Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - جلال آباد - محمد صالح علا
سه شنبه, ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب



جلال آباد

محمدصالح علا

 

 

 

شاید یک روز کتابی بنویسم و در آن ثابت کنم به عکس تصور انسان ها ،گاوها گاو نیستند.گاوها شخصیت پیچیده ای دارند.برخی احساساتی،گوشه گیر،خجالتی و فروتن اند،برخی ریاست طلب،پرخاشگر و زود رنج اند. اندام بزرگی دارند ولی بسیار مهربان ،متین و بی آزارند.گاوها اغلب بیماری قلبی دارند،تنها به خاطر جثه ی بزرگ شان نیست،به خاطر رنج هایی ست که در طول زندگی می کشند.از نظر عاطفی پیچیده اند،ماده هایشان مادران خوبی هستند،نُه ماه باردارند و فرزندشان را تا یک سالگی شیر می دهند و مراقبت می کنند،مهارت های زندگی می آموزانند،هم به ما شیر می دهند و هم به بچه هایشان.برای همین بیشتر گاوها دچار کمبود کلسیم هستند،سینه هایشان ملتهب و متورم است.حافظه ی خوبی دارند،باهوش اند هرگز برکه ای را که از آن آب نوشیده اند یا علفزاری را که در آن علف های خوش مزه ای چریده اند و زیر آفتاب مطبوعی چرت زده اند، فراموش نمی کنند.خوبی را به خاطر دارند.برای از دست رفتن اعضای از دست رفته خانواده خود ،کسانی که با مهربانی و احترام با ایشان رفتار کرده اند عزاداری می کنند.حتی اشک می ریزند.آنها یکسره نشخوار می کنند و من کنارشان می نشینم و می نویسم : خورشید جان،خورشید جان،امان از این بی تو گذشتن ها .وقتی از شما دورم،برف های درونم آغاز می شود.کاش می دانستید درباره تان چه فکر می کنم.من برای دیدن شما همه ی در ها را زدم،عاشقی خوبست،زندگی حلال کسانی که عاشقند.من خجالتی ام و هنوز نمی دانم اسمتان را چگونه تلفظ کنم.ای کاش عشق خود لب و دهان و زبان داشت.

 جلال آباد کجاست؟ من به کجا میروم؟ روی همه دنیا برف نشسته، عالم را مه گرفته، عینهو روز اول هستی ست. این همه برف را فقط در خواب هایم دیده ام، هیچ جای پایی پیدا نیست. همه راهها زیر برف پنهان شده، دیگر حتی نمی توانم برگردم. باد و بوران . برف به سرعت، جای چرخ موتور را پاک میکند. آن وقتها یادش بخیر، این طرفها همه گل و سبزی بود. آن طرف ها تا چشم کار میکرد لاله های سرخ خود رو بود. حالا همه زیر برف مانده، حتی آسمان را هم گم کرده ام. صدای موتور عوض میشود. ترمز میکنم. عینکم را بر میدارم. از خدا میپرسم خدا جان راه من کدام طرف است. راه برگشتی نیست. بی اختیار می لرزم، زوزه های گرگی میشنوم، ترسیده از آینه موتور خودم را میبینم با صدای بلند میگویم: « تو اینجا چه میکنی؟» ولد زاده گفت: «نرو» گفت: « در این فصل همه جا پر گرگ گرسنه ست. » لج نکردم، نگران گاو ها بودم. گاو ها را دوست دارم. گوساله ها را دوست دارم. دامپزشکی میخوانم که دردشان را تشخیص بدهم. بیماری هایشان را بشناسم، هر گاوی که مبتلا به جنون میشود و از درد سرش را به دیوار طویله میکوبد، گریه ام میگیرد. وقتی تزریق میکنم، فکر میکنم به خواهر و برادر خودم سوزن میزنم. ولد زاده گفت: « یوسف این زمستان عروسی گرگها ست.» باور نکردم گفت آنها این شرایط را دوست دارند. هرچه برف و باد و بوران بیشتر، بهتر، خودشان پالتوی پوست گران قیمتی به تن دارند، نه میلرزند نه میترسند، رویا یشان دریدن و خوردن است، اهلی نمیشوند، همین ولد زاده می گفت « من خودم یک بار گرفتار شان شدم با احترام بسیار گفتم: گرگها لطفا بفرمایید مرا بخورید، باور نمی کنی باز هم عین وحشی ها به من حمله کردند، جر و واجرم دادند، آنها با اخلاق میانه ای ندارند، حتی به ماده خودشان چنگ و دندان نشان میدهند، تازه ماده هاشان از نرهایشان بی رحم ترند. گرگها عاشق نمی شوند، بچه هایشان را نمیبوسند، بوسیدن را بلد نیستند، پوزه های شان برای این کار طراحی نشده، همدیگر را در آغوش نمی گیرند، غبطه هم نمی خورند.» حرف های ولد زاده را باور نمیکنم. از ترس دندانهایم به هم میخورند و در چنین حالی می گویم: انسان بدون رویا پر حرف میشود. جلال آباد باید همین نزدیکی باشد گرگ ها بیهوده زوزه نمی کشند. میخواهم دوباره راه بیفتم اما زوزه گرگی را از فاصله نزدیک تری میشونم. آشکارا میلرزم.یخ زده ام، حتی عقلم منجمد شده، نمیتوانم فکر کنم و راهی به نظرم نمیرسد. استاد ساری معتقد است سگ سانان از آتش میترسند. بی معطلی کیفم را باز می کنم، جزوه هایم را بیرون می کشم، به نظر جزوه هایم درسی ام برای آتش زدن و رماندن گرگ ها کم است. پس کتابهای درسی ام را به اضافه کتاب راهنمای گیاهی حسین گل گلاب، کمی دور تر از موتور سیکلت ضربدری روی هم میچینم. حالا باید تکه کاغذی را به بنزین آغشته کنم. دلم نمی آید ورقی از جزوه ها و کتابها را پاره کنم. اوضاع خنده داری است. دست در جیب اور کتم میکنم، کاغذ تا شده ای را بیرون میکشم، پیش از آنکه کاغذ را در باک بنزین موتور فرو کنم کنجکاو میشوم آنرا باز میکنم و میخوانم. نامه ای اداری است که خودم نوشته ام به جناب آقای دکتر حاجتی…… دوبار دیگر نامه را میخوانم و بعد آنرا لوله کرده و در باک بنزین فرو میکنم. با خودم میگویم اصلاً به رئیس اداره چه مربوط خورشید خانم با من عروسی میکند یا نمی کند. مرا میخواهد یا نمی خواهد. اگر من تا به امروز به هر آتشی سوخته ام به خودم مربوط است. حالا هم اگر زنده مانده ام و به جلال آباد رسیده ام تابستان با قطار به تبریز میروم. در پیاده رو روبروی در دانشکده شان منتظر میمانم. اگر آمد و مرا شناخت یا لبخندی زد جلو میروم و با او ازدواج میکنم وگرنه حق را به او میدهم. بلافاصله در بست میگیرم برمیگردم و به سراغ روزگار میروم. مدتی کاغذ بنزینی را روی هوا نگه میدارم، هم از گرگها میترسم و هم دل آتش زدن جزوه ها و کتابها را ندارم . از اینها گذشته اصلا نه کبریت دارم نه فندک. پس کاغذ بنزینی را لای برفها پنهان میکنم. دوباره جزوه ها و کتابها را در کیفم میگذارم و راه می افتم. بی هدف گاز میدهم. هوا میل به تاریکی دارد و روز روبه غروب است….. یا خدا…. یا خدا…… انگار خواب میبینم. از دور چراغ هایی روشن و خاموش میشوند. خداوند کمک کرد. جایی که چراغ روشن باشد آنجا آبادی است. جان تازه ای میگیرم. و با اشتیاق به سمت چراغها میرانم. هرچه پیشتر میروم به نشانه های زندگی نزدیک تر میشوم. کم کم دیوار ها و بام خانه ها و گلدسته های مسجد جلال آباد را میبینم. حالا دیگر خودم میدانم که باید بپیچم دست چپ. از صف درختان صنوبر که بگذرم حاشیه شرقی طویله هاست. بلاخره می رسم. ترمز میکنم. پیاده میشوم. جک موتور روی برف تعادل ندارد. یک بر می افتد روی برف ها. من هم مشغول باز کردن حفاظ بارهایم می شوم. از شادی در پوستم نمی گنجم که ناگهان با زهم زوزه ای میشنوم. همه ی امیدم به زندگی رنگ می بازد. چه راه عجیبی، یک نفس میمیرم، یک نفس زنده میشوم. اکنون در یک جهان سفید منجمد بلا تکلیف ایستاده ام. دم به دم زوزه ها نز دیک تر می شود. از آن طرف هم سر و صدای گاو و گوسفند های وحشت زده بلند می شود. به سمت زوزه گوش تیز می کنم، زوزه زوزه ی تهدید نیست، احتمالا زوزه ی درد و رنج است. به نظرم ماده گرگ بار داری است یا شاید از فرط درد دندان زوزه می کشد. در عا لم خیال دنبال مسکن می گردم. هیچ نوع مسکنی در کیسه ندارم. تازه مگر گرگ ها دندان هایشان را برای معاینه من باز می کنند؟ تصمیم میگیرم کیسه را بردارم و دوان دوان خودم را به طویله برسانم اما کار خطرناکی است، هم چنان مردد می مانم. سرو صداها می خوابد، همه جا ساکت است، چنان که صدای نشستن دانه های برف را میشنوم، بعد هم صدای پایی. حس میکنم صدای پای گرگ است، لنگ می زند. نمی دانم چه کار کنم، وحشت زده ام. بی اختیار کنار موتور سیکلت روی برف ها می نشینم، حالا حتی جرات نفس کشیدن ندارم. شاید همین جا پشت سرم ایستاده. ای خدا دیگر خورشید را نمی بینم. درسش که تمام شود، وقتی ببیند از من خبری نیست، با مرد دیگری ازدواج می کند و در این جهان از من جز در حافظه ی گاو ها و گوساله ها چیزی به جا نمی ماند. فکر می کنم ماده گرگ خوردن مرا از کجا شروع می کند. معمولا ابتدای گلوی شکار را گاز می گیرند، آنقدر که شریان های تنفسی قطع شود. بعد لاشه ام را با دندان می کشد و با خود می برد. کم کم گرگ های دیگر هم می رسند و به اتفاق شروع به خوردن من می شوند. باید این فکر ها را از خودم دور کنم آنها شامه قوی دارند، ترس طعمه شان را به خوبی استشمام می کنند اما مگر انسان می تواند به موضوعی که نمی خواهد یا نباید، فکر کند. سعی می کنم در آخرین لحظات به خدا و خورشید فکر کنم. اما فرصتی نمانده، حس می کنم گرگ تنش را به تنم می ساید، احساس خوبی توام با وحشتی است. من هم آرام سر می چرخانم و زیر چشمی او را بر انداز می کنم. می خواهم از حالت دمش به روحیه اش پی ببرم، کمی خیالم راحت می شود. از طرفی حدسم درست بود. پای چپش خونی ست. تکه تکه وسایلم را از کیسه در می آورم، از فرط سرما دست هایم به سختی حرکت می کنند. کاش می رفتم توی آغل خودم را گرم می کردم و بر می گشتم. اما این کار برای گاو و گوساله ها خطر دارد. بنابر این همه محتویات کیسه ها را روی برف ها می ریزم. اول با پنبه و محلول ضد عفونی دور زخم را تمیز می کنم. باد سمجی می خورد و بخار دهان گرگ را روی صورتم می پاشد. ترس من کم شده، اما هنوز هم چنان می لرزم. باید کار را زودتر تمام کنم. پماد آنتی بیوتیک یخ زده و به سختی خارج می شود. به هر شکل پای گرگ را باند پیچی می کنم. کار من تمام شده، دلم می خواست به او هم بگویم، بیشتر از این کاری از دستم بر نمی آید، لطفا برو. اما او نمیرود، کنارم ایستاده زل زده به رو به رو، باید هر طور شده گرگ را از طویله ی گاو ها دور کنم. راه حلی به نظرم می رسد. لا به لای جزوه ها و کتاب هایم، کتاب جیبی سبک وزنی دارم، صفحاتش کاهی است؛ “لایم لایت” چارلی چاپلین. آنراپیدا می کنم و با تمام توان پرت می کنم به طرف صف درختان صنوبر. نقشه ام می گیرد و گرگ با پای زخمی به سرعت به سمت کتاب جیبی می دود. من هم کیسه را بر می دارم و به طرف طویله می دوم، همین که می رسم دست پاچه کلون در طویله را بر می دارم که داخل شوم، اما غافل گیر می شوم. همین که در باز می شود، گرگ را زوزه کشان پشت سرم می بینم، در چشم به هم زدنی غوغا میشود. گاوهای ترسیده فریاد کشان به سمت دشت حمله می برند تا فرار کنند، من فریاد می کنم؛ "گاو ها، گوساله ها نترسید، نترسید. این گرگ خودش زخمی است و به شما آسیبی نمی رساند." اما صدایم به جایی نمی رسد. گاو ها و گوساله رم کرده اند و سراسیمه می گریزند. من هم تعادلم به هم میخورد. زیر دست و پای گاو ها وگوساله ها می افتم، آنها هراسان از روی من می گذرند، و من عاقبت می میرم. کمی بعد همه جا ساکت می شود ولی همچنان برف می بارد و روی مرا آرام آرام می پوشاند.

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #1 ش.ش 1393-07-24 15:34
:D شنیدنش با صدای خودش لطفی دیگر دارد البته
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 77 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت