Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - داستان کنیزو اثر خانم منیره روانی پور
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

نمایش اخبار فرهنگی

خطا
  • خطا در بارگذاری اطلاعات فید


داستان کنیزو

منیره روانی پور
 

 

کنیزو مرده بود. مریم از مدرسه که به خیابان رسید، مردهای دم عرق فروشی « توکلی » را دید که چادر زنی را که پایش از جوی کنار خیابان بالا آمده بود می کشیدند و از خنده ریسه می رفتند. عرق فروشی کنار خیابانی بود که چند صد متر آن طرفتر از مدرسه مریم می گذشت. زنگ مدرسه که زده می شد، بچه ها به خیابان می ریختند. زنهای آبادیهای نزدیک هر کدام با زنبیل پراز بازار می آمدند و به عرق فروشی که می رسیدند تف می انداختند و راهشان را کج می کردند، روبروی عرق فروشی میدان خاکی بزرگی بود که هر روز غروب، مردها در گوشه و کنارش دور هم جمع می شدند، سر بطرها را با کف دست می پراندند وبا پاکتی پسته خستگی روزانه را از تن در می کردند. مریم حس کرد که پاهایش برای جلو رفتن جانی ندارد. انگار چیزی در دلش رمبیده بود. دستی به پهنای دست تمام آدم های میدان گلویش رامی فشرد. چشمانش می سوخت، دلشوره ای غریب آزارش می داد. جمعیت هر لحظه زیادتر می شد. مردی با صدای بلند کل می زد، دیگری بشکن زنان قنبل می جنباند. چند تائی زن آن دورتر ایستاده بودند و زیر پوزی می خندیدند. حمال های بازار انگار جن خبرشان کرده باشد، با جل های خاکی رنگ خود سر و کله اشان پیدا شده بود. نیش همه باز بود و چشمهاشان برق می زد. گرمای آفتاب تن را می سوزاند.

صدای موج های دریا که به ساحل می خوردند از دور دست می آمد:

« از مدرسه که مرخص شدی، یه راس بیا خونه، ور پریده کلا سرمون رفته، اینجا جای خوبی نیس.»

صدای مادر بود که تازه جل وپلاسشان را جمع کرده بود و آورده بود شهر. آبادی کنار ساحل بود، مریم هر روز صبح کله سحر با صدای ماهیگیرانی که از هیلو می آمدند، بلند می شد و با بچه های دیگر آبادی به شهر می آمد. مادر از دریا و بزهای مادر بزرگ دل پر دردی داشت.

« هوا که یه فسی کنه، دریا تو رختخوابمونه، اگه تو جهاز زندگی کنیم کمتر موج می خوردیم.»

مادر پوزه بزهای لاغر مادر بزگ را می گرفت و می پیچاند. با تیشه به جان شاخ پازن می افتاد

وآخر سر خسته موهایش را می کشید ومی خواند:

« وه... وه... مرگ بوات وه...»

بزها با دندهای درآمده و پاهای لاغر و مردنی، لباس های روی بند را می جویدند و تا مادر به

خود بیاید آنها را پری پری می کردند، آهوی مادر بزرگ معصوم و بی صدا گوشه ای می ایستاد

ومادر را نگاه می کرد.

« هره... چه دراز بکش... بکش ای ور.»

کنیزو با پیراهن پر از گل و لجن روی زمین کشیده می شد. بوی لجن تمام میدان را پر کرده بود.

شاخه ای از خار به موهایش چسپیده بود.

کنیزو بالا بلند با دو تا چشم میشی و پوست شکلا تی از کوچه می گذشت. بوی خوشش همه جا می پیچید. مردهای شهرانگار که رد بویش را گرفته باشند از کوچه رد می شدند و مادر فریادش

تمام روز بلند بود. دم در می ایستاد جارو به دست:

« چیه ای همه از کوچه رد می شین؟ چی می خواین اینجا؟»

مادر فریاد زنان یقه پدر را می گرفت:

« کدام قرمساقی اینجا رو به تو قالب کرده؟ بگو، بگو تا جد و آبادشو بدم دست زنش.»

آبادی با مادربزرگ و آهویش و بزهائی که از گشنگی دنده هاشان در آمده بود تنها مانده بود و آنها به شهر آمده بودند تا دیگر بزها در دیگ برنجی را باز نکنند، تا آردها را نخورند و شکمشان ناگهان ورم نکند و مادر با تیشه به جان آنها وبه جان خودش نیفتد و از صدای موج های دریا و شبهای تاریکی بی برق آبادی نهراسد. به شهر آمده بودند بی آنکه بدانند همسایه هاشان چه کسانی هستند وتنها کربلایی باقر همسایه روبرو که از شیه های بی امان مادر عاجز شده بود پا به پای او به شهربانی و کلانتری کشیده می شد. شهر مثل آبادی نبود که آدم از لای میله های پنچره دستش را زیر پشنگه های موج دریا بگیرد یا کنار آهوی مادربزرگ بنشیند و کف دستش را که هنوز بوی خط کش مدرسه را می داد به او نشان بدهد. دریای شهر دور بود و صدای موج های دریا آدم را غصه دارمی کرد. صدای بزها نبود و صدای شروه مادربزرگ که می خواند. آدم تو شهر دق می کرد:

« تو پنچره نشستی که چه؟ مگه نمی فهمی اینجا شهره؛ روسرشون خراب بشه، مگه نمی بینی سلیطه رد می شه؟»

بی اعتنا به مادر به میله ها چسپیده بود. دو تا چشم معصوم و آشنا از می آمد. انگار آهوی مادر بزرگ بود که غمگین و گله مند با قطره اشکی که همیشه تو چشمانش غلت می خورد و نمی افتاد، می آمد که آنها را نگاه کند، که ببیند مادر با چه خنده ای اثاث را پشت وانت می گذارد که مادربزرگ چطور با قد خمیده ایستاده بود وبه پهنای صورتش گریه می کند . آهو ایستاده بود و نگاه می کرد. چشمان سرمه کشیده اش همه آبادی را گرفته بود و بزها دور از مادر ایستاده بودند و به چمدان های لباس با حسرت نگاه می کردند. موج های دریا کف الود به طرف آسمان کشیده می شد. آهو نگاه می کرد، مظلوم و آشنا و او نمی دید که پدر پشت رل نشسته است، که بار و بندیلشان را بار کرده اند، که مادر از مادتربزرگ خداحافظی کرده است و حالا دارد داد می کشد

« اوهوی، چرا ماتت برده، هنوز نیامده سر به هوا شدی؟»

مادر او را پایین کشیده بود و پنچره را محکم بسته بود.

« بازم که تو کوچه رفتی؟ دهاتی اینجا شهره، شهر، جفره که نیس، نمی خوای آدم بشی؟»

تو کوچه می رفت که تنگ بود و خفه با گل هائی که به پا می چسبید و مثل خاک آبادی نبود که نرم باشد تا او بتواند جای پاهای خودش را نگاه کند، تا بتواند انگشت شکل شاخ شکسته پازن را بکشد و شکل آهوی مادربزرگ. می رفت تا دوباره او را ببیند که بلند بالا بود و سبزه با دو تا چشم سرمه کشیده آشنا:

« سلام»

« سلام عینی.»

پنجره ها را می پائید ودستی به سرمریم می کشید. گاهی خم می شد، اورا می بوسید وبه سینه می فشرد.

« ای شکلا تو از کجا آوردی؟»

« اون... اون زنه ... بهم داد.»

« کدوم زنه؟»

« همون که مث آ... که از کوچه رد می شه.»

«بی پدر ازسلیطه هاچیزمی گیری؟»

مادر به جان او افتاده بودوتنش رابا جارو سیاه کرده بود.

« ما تو دهمون آهو داریم.»

« چه خوب... اسمش چیه؟»

« او آهو، اسم نداره ، اما خیلی خوبه، مث شماس ... یعنی ... چشمهایش...»

مریم آهوی مادربزرگ رادوست می داشت. آهو زیرسایه دیواری می نشست وبا چشمان غم گرفته جهان را می پائید.

«می گم... اسم شما چیه؟»

« اسمم کنیزه ... کنیز.»

« پس اسم آهو نیس؟»

ازکوچه که رد می شد بوی عطرش درخانه می پیچید واورا به طرف پنجره می کشاند.

« چی می گی با خودت؟»

« صلوات می فرستم»

« برای چی؟»

« برای بو...»

« استغفرالله، مگه هر بوی خوشی صلوات داره، دختر، بوی گل محمدی که نیس، بوی یه سلیطه اس، پاشو، پاشوبرو درستو بخون.»

گاهی وقت ها که از کوچه می گذشت، مادر در حیاط رابا سر وصدا می بست وپشت در بلند کل می زد، روزهای اول مادر دو سه بار جلویش ایستاده بود:

« نانجیب باید ازاینجابری.»

« توخرجی منو بده تا نانجیبی نکنم.»

دستهای کنیزو می لرزید واشکی که همیشه توچشمش غلت می زد راه باز می کرد وسَُُُُر می خوردتا به گوشه لبهای باریک وفشرده اش می رسید.

« مادرخرجیشو می دی؟»

« خرجی کی رو؟»

«همون...»

« مادر جون اون زن خوبی نیس.»

«چرا مادر؟»

«خانمه ، خانم، می فهمی؟»

« خب، خانم معلمم خانمه...»

« نه مادرف او نانجیبه»

«نانجیب یعنی چه؟»

« اک... هی، چقدر می پرسی ... یعنی اینکه صد تا شوهر داره، از صدتا هم بیشتر، تمام مردهای دنیا شوهرای او هستن.»

«بابا هم هس؟»

« بابات هم اگه بخوادمی تونه شوهرش بشه.»

«پس چرا نمی ره خونه اون خرجیشو بده؟»

« دختر می گذاری آشپزی کنم یا نه؟ برو، بروبیرون دود چشمهاتو کورمی کنه.»

بوی عرق با بوی خوش دریا قاطی شده بود. اززمین لهیب گرما زبانه می کشید. سگ ها با پوزه های درازپاهای باریک لابلای اشغال های گوشه میدان می گشتند. زنها پیدایشان نبود. مریم به جمعیت نزدیک شد. مردی با یک بطرعرق بالای سر کنیزو ایستاده بود. جمعیت به مرد میدان می داد. نیش همه باز بود. مرد با کف دست محکم به ته شیشه زد. چوب پنبه روپاهای کنیزو افتاد وسرخورد پایین. جمعیت با لذت می خندید. مرد شیشه عرقی را به جمعیت تعرف کرد:

«بفرمائین عیش تا صبحه.»

وشیشه را گرفت وتو گلو خالی کرد. عرق رو چانه واطراف دهانش می ریخت. صدای شیشکی وخنده آدم های میدان گرما راپس می زد. مرد چشمهایش رابست وسرش را تکان داد. حالا شیشه نیمه خالی را روسرکنیزو گرفته بود.

«الان غسلش می دم، غسل.»

شیشه را خالی کرد. جمعیت کج وراست شد ولرزید. صورت ها دورودورترشدند. تنها یک ردیف دندانهای زرد ودرشت وچشمهای ورآمده بزگ وبزرگ تر می شدوبطرفش می آمد.

« حالا ما فتم زمین، چه افتضاحی، می افتم همین جا وتاغروب زیردست وپا تکه تکه می شم، کاشکی مادربود، کاشکی بود.»

چیزی در گلویش می سوخت. دلش برای دست های کلفت وسنگین مادر تنگ شده بود. دستهای کلفت مادرکه پوزه بزها را می مالید که ژاندارمهای آبادی را تو پاسگاه می چپاند. دهان ها می جنبید ومریم بزور خودش را نگه می داشت.

« نکن بابا، گناه داره.»

« حیف، بد مالی نبود، اما ای عرق بد مصب.»

« ای زودتر ازهمشون خراب شد.»

« نکن بابانکن، همی من وتو بودیم که خرابش کردیم.»

« فاتحه، فاتحه، جر وبحث نکنید اونم برای یه سلیطه.»

دست های کنیزو بی حرکت دو طرفش افتاده بود. اسم های روی گردنش انگار درشت تر شده بود.

« ای اسما که رو گردنت نوشتی، اسمای شوهراته؟»

« نه عینی، اسمای دوستامه.»

« مادرمی گه صدتا شوهر داری.»

« مادرت درس نمی گه.»

« دوستاتو خیلی دوس داری؟»

« آره، آدم های خوبی بودن، آدم خوب خیلی کمه.»

« اسم منم می نویسی اونجا؟»

بوی عرق همه جا پیچیده بود. دریا با همهمه خود مریم را دلواپس می کرد. زمین شوره بسته زیر پای جمعیت به کندی نفس می کشید. حمالی پیراهنش را درآورده بودومی چلاند. عده ای لخت شده پیراهنشان سایبان سر کرده بودند. مرد سر کنیزو را شسته بود ومی خواست شیشه عرقی را تو دست کنیزو جا بدهد.

« چته دوروبریخچال می پلکی؟»

« می خوام آب یخ درست کنم، ببرم پشت بون.»

« بارک الله»

« می گم جاچی ؟ جا بندازم.»

« نه، هوا شرجیه، خیس می شه.»

خرداد ماه بود. شبهای شهررو پشت بام ها می گذشت. کپه های نور تا دیروقت اینجا وآنجا تاریکی را پس می زد. گاه گاهی صدای خنده بچه ای ازتاریکی می گذشت. آبادی شب های خوشی داشت.پسین که می شد، صدای مادرا ن تا غبه می رفت:

« هی ... هی منیرو، مریمو، صدو، نصف شبه، بمبک بخوردتون... هی ، هی.»

بچه ها بزور، لخت وخیس آب از دریا دل می کند ند. آبادی دیر وقت شب با صدای مردانی که رو پشته های خاک نرم از دلیران تنگستان می گفتند، بخواب می رفت. شبهای شهرآدم را بی حوصله می کرد. مریم فلاکس را پشت با برد. نرمه بادی که بوی شوردریا می داد به صورتش خورد وخنک شد. آسمان پرازستاره بود. ستاره ای روشن بالای سرآبادی ایستاده بود وچشمک می زد. خنده ای آشنا اورا به طرف دیوارکشاند. دیواری که بام خانه اشان راازبام های دیگرجدا می کرد. چهارمرد روی فرشی کنار باغچه نشسته بودند. کنیزو لباس طلائی بلندی به تن داشت. موهای سیاهش حلقه حلقه دورش رها شده بود. آرنجش را روی زانوی مرد چاقی گذاشته بود وقاشق ماست رابه دهان می برد. استکانی خالی کنارش بود. مرد استکانش را جلو دهان کنیزو گرفت. کنیزو آن را سرکشید. مرد موهای اورا نازمی کرد.

نوش ... نوش...

سر مریم گیج رفت، شقیقه هایش تیر کشید. چشمش تار شد ولابلای مه کنیزو را دید که بلند شدوآمد وسط پیچ وتابی به تنش داد. استکان را روی پیشانیش گذاشت... انگارکسی از دورآوازمی خواند وبشکن می زد. کنیزو لابلای مه می پیچید. ستاره ها قیقاج می رفتند. مریم از سرما می لرزید. چشمهایش را محکم می بست ودوباره بازمی کرد. کنیزو روبروی هرکدام که می رسید خم می شدوآنها دستشان راازجیب شلوارشان درمی آوردند وبه یقه کنیزو می بردند. دیواررا گرفته بود که نیفتد. دهانش تلخ بود. انگارکسی با چکش به سرش می کوبید. دنیا مثل خوارماهی توی گلویش گیرکرده بود. همه چیزبا صبح فرق داشت. صبح دیده بودش ، چادر وال آبی رنگی سرش بود. نرم می آمد. مریم کارنامه اش را گرفته بود.

« ها! شیری یا روباه؟»

« شیر»

« می ری کلاس چند؟»

«چهار»

« آ...بارک الله، درس بخون هیچی بهترازدرس نیس.»

« تو درس خوندی؟»

« نه، کس وکاری نداشتم که...»

« می خوای یادت بدم؟ آسونه، خیلی آسونه.»

« دیره، دیگه نمی شه عینی چشم سیاه.»

حالا کنیزو با لباس طلایی بلند می رقصید. شانه هایش را تکان می داد. با دستهایش تو هوا بشکن می زد وآنها دوره اش کرده بودند. مثل ماهی طلائی کوچکی که بمبک ها دورش گرفته باشند ونداند که کجا باید فرارکند. دریا آرام بود کنار سد می نشست. سطح دریا با پلک های نقره ای توآفتاب برق می زد. موج های نرمی از دورسینه کشان می آمدند وزیر پای مریم پخش می شدند. ماهی طلایی کوچک کنارسد بازی می کرد. سرش را ازآب بیرون می آورد. قوسی در هوا می زد ودوباره به زیرآب می رفت، لحظه ای بعد خودش را رو سطح آب ول می داد. بی خبرازبمبک ها که ناگهان رسیده بودند. وبعد دریا سرخ می شد. دهان بمبمک ها همیشه تکان می خورد، همیشه خونی بود، مرد چاق کنیزو را می بوسید. چانه هایش تکان می خورد وچشمان دریده چراغ همه را نشان می داد.

« کاش تاریک بود. برق اصلا نبود. یا آقای اشک، زلزله بیاد، زلزله بیاد وهمه چیز برمبه.»

ناگهان ستاره ها توچشمش پریدند وسرش محکم به دیوارخورد:

« سینما سیل می کنی، ها؟»

دهان مادر کف کرده بود. چشمهای عسلی وسختش صاف تو چشمهای مریم افتاده بود. حالا مادرپاشنه پایش را گذاشته بودرو انگشت های پای او وتمام سنگینی تنش را رو پاشنه پا میزان کرده بود. پای مریم می سوخت:

« می خوای بدبختم کنی ها؟ عرق خوری سلیطه بازی سیل کردن داره، بی پدر؟»

وبعد چنگ زد وموهایش رادوردست پیچاند. مریم با او کشیده می شد.

« نشونت می دم، کاری کنم که توکتابا بنویسن.»

مریم جمع شده بود ومی ترسید. مادرموهایش را می کشید وازپله ها پائین می رفت. انگارآخردنیا رسیده بود.

« همین جا باش تا مارا چشماتو دربیارن.»

انبارتاریک بود وتنگ. هوای خفه ودم کرده با بوی آرد کپک زده وبرنج قاطی شده بود. تاریکی وصدای خزیدن مارها... فش ... فش... انگارچیزی پرمی زد، قوسی قیرمانند داشت، نرم بود وزیر دست فرو می رفت. خودش رابه دیوارچسباند... حالا نرم رو دستهایش راه می رفت. مریم نفس نمی کشید، صورتش خیس بود ولبهایش را گاز می گرفتکه صدایش در نیاید... از دستهایش بالا آمد، باریک وسیاه... بزرگ شد... بزرگ وتمام انبار راگرفت... پیچید به کمرش وبه لبش رسید... شکل مرد چاقی شد که مست بود که زشت بود ومی خواست اورا خفه کند... جیغ کشید... چشمهایش را که بازکرد رو پشت بام دراز به دراز افتاده بود. پدر بالای سرش گریه می کرد، مادرقلیان می کشید. ستاره ها تو آسمان سردگم بودند... تو اشکهای پدر ستاره چکه می کرد:

« نشین گریه کن... بدتر زهرش می ترکه.»

مادر مهربان بود. به پیشانیش دست کشید، بلندش کرد ولیوانی را به دستش داد.

« بخورآب روطلاس.»

صبح توکوچه پرازگیل نشسته بود. دلتنگ با ستگ ریزه ای روی خاک خط می کشید. انگاری چیزی را گم کرده باشد.

« بازی می کنی عینی؟»

کنیزو بود با چادرنمازسفیدش وچشمانی که سرخ بود وپف کرده ، مریم نگاهش نکرد. انگارخجالت می کشید.

« چی شده عینی، مادرت کجاس؟»

« بازار.»

« انگارحالت خوش نیس؟»

« دیگه ...»مریم زده بود زیرگریه وکنیزو دستپاچه پرسیده بود:

« چی شده؟ چی شده... دیگه چی؟»

« دیگه ... دیگه اون لباسو نپوش.»

« کدوم یکی؟»

« همون طلائیه، که دیشب... من... من از پشت بون...»

هق هق گریه مریم تا انتهای کوچه می رفت. کنیزو انگارآدمی که زلزله تمام زندگیش را خراب کرده باشد تو خودش رمیده بود.

« خب، خب... اینطور نیس، یعنی خمیشه نیس، بعضی وقتا...»

« نکن... اصلا نکن، بعد... مادر... می گه... تو، تو خوب نیستی. به همه می گه... خودم خرجیتو می دم، هفته ای یه تومنم بیشتراز بابام می گیرم... قلکم پر... پراز پوله.»

کنیزو با گریه رفته بود.

صدای سپورمحله می آمد وصدای تق تق گاری او. صدای شیشکی می آمد وصدای مرد مست که بادی از خودش در می دادوبا هر صدا بشکن زنان پایین تنه اش را چپ وراست می جنباند.

« برین کنار، راه بدین، میتو باید بلندش کنیم.»

« ای که میت نیس.»

« پس چیه؟ اگه زنده اش آدم نبود، مرده اش که میته.»

« بندازینش دریا.»

« حیف دریا.»

« حالا حیف دریا؟ همی تو نبودی که وقتی روزش روز بود، دنبالش موس موس می کردی؟»

« تو هم می کردی.»

« بابا همه مون می کردیم، حالا تا ده دقیقه دیگه بو می کنه.»

« مث چوب خشک شده، چطور بلندش می کنی؟»

« خودم... خودم بلندش می کنم.»

صدای مرد مست بود که تلو تلو خوران پاهای کنیزو را می کشید، حلقه ای از موهای سیاه وخیس کنیزو به پیشانیش چسپیده بود. لب های باریک وسفیدش انگار بهم فشرده می شد. شاخه ای از خار به موهایش چسپیده بود. اسم های روی گردنش زیر ورقه ای از شوره سفید که بسته بود. سر کنیزو کج شده وچشمهایش درشت وگله مند مریم را نگاه می کرد. دستش مثل کاسه کوچکی جمع شده، مانده بود. انگار می خواست چیزی از مریم بگیرد.

« عیدت مبارک، کجا بودی پیدایت نبود؟»

« رفته بودیم جفره، عید مبارکی.»

« آ هوی مادربزرگت چطوربود؟»

« خوب... بیا برات خارآوردم، خارهای آقای اشک.»

« خار؟برای چی؟»

« که بخوری، بعد هرچی بخوای گیرت می آد.»

به آبادی رفته بود تا خارهای آقای اشک را بچیند، تا به آقای اشک التماس کند که کنیزو را« ازاین زندگی نجات بدهد.»

غروب تنگی بود وامامزاده خلوت. مادر شمع روشن می کردودعا می خواند:

« مادر چی می خونی؟»

« برای همه آدما دعا می کنم.»

« برای همه؟»

« آره، برای همه بندگان خدا.»

« گناه نداره؟»

« دختر جون، دعا خواندن که گناه نداره.»

« پس، به منم شمع بده.»

« بیا، وقتی روشن کردی صلوات بفرست.»

مادر سرحال بود.

« تو چه می خونی؟»

« دعا.»

« برای چی؟»

« که اززندگی نجاتش بده.»

« کی رو؟»

« همون...»

« مادر دنیا پراز گدا گشنه اس، برای اونا دعا کن.»

« خانم معلم می گه، او هم محتاجه، مثل گدا.»

کنیزو افتاده بود وچشمانش مظلوم وگله مندمریم را عذاب می داد.

« چه کارکنم؟ هیچ... هیچ کاریف کاشکی چشماشو می بستن... نه، مادر می فهمه، اگه کاری کنم می فهمه ومی آد مدرسه به همه می گه، تو هم اینقدر نگاه نکن... حالا سپور می بردت، جمعت می کنه ومی ری... اونم مسته... خودت گفتی... گفتی که آدم مست هیچ حالیش نیس، هرکاری می کنه... هرکاری....»

کنیزو لخت وعورتوکوچه آمده بود وداد می کشید:

« هی تف می کنین،مگه دل درد دارم جهنم برای خوددم بخرم؟ تقصیر خودم نیس، عینی می فهمه... معلمش می فهمه... ها... نگاه کنین... مفت ومجانی نگاه کنین... دیگه چیزیم نمونده... نگاه کنین... رئیس شهربانی می اومد... شهردارمی اومد... پیر وجوون می آن... بعدش تف می کنین... تف به هیکلتون... به سرتا پاتون... به جد وآباداتون...»

پاسبانی نعره های کنیزو را خاموش کرده بود.

« شکر خدا، حبسش کردن، پیداش نیس.»

« مادر، اونجا چه کارش می کنن؟»

« اونجا آدم می شه، هرکی بره آدم می شه.»

« اما خانم معلم می گه هیچ فایده نداره.»

« چی فایده نداره»

« که زندانش کنن.»

« پس بذارنرو سرشون حلوا حلواش کنن؟»

« نه، می گه اینجوری درس نمی شه.»

« پس چه جوری.»

« می گه بزرگ که شدم می فهمم، می گه خیلی کتاب که بخونم می فهمم.»

« خوب... اینم برای معلم امسالت... مادر اینا راباید سوزوند.»

زمین از گرمای آفتاب له له می زد. جمعیت منتظرنفس می کشید. سپور محله گاریش رانزدیک نعش کنیزو آورده بود. صدای اذان از گلدسته مسجد بلند می شد:

« بگذار خودم بذارمش توی گاری.»

« تو اگه می تونی خوتو، سرپا نگه بدار.»

مرد مست سینه به سینه سپورایستاد. دستهایش را به کمر زد وگفت:

« چطور؟ ن... نمی تونم... بلندش کنم؟... زنده اش.. صدبار بغلش کردم، زنده اش که سنگین بود. حالا نمی تونم؟»

« برو کنار بابا، برو پی کارت.»

« نمی رم.»

« لعنت خدا برجون شیطان، برو کنار.»

« نمی رم... ای رفیق خودم بوده...»

« خدا خواست که رفیقت بوده وگرنه...»

« وگرنه چی؟»

« مرد یقه سپور را گرفت. خودش را به زور نگه می داشت.

« بابا رفیق همه بوده، ول کنین.»

« آخرش سر نعشای دعوا می شه.»

« نحوست مرده س، بلندش کنین.»

« نگفتی وگرنه چه؟ ها؟ چه؟... فکرکردی... تو یه بطر عرق براش خریدی؟ ها؟ یه ته استکان بهش دادی؟»

« ها... نامردا... همه، همه تون ، نامردین.»

مرد بلند بلند گریه می کرد. ابرسفیدی آسمان را پوشانده بود. سگها برسراستخوانی بهم می پریدند. صدای اذان از گلدسته مسجد می آمد.

« قربون اذون برم، قربون اذون برم.»

مریم تازه از آبادی آمده بود. مادر شاد وشنگول بود ومی خندید:

« شکرخدا، بالاخره گورشو گم کرد ورفت.»

« کی رفت مادر؟»

« همون زنکه دیگه...»

« ازاینجا رفته؟»

« آره بابا ت می گه با یکی ازرفیقایش رفته، شکرخدا، کوچه رو بو گرفته بود.»

مریم پشت بام رفت وتو حیاط دنبال کنیزو گشت.حیاط خالی دلش را بدرد می آورد. آبادی بی آهوی مادربزرگ! گریه اش گرفت. دیگر ازکوچه بوی خوش نمی آمد ودیگر کسی نبود که دوربرش را با ترس نگاه کند، دستی به سرش بکشد وبگوید:

« حال آهوی مادربزرگت چطوره؟»

ویا وقتی اخم مریم از بوی دهانش توهم می رفت سرش را تکان بدهد وبگوید:

« دعا بکن خدامنوازای زندگی نجات بده.»

« مادربریم جفره»

« جفره بریم چه کار؟»

« می خوام آهی مادربزگو ببینم.»

« تو که جمعه اونجا بودی.م

« می گم، اصلا نمی شه، آهورو بیاریم اینجا.»

« نه، مادربزرگ دلش می گیره، نمی گذاره.»

می نشست روبروی آهوی مادربزرگ .چشمانش را نگاه می کرد که مثل کنیزو مظلوم بود وغم گرفته.

« مادر سرنوشت یعنی چه؟»

« یعنی آخروعاقبت، پیشونی نوشت.»

« آخر وعاقبت؟»

« آره نشنیدی می گن هرکه یه سرنشتی داره، یکی خوب، یکی بد، هرکی به قسمتش.»

مادرآه بلندی کشیده بود وگفته بود:

« هی ، دنیا... اگه هرکی سرنوشتش دس خودش بود؟... هی...»

« مگه دس خودش نیس.»

« نه، از اول هرکی دنیا می آد، همه چیزبراش نوشته شده معلوم معلومه، تا دم مرگش.»

« خانم معلم می گه اینا سرنوشت غم انگیزی دارن.»

« کیا؟»

« آدم هایی که مثل اون هستن... اون...»

« مادراون دیگه رفته، توهم داری بزرگ می شی، اینقدر بند نکن به اون. مردم بفهمن عیب می گیرن. اون زن بدی بود، خدا ببخشدش.»

« اوکه دس خودش نبوده.»

« چی ؟م

« سرنوشتش...»

سنگی ساق پای مریم را سوزاند. نگاه کرد. پسری با تیروکمان اورا نشانه کرده بود. مرد مست استفراغ می کرد، کنیزو را توی گاری گذاشته بودند. سپوردسته گاری را محکم گرفته بود. عده ای مردد ایستاده بودند:

« چادرش ، چادرشوبندازین روش.»

« خیسه.»

« می ترسی سرما بخوره.»

« بابا توهم، برو اون ور استفراغ کن.»

« صلات ظهرهم گذشته. برین خونه هاتون.»

مریم دل نمی کند. انگارجائی آتش گرفته باشد وآدم فقط نگاه کند وکاری هم از دستش برنیاید. دیر وقت بود ومادر نگران می شد.

« تا ای موقع کجا بودی؟»

« رفته بودم کتابفروشی.»

دروغ گفته بود. با صدای زنگ از مدرسه بیرون زده بود واورا دیدهبود که تلو تلو می خوردوبطرفش می آمد.کنیزو شده بود ترکه وخیال می کردی با نسیمی ازهم می پاشدونابود می شود. تکیده بود وزردف با دوتا چشم میشی غمزده که انگاربزرگتر شده بود.« عینی، عینی چشم سیاه.»

« اِ...تو... توئی؟»

« آره، کنیزت.»

« کُ... کجا رفته بودی؟... ای مدت؟ رفته بودی عروسی کنی؟»

« آره، اما نشد که عروسی کنم.»

« چرا؟تو... تو حالت خوش نیس.»

کنیزو مست بود وحرفهایش را می کشید. دستش را دور گردن مریم حلقه کرده بود واورا می بوسید. مریم دوربرش رامی پائید.

« یه هفته س، می آم... سرراهت... نبودی عینی... فقط تو خوبی... تو ومعلمت... می بینی همه گذاشتن ورفتن. گفت خرابی... خراب. اجتماع خرابه عینی مگه نه؟... معلمت راس می گه، خرابه ... خراب.»

کنیزو دیگر بوی خوش گذشته را نداشت. دهانش همیشه همان بوئی را می داد که مریم بعضی شبها از دهان پدر می شنید. کنیزو برگشته بود اما جوری که انگار آهوی مادربزرگ را آنقدر گشنگی داده باشی و آنقدر کتک زده باشی که دنده هایش درآمده باشد

« بو گرفته، هر چی باشه میته برین کنار. »

صدای سپور محله بود که خیس عرق با پیراهن شوره بسته دسته گاری را می چرخاند که راه باز کند. چادر کنیزو تو دستها گلوله شده، از این سر به آن سر جمعیت پرت می شد. دست کنیزو از گاری آویزان بود وچشمهایش رو به آسمان . ابر سیاهی آسمان را پوشانده بود. مریم دید که مرد مست می خواهد کنیزو را از گاری درآورد. فریاد خودش را شنید که صدای دریا را عقب زد و تخت سینه آدم ها نشست:

« نکن، بیشرف.»

صدای گریه اش مرد را عقب راند.

« بابا بسه دیگه، انگار فقط معطل مردن ای بودین.»

سپور سر گاری را رو به آسفالت داده بود و داشت چرخ ها را محکم می کرد. هق هق مریم بند نمی آمد. جمعیت جلوی چشمش پیچ وتاب می خورد. صداها دور و دورتر می شد:

« جوون فقط دو تومن، فقط دو تومن.»

کنیزو دنبال مردها راه می افتاد و التماس می کرد. خسته که می شد لابلای آشغال ها می گشت، شیشه های خالی را جمع می کرد و به خیال قطره ای یکی یکی آنها را سر می کشید. دیگر کسی رد کنیزو را نمی گرفت. بجز حمال هائی که غروب تن خسته خود را به کاروانسرای خراب شده پشت شهر می کشاندند.

« کنیز توی آشغالا نگرد.»

« عینی پولامو می خورن.»

« کیا؟»

« حمال ها.»

بعضی شبهاصدای ناله و نفرین کنیزو از میدان شنیده می شد.

« خیر از جوونی نبینین... الهی به خاک سیاه بنشینین... خناق بشه بیفته تو گلوتون... پولامو بدین...ای... ای مردم.»

و صدای خنده حمال ها تاریکی شب را می برید.

« کنیز بیا ای پولا روبرای تو آوردم »

پول ها را می شمرد.

« خوب... ای پنج... ای شش... ای که همه اش خورده اس... از کجا آوردی؟»

« قلکمو شکوندم. تو دیگه از کسی پول نگیر، هر ماه پولامو جمع می کنم می دم به تو.»

« باشه، باشه عینی.»

مریم پشت بام می رفت و کنیزو را می دید که آفتابه بدست نشسته باسیگاری گوشه لبش،نگران در اطاقی است که زنی با یک مرد به داخل آن رفته بود. مرد که بیرون می آمد کنیزو آفتابه را پر می کرد و بدستش می داد.

سنگی به پای مریم می خورد. نگاه کرد. سپور گاری رامی کشید و می رفت. جمعیت مثل گله گوسفند دنبال گاری می رفتند. کفش پاشنه بلند کنیزو به دیواره گاری می خورد تق تق صدا می داد. بچه ها سنگ می پراندند. گاری دور می شد. صدای دریا می آمد ومرغ های دریائی که جیغ می کشیدند. صدای تق تق کفش کنیزو از انتهای خیابان می آمد و صدای او که التماس می کرد:

« جوون فقط دو تومن، فقط دوتومن»

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #1 .... 1393-07-14 10:38
هر چه خواندم نفهمیدم باید داستان بز دنبال کنم یا داستان کنیزو یا مردانی که عرق و پسته می خوردن و پشت سر هم رو زمین تف می کردن. سر درد گرفتم.
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 81 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت