه‌ای ساکت ماند. عاقبت پاسخ داد: «درست است. من مرده‌ام. باید همه‌اش به خودم یادآوری کنم. آن مادر به خطا‌ها عاقبت کار خودشان را کردند. راهش را پیدا کردند که همه چیز را بکشند پایین.» بعد تکّه‌ای صمغ را که به ریشش چسبیده بود پیچاند تا جدا شد و گفت: «هی! هیچ کدام‌ متوجّه صدای تپشی که از توی درخت می‌آمد نشدید؟»


بعد از این ماجرا طولی نکشید که شهر شروع کرد به خالی شدن.


دفترکارِ تک اتاقه‌ی نشریه‌ی خبر و تفسیر ال.سیمز در یکی از قدیمی‌ترین ساختمان‌های شهر قرار داشت که با آجر‌های شکلاتی و مقادیر قابل توجّهی گرانیتِ نقره‌ای ساخته شده بود. آویز‌هایی از خزه‌های زرد کم‌حال از طبقات بالایی رشد کرده و تا طاقچه‌ی بالای سَردر ورودی ادامه می‌یافتند. هر روز صبح، وقتی لوکا کنار دستگاه فوتوکپی‌اش می‌ایستاد، آفتاب به آرامی از لای خزه‌های بیرون پنجره‌اش می‌گذشت و اتاق با نورِ گرم و کَره‌ای رنگی اشباع می‌شد. بعضی وقت‌ها برایش سخت بود که از پنجره به شهر نگاه کند بدون این تصوّر که به اعماق جنگلی رو به موت چشم دوخته است.


تا ساعت هفت لوکا چند هزارتایی از نشریه‌اش چاپ کرده و به کافی‌شاپ ریور رود آورده بود تا آن‌جا به دست رهگذرها برساند. دلش می‌خواست باور کند که هرکس یک نسخه از نشریه را می‌گیرد، آن را می‌رساند دستِ یکی دیگر که می‌خواند و باز می‌رساند به آن دیگری که او هم می‌خواند و می‌دهد دستِ دیگری. ولی می‌دانست که ماجرا این‌طوری نیست. همیشه لااقل در راهِ برگشت چند نسخه‌ای را توی سطل زباله می‌دید که چین‌هایشان زیر آفتاب به تدریج  در حال باز شدن است. با این حال برایش عجیب هم نبود که نگاهی به داخل کافی‌شاپ بی‌اندازد و ببیند که بیست، سی تا کلّه روی آخرین شماره‌ی نشریه‌ی سیمز خم شده‌اند. این اواخر، لوکا داستان‌های کمتری راجع به شهر می‌نوشت و بیشتر به دنیای زندگان می‌پرداخت. به ماجرا‌هایی که از مصاحبه با مردگان اخیر گرداوری می‌کرد. همان‌هایی که بیشترشان قربانیان چیزی بودند که بهش می‌گفتند «اپیدمی». متوجه شده بود که اغلب این آدم‌ها مدام پلکشان می‌پرد. چشم‌هایشان را چین می انداختند و می‌مالیدند. از خودش می‌پرسید که آیا این مسأله به ویروسی که آن‌ها را کشته بود ارتباطی دارد؟


هر روز لوکا همان قیافه‌های همیشگی را پشتِ پنجره‌ی کافی‌شاپ می‌دید. «صدها نفر در توکیو به ویروس مبتلا شدند. کشفِ مراکز انتشار جدید در ژوهانسبورگ، کوپنهاگ و پِرس.» الیسون براون که توی آشپزخانه دسر‌ گرم آماده می‌کرد همیشه پیش از آن‌که نگاهی به تیتر‌های اوّل روزنامه بیاندازد منتظر می‌ماند تا لوکا آنجا را ترک کند. زن سابقش هم از آن دسته شاعرهایی بود که وقتی الیسون مشغول خواندن چیزهایی که آن روز نوشته بود بود می شد، یک دفعه با قیافه‌ای اخمو سر می‌رسید. برای همین هیچ چیز او را به اندازه‌ی این که تحت نظر باشد نمی‌رنجاند. «دورانِ رشدِ نهفته کمتر از پنج ساعت. ابتلا در ظهر، وفات اواسط شب!» شارلوت سیلواین یک قلپ از قهوه‌اش می‌نوشید و روزنامه را برای پیدا کردن هر اشاره‌ای به پاریس از نظر می‌گذراند. با اینکه پنجاه سالی می‌شد آن‌جا را ندیده بود، هنوز هم پاریس را موطن خود می‌دانست. یک‌بار چشمش به واژه‌ی «سِن» افتاد که در اوّلین پاراگراف مقاله‌ای چاپ شده بود و انگشتانش بی‌اختیار دورِ روزنامه جمع شدند، ولی آن هم اشتباه چاپی «سیانا» از آب در آمد. او دیگر هرگز خانه اش را نمی‌دید. « انتقالِ ویروس از طریق هوا و آب. تلفاتِ دو میلیاردی در آسیا و اروپای شرقی.» می‌ماتسودا ریو عاشق بازی‌ با کلمات بود. او هر روز صبح نشریه‌ی سیمز را دو مرتبه می‌خواند. یک‌بار برای محتوایش و بارِ دیگر برای پیدا کردنِ الگوهای پنهانِ کلمات: جناس‌های مقلوب و مستوی و حروف اسم خودش که داخلِ کلمه‌ی دیگری در هم ریخته باشند. هیچ وقت هم در شناسایی‌شان ناکام نمی‌ماند. « مرض بیست و چهار ساعته از اطلس می‌گذرد. نسبت مرگ و میر نزدیک به صد در صد.» 


آن گروه از مردم که درِ خانه‌های شهر را می‌زدند، متوجه چیز غیرمعمولی شدند. اِوَنجلیس‌ها و فروشنده‌های دوره‌گرد، دادخواست دهنده‌ها و مأموران سرشماری، همگی یک چیز می‌گفتند: جمعیت مردگان رو به کاهش است. بعضی از اتاق‌های خالی در ساختمان‌های خالی، همین چند هفته قبل از آدم پر شده بودند. خیابان‌ها دیگر چندان شلوغ نبود. نه این که مردم دیگر نمی‌مردند؛ در حقیقت بیشتر از همیشه می‌مردند. در هر دقیقه از هر ساعت، هزار هزار و صد‌هزار صدهزار می‌رسیدند و خانه‌ها و محلّه‌ها و مدرسه‌ها از آن‌ها پر می‌شد. منتها به ازای هر یک نفری که  گذار می‌کرد، به نظر می‌رسید که دو یا سه نفر ناپدید می‌شوند. راسل هنلی که با شاخه‌های سدر و کلاف‌های پلاستیکی جارو می‌بافت، می‌گفت که شهر شده عین ماهیتابه‌ای که ته‌اش سوراخ باشد. « هر چی‌ هم آب بریزی توش باز صاف می‌ریزد بیرون.» او بساطش را در بافت تاریخی شهر پهن می‌کرد. جاروها را می‌چید و آن‌ها را می‌فروخت به دسته‌های رهگذارنی که این روزها به ندرت به چندصد نفر می‌رسیدند. اگر –آن‌طور که راسل مایل بود باور کند- زندگی آن‌ها توی شهر به واسطه‌ی خاطراتی بود که زندگان از آن‌ها داشتند، پس وقتی که بقیه‌ی زنده‌ها توی شهر جمع می‌شدند چه به سرشان می‌آمد؟ از خودش می‌پرسید چه پیش می‌آمد اگر آن یکی اتاق، همان دنیای بزرگتر، تخلیه می‌شد؟


بدون شک شهر در حال تغییر بود. مردمی که اپیدمی هلاک‌شان کرده بود مثل برفِ اواسط بهار که شب زمین را بپوشاند و به محض بالا آمدن خورشید ذوب شود، به سرعت و ظرف چند ساعت می‌آمدند و می‌رفتند. مردی که یک روز صبح در منطقه‌ی کاج از راه رسیده بود، دکّانی خالی پیدا کرد و روی شیشه‌اش با صابون رنگی علامتی کشید: « تعمیرات ساعت شرمن. سریع و آسان. به زودی افتتاح می‌گردد.» بعد در را قفل زد و راه اُفتاد و دیگر هیچ‌گاه باز نگشت. یکی دیگر به زنی که شب را با او گذرانده بود گفت که می‌رود آشپزخانه تا یک لیوان آب بنوشد و چند دقیقه بعد که زن او را صدا زد، جواب نداد. زن تمام آپارتمان را دنبال او گشت. – پنجره‌ی کنار میز آرایش باز بود، پس مرد رفته بود بیرون روی بالکن- ولی طرف هیچ کجا پیدایش نبود. در یک بعد از ظهر روشن که باد می‌وزید، تمام جمعیت یک جزیره‌ی کوچک و آرام در شهر ظاهر شده، در طبقه‌ی فوقانیِ پارکینگی اجتماع کردند و با پایان روز همگی نیست شدند.


ولی از بین مردم، آن‌هایی که مدّت طولانی‌تری را در شهر گذرانده بودند، تغییرات را بیش از بقیه حس می‌کردند. با این‌که هیچ‌کدام نمی‌دانستند – یا هیچ گاه ندانسته بودند- توی شهر چقدر وقت دارند و کِی زمان‌شان به سر می‌رسد، چیزهای مشخصی بود که فرد می‌توانست انتظارشان را داشته باشد: بعد از تمام شدن مرحله‌ی گذار خانه، شغل و عدّه‌ای دوست پیدا می‌کردی، شش، هفت دهه‌ای سر می‌کردی و در عین حال که نمی‌توانستی خانواده‌دار شوی –چون هیچ‌کس سنّش زیاد نمی‌شد- همیشه این امکان وجود داشت که یکی را مال خودت کنی.


به عنوان مثال ماریاما اکسونسی، چیزی حدود سی سال در طبقه‌ی همکفِ یک خانه‌ی کوچک، در ناحیه‌ا‌ی گِلی مسکن گزیده بود. او زنی بلند قامت با پاهایی نحیف بود که هیچ‌گاه از حال و هوای نوجوانی‌اش بیرون نیامده بود و فقط از رشد خودش گیج و مبهوت شده بود. پارچه‌های نخیِ بُتّه جقّه‌ای که به تن می‌کرد، به رنگ خورشید توی نقّاشی‌ بچه‌ها بودند و همسایه‌هایش همیشه می‌توانستند او را از چند بلوک آن‌طرف‌تر شناسایی کنند. ماریاما توی یکی از آن‌همه یتیم‌خانه‌ی شهر پرستار کار می‌کرد. خودش فکر می‌کرد معلمی خوب، ولی در برقراری نظم ناتوان است. این قضیه هم درست بود که همیشه مجبور می‌شد یک آدم بزرگ دیگر را بالا سرِ بچّه‌ها بگذارد تا خودش برود دنبال آن یکی که پا به دو گذاشته و فرار کرده بود. او برای بچّه‌های کوچک‌تر کتاب‌هایی می‌خواند راجع به سفرهای دراز دریایی و جانورانی که شکل‌شان عوض می‌شد. بچّه‌های بزرگ‌تر را هم به پارک و موزه می‌برد و در انجام تکالیف کمک‌شان می‌کرد. خیلی از این بچّه‌ها بد بار آمده بودند، و واژگانی که به کار می‌بردند او را از خجالت سرخ می‌کرد. امّا او چنین مشکلاتی را فراتر از حد توان و استعدادش یافته بود. حتّی وقتی سعی می‌کرد با بچّه‌ها عصبانی برخورد کند، آن‌ها آن‌قدر باهوش بودندکه بفهمند هنوز دوستشان دارد. این بد مخمصه‌ای بود. مثلاً یکی از پسرها به اسم فیلیپ واکر، هر فرصتی که پیدا می‌کرد جیم می‌شد سمتِ مرکز خرید. به نظر می‌رسید پسرک فکر می‌کند این که او هن‌وهن و هِلِک‌هِلِک بیاُفتد دنبالش بامزه‌ است. هیچ وقت هم به پسر نمی‌رسید تا این‌که او خودش را جایی، روی سکّو یا نیمکتی می‌انداخت و با نفس‌های بریده بریده خنده سر می‌داد. یک روز پسر را سرِ یک نبش دنبال کرد و سر از کوچه‌ای در آورد که هیچ وقت از آن‌سویش خارج نشد. نیم ساعت بعد که فیلیپ به یتیم‌خانه بازگشت نتوانست بگوید زن کجا رفته.


ویلی تولوانن هر شب توی باری در تقاطع خیابان‌های ئیت و واین بیلیارد بازی می‌کرد. رفقایش توی بار همان‌هایی بودند که وقتی زنده بود. سابقاً که در یولو برای مشروب خوردن بیرون می‌رفتند، چیزی- یک جور ترانه‌ را- با هم می‌خواندند. « وقتی که مُردین بیاین/ با هم بارِ ئیت و واین» بعد، وقتی یکی‌یکی از دنیا رفتند، راهِ تقاطعِ ئیت و واین را پیدا کردند، با احتیاط و تردید قدم به درونِ بار گذاشتند و چشم‌شان به دیگری افتاد. دست آخر همه‌شان دور هم جمع شده بودند. ویلی آخرین فردِ گروه بود که مُرد. پیدا کردنِ رفقایش کنار آن میز بیلیارد از هر وقتِ دیگری در روزهای جوانی‌ برایش شیرین‌تر بود. او را بازوهایشان محکم گرفت و آن‌ها به پشتش کوبیدند. اصرار کرد که برایشان مشروب بخرد.


« دیگه هیچ‌وقت...» این را گفت ولی نتوانست جمله‌اش را تمام کند. با این‌ حال آن‌ها منظورش را می‌فهمیدند. نیش‌ش را باز کرده بود که اشک چشمانش را خیس نکند که یکی به سمتش یک پوست بادام زمینی پرتاب کرد. بعد او هم یکی پرت کرد طرفِ رفیقش. خیلی زود  آن‌قدر خرت و پرت روی زمین نشست که هر کجا پایت را می‌گذاشتی چیزی زیر آن خرد می‌شد. تا ماه‌ها پس از مرگش، ویلی حتّی یک شب هم میزها را از دست نداد. بنابراین شبی که پیدایش نشد دوستانش رفتند دنبالش. آن‌ها صاف رفتند سمتِ اتاقی پایینِ خیابان،که بالای فروشگاه سخت‌افزار گرفته بود. آن‌جا با مشت‌ به در کوبیدند و بعد با چند تا ورقِ بازی قفلش را گشودند. کفش‌های ویلی داخل بود. همین‌طور ساعت مچی و کُتش. ولی خودش نبود. 


اِتان هاسِ ویروس‌شناس، بجای رفتن به بار از فلاسکی فلزی می‌نوشید که مثل قمقمه‌ی پیشاهنگ‌ها به کمربندش می‌بست و این‌طرف و آن‌طرف می‌بُرد. او پیش از مرگش به مدّت سی سال پیشرفت‌های رشته‌ی خود را تحت نظر داشت؛ مجلات را می‌خواند و به شایعات رایج در همایش‌ها گوش می‌داد. گاهی به نظرش می‌رسید که هر دولت، هر گروه علاقه‌مند و هر حزب و دسته‌ای در دنیا  فقط و فقط فکرش به دنبال یک چیز بود: ویروسی کامل، که بتواند با هر ناقل قابل تصوری منتقل شود و مثل قطره‌‌ی بارانی که توی چاله‌ی آب پخش می‌شود، میان جمعیت گسترش یابد. حالا برایش واضح بود که بالاخره یک نفر موفّق شده آن را بسازد. ولی آن لعنتی چطور توانسته بود فعّالش کند؟ این را نمی‌توانست بفهمد. گزارش‌هایی که از تازه مُرده‌ها می‌رسید بسیار اندک و بعلاوه هیچ‌گاه به اندازه‌ی کافی دقیق نبود. یک روز توی دستشویی موزه‌ی هنرِ «های استریت» در را به روی خود قفل کرد و زد زیر گریه. ها‌های گریه ‌کرد و میان هق‌هق‌هایش می‌شد چیزهایی راجع به هوا، آب و ذخیره‌ی غذایی شنید. بعد به یکی از نگهبان‌ها خبر دادند.


« آرام باش مرد. این‌جا کلّی آب و هوا برای تو هست. چطوره در را برایمان باز کنی؟» نگهبان از آرام‌ترین و دلگرم‌گننده‌ترین لحن ممکن استفاده کرد ولی اِتان فریاد زد: « همه! همه!» و شیرهای دست‌شویی را یکی‌یکی باز کرد. پس از آن دیگر هیچ نگفت و چند دقیقه بعد که نگهبان در را به زورباز کرد، او رفته بود.


جوری بود که انگار دروازه‌ای باز شده، یا دیواری فرو ریخته باشد و شهر عاقبت داشت مردگانش را آزاد می‌کرد. مردگان کرور کرور از مرزهای شهر بیرون رانده می‌شدند و خیلی زود پارک‌ها، بارها و مراکز خرید، همه و همه خالی شدند.


روزی، فقط اندکی پس از آن‌که آخرین رستوران هم دَرَش را تخته کرد، مرد نابینا روی پلّه‌های کلیسا ایستاده بود و انتظار کسی را می‌کشید که به قصّه‌اش گوش کند. تمام طول روز هیچ‌کس از جلویش نگذشت و او کم‌کم از خودش پرسید نکند زمان ناگهان و برای همه به آخر رسیده است. شاید این اتّفاق وقتی افتاده بود که او به خواب رفته بود. یا توی آن نیم دقیقه‌ی اوایل صبح که فکر کرده بود بوی عسل سوخته به مشامش خورده است. صدای بوق چند ماشین را شنید که از نقاط مختلف شهر به صدا در آمدند. بعد، بیست دقیقه پس از آن صدای جیغ قطار زیرزمینی را شنید که ترمزهایش به ریل‌ها چنگ انداختند. بعد از آن هیچ صدایی نبود مگر صدای باد که بین ساختمان‌ها زوزه کشید، از سرعت‌ش کاسته شد و دستِ آخر از حرکت بازایستاد. او سخت برای شنیدن هر صدایی گوش کشید ولی نتوانست صدای هیچ بشری را بشنود.


دست‌هایش را دو طرف دهانش گرفت و فریاد زد:‌ » آهای! آهای!» امّا هیچ کس پاسخ نگفت.


ترس و توهم غریبی به او دست داده بود. دستش را گذاشت روی سینه‌اش. ترسیده بود نکند صدای ضربان قلبی که می‌شنید مال خودش بوده باشد.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 52 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت