Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - فصل‌هایی از «سوپِ ریخته» نوشته جِنی ولنتاین ترجمه‌ی سید مصطفی رضیئی
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

نمایش اخبار فرهنگی

خطا
  • خطا در بارگذاری اطلاعات فید

 

فصل‌هایی از «سوپِ ریخته» نوشته جِنی ولنتاین

ترجمه‌ی سید مصطفی رضیئی

توضیح مترجم: جِنی ولنتاین از محبوب‌ترین نویسنده‌های زندگی‌ام است، «سوپِ ریخته» او هم یکی از بهترین رمان‌های نوجوانی است که در عمرم خواندم

برای

مولی و اِلا،

جِس و اِما،

و کیت.

همه‌ی خواهرهای فوق‌العاده‌ی من

 

جِنی ولنتاین

 

یک

 

مالِ من نبود.

من چیزی نیانداخته بودم، اما پسر توی صف می‌گفت انداختم.

نگاتیو یک عکس بود، رها شده به حال خودش، پر از خش و کج‌موج، حتی نمی‌توانستم تصویر توی نگاتیو را ببینم، چون یک انگشت وسطی و انگشت شصت پسر، بیشتر آن را پوشانده بود. طوری نگاتیو را جلوی من گرفته بود، انگار که هیچ اتفاق دیگری نخواهد افتاد، تا وقتی که من آن را بگیرم؛ انگار که هیچ کار دیگری ندارد، به جز انتظار کشیدن.

نمی‌خواستم نگاتیو را بگیرم. همین را هم گفتم. گفتم که حتی صاحب دوربینی هم نیستم، اما پسر فقط همان جا ایستاده بود و عبارت «می‌دانم که درست می‌گویم» وسط صورت‌ا‌ش حک شده مانده بود.

صورت خوبی داشت. چشم‌های دوستانه، دهنی کشیده، همه‌ي چیزهای دیگر. یکی از دندان‌های جلوی‌ش لب‌پریده بود؛ مقداری از زیبایی صورت‌ش را برده بود. اما هنوز هم یک صورت خوب برابر یک آدم خوب که نمی‌شود. اگر مچ خودت را موقع چنین فکری گرفتی، وقت‌‌اش شده تا جلوی فکرهایت را بگیری.

همه دوست‌هایم پشتِ سر من ردیف شده بودند. دختر پشتِ پیش‌خان سعی می‌کرد تا بقیه‌ي پولم را بدهد و کل آدم‌های توی صف به ما خیره مانده بودند. نمی‌فهمیدم چرا این کار را با من می‌کند. مانده بودم که شاید شرمنده ساختن غریبه‌ها، یکی از روش‌هایی‌ست که روزش را با آن سر می‌کند، یا شاید هم نه. شاید همین‌جوری با یک کپه چیزی‌های مختلف توی جیب‌هایش به راه می‌افتد – نه فقط نگاتیو، بلکه انگشتانه‌ی خیاطی و کاندوم و عینک و دست‌بندِ پلیسی. احتمالاً با قبول نگاتیو، راحت از دست‌ش خلاص می‌شدم.

نمی‌دانستم که چه کار دیگری می‌توان انجام داد، برای همین فقط گفتم ممنون‌تان، خدا می‌داند که برای چی و مثل همیشه صورتم سرخ شد و حالتی در صورتم رو به دوستانم گرفتم، مثل این‌که فقط با من شوخی داشته‌اند. بعد نگاتیو را با پرتقال‌ها، شیر و تخم‌مرغ‌ها توی کیف‌م چپاندم و لبخند زدم.

کل راه تا خانه می‌شنیدم، «رُوان، جریان چیست؟» و «حالا ببینم بعدش‌ چی می‌شود» و «چه لبخند دل‌چسبی» - یک دسته مرغ‌دریایی جیغ‌جیغو با لباس‌های مدرسه، دور من جیع می‌کشیدند و با انگشت اشاره می‌کردند و بالا‌وپایین می‌پریدند. و من کار همیشگی‌ام را انجام می‌دادم، می‌گذاشتم اتفاقی تازه افتاده از کله‌‌ام خارج بماند، تا وقتی که کاملاً از هم فرو پاشیده باشد و دور‌ و اطراف زندگی‌م پخش و پلا باشد و دیگر نتوانم تصویر را کنار هم قرار بدهم. می‌خواستم بدانم که چرا من را وسطِ آن همه آدمِ توی فروشگاه انتخاب کرده بود؛ و این‌که باید سرِ این انتخاب او خسته باشم یا نه. به حرفی که گفت فکر می‌کردم، («تو این را انداختی... راست‌ش را می‌گویم... مطمئن هستم...») و کاری که خودم انجام دادم، (مثل یک خرگوش گیر افتاده رفتار کردم، تقلا کردم، خودم را توی دام انداختم). بیرونِ خودم به ماجرا می‌خندیدم، در درونِ ساکتم، حس می‌کردم مثلِ خر رفتار کردم. هیچ ایده‌یی نداشتم که اتفاقی مهم، ممکن است افتاده باشد.

 

× × ×

 

اسمِ من رُوان کلارک است و دیگر همان آدمِ سابق توی فروشگاه نیستم، هیچ‌وقت دوباره آن آدم نمی‌شوم. روان [سمان کوهی] نام درختی است که ظاهراً قرار بوده شما را از چیزهای بد محافظت کند. ملت در روزگاران گذشته، از چوب این درخت صلیب می‌ساختند، تا آن‌ها را از دست ساحره‌ها محافظت بکند. آن موقع کار بهتری نداشتند تا انجام بدهند. شاید مامان و بابا از روی هدفی مشخص این نام را برایم انتخاب کرده‌اند، شاید هم نه، اما در هر صورت نتیجه‌ی خاص و بهتری که به بار نیاورد. اتفاق‌های بدی می‌افتاد و آن زمان، خانواده‌ی من مثل یک آهن‌ربا عمل می‌کرد، همه دور هم جمع می‌شدند، حالا هر چیزی که می‌خواست اتفاق بیافتد.

 

وقتی با خرید‌هایم به خانه برگشتم، کل داستانِ نگاتیو را فراموش کرده بودم، چون خیلی کارها برای انجام شدن باقی مانده بود. مامان روی کاناپه خوابیده بود و استروما با صدای بسته‌ي تلویزیون، سریال «والدین عجیب و خل‌وچل» تماشا می‌کرد. استروما خواهر کوچولوی من است. نام او را از جزیره‌یی در سواحل اسکاتلند برداشته‌اند که دیگر کسی در آن زندگی نمی‌کند. تا سال 1961، آدم‌هایی در آن‌جا زندگی می‌کردند و یکی از آن‌ها، کسی که در گذشته‌ي خانواده‌ي پدری‌‌‌ام بود. بعد فقط یک مرد توی فانوس دریایی باقی ماند و آخرسر او هم رفت. اشتراک جزیره‌ی استروما و همزادش در خانواده‌ی ما توی همین بود، بتدریج رها شده بودند.

من خاگینه روی نان تست درست کردم با پرتقال خرد شده و لیوان‌های پر از شیر. وقتی که غذا می‌خوردیم، از استروما در مورد امروزش پرسیدم و گفت که روز فوق‌العاده‌یی گذرانده است، چون «ستاره‌ی هفته» شده بود، برای این‌که پنج جمله را با نقطه‌ها و بقیه‌ي چیزهایش،‌ کامل و درست نوشته بود. وقتی «ستاره‌ی هفته» می‌شدی، معنایش این بود که مدالی ساخته از مقوایی نازک به سینه می‌زدی و موقع کلاس داستان شنیدن، به تو یک کوسن برای نشستن می‌دادند، و ظاهراً وقتی شش سال داشته باشی، این ماجرای خیلی بزرگی است.

پرسیدم پنج جمله در چه موردی نوشته و گفت آن‌ها در مورد کارهایی بوده که آخرهفته انجام داده‌ایم. پرسیدم، «مگر چه کار کرده بودیم؟» و او آن‌ها را گفت، یکی‌یکی با انگشت‌هایش هر کدام‌شان را هم شمرد.

«من به باغ‌وحش رفتم. با مامان و بابا. آن‌جا ببرها را دیدم. من پاپ‌کورن خوردم. خوش گذشت.»

پنج دروغ، اما من هیچی نگفتم و بعد از یک دقیقه چشم‌های او توی چشم‌های من افتاده بود و حالا درباره‌ي چیزهایی حرف می‌زد که درست‌حسابی نفهمیدم، چون دهان‌‌اش پر از پرتقال بود. استروما و من کل گفت‌وگوهای‌مان را با دهان‌های پر انجام می‌دادیم. این یکی از سودهای غذا خوردن در غیبت والدین بود. این و این‌که می‌توانستی با دست غذا بخوری و اگر حال می‌کردی، دسر را اول می‌خوردی.

بعد از شام، وقتی من دور و برمان را مرتب و تمیز می‌کردم، استروما داشت یک راه‌روی شکنجه نقاشی می‌کرد. گفت، «این ما هستیم که برای شنا رفته‌ایم»، اشاره به رودخانه‌ی خون داشت و آدم‌هایی که از دیوارها آویزان بودند.

گفتم، «اگر بخواهی شنبه برای شنا می‌رویم»، که دل‌‌اش می‌خواست و خودم هم فهمیده بودم که همین را می‌خواهد.

از من خواست تا یک تک‌شاخ برایش نقاشی کنم، و هرچند نقاشی من بیشتر شبیه کرگردن شده بود تا تک‌شاخ و باید توی سطل آشغال انداخته می‌شد، او از روی صدافت آن را صورتی رنگ زد و نقاشی را درخشان خواند.

 

× × ×

 

وقتی استروما حمام کرده و تمیز شده و لباس‌خواب‌ش را پوشیده بود، یک کتاب خواندیم و وقتی حسی خواب‌آلوده داشت، مامان را خواست. درست مثل یک بچه‌ی عصر ملکه ویکتوریا که به دیدار والدین‌ش می‌شتابد، تا به آن‌ها شب‌خوش بگوید، اما بقیه‌ی زمان‌ها به حال خودش رها می‌شود تا کارهایش را انجام بدهد. گفتم آمدن مامان ده دقیقه‌یی طول می‌کشد، چون اول باید او را بیدار بکنم. من نوار لالایی‌ای را گذاشتم که استروما هر شب، یعنی تقریباً از همیشه هر شب، گوش می‌کرد و می‌دانستم که احتمالاً قبل از آن‌که کسی به این بالا برسد، او به خواب فرو رفته.

مامان متنفرِ این بود که بیدارش بکنند. یک فنجان چایی، حتی نمی‌توانست به سطح تنفر او از بیدار، نفوذ هم بکند. می‌توانستی ببینی که دنیا وارد چشم‌های او شده و بدل به یک واقعیت گشته و او را زیرِ وزن خودش، به زنجیر کشیده. درست بلافاصله بعد از آن‌که بیدار می‌شد، می‌خواست دوباره به خواب فرو برود. می‌دانستم که ما باید صبور بمانیم و می‌فهمیدم که خواب تنها جایی برای مامان بود که درون‌ش ادا در می‌آورد زندگی‌ش به گند کشیده نشده، اما هم‌چنین فکر می‌کردم که زندگی دو دخترش احتمالاً چیزی بود که به خاطرش بیدار بماند.

مدتی پشت مامان را مالیدم و بعد گفتم که استروما منتظرش مانده.

من را با دست عقب زد و سرِ پا ایستاده و پرسید: «حالا دیگر چی می‌خواهد؟» انگار خودش غذای او را داده و حمام‌‌اش کرده و کل سرشب استروما را سرگرم نگه داشته، نه من.

گفتم، «فقط یک بوسه برای شب‌بخیر می‌خواهد» و مامان چشم‌هایش را مالید و به سمت پله‌ها حرکت کرد، طوری که انگار کل بدن‌ش را چسب مالیده باشند، انگار که این آخرین کاری است که احساس می‌کند بر روی زمین انجام خواهد داد.

نگاه‌‌اش می‌کردم و فکر همیشگی توی سرم بود – که مامانِ قدیم ما، توی این بدن جدید گیر افتاده، بی‌پناهِ مثل شاهدختی درون یک برج، مانند بیماری که بر روی تخت جراحی افتاده و داروی بی‌هوشی، اعصاب‌ا‌ش را از کار انداخته باشد و در نتیجه دیگر نمی‌تواند حرکتی داشته باشد یا کسی را صدا بزند یا به کسی خبر بیماری‌ش را بدهد. فقط همراهِ بقیه‌ی ما تماشا می‌کرد، در حالی که همه چیز هولناک راهی اشتباه در پیش گرفته بود.

وقتی همه از اتاق بیرون رفته و کل کارهای امروزم را تمام کرده بودم و لحظه‌یی برای تفکر پیدا کرده بودم، یاد پسرِ توی فروشگاه افتادم و نگاتیوی که مالِ من نبود. نگاتیو را درآوردم تا نگاهی به آن بیاندازم. واقعاً این نگاتیو را قبلا ندیده بودم. نگاتیو خمیده و پوشیده از غباری بود که تهِ کیفم را پوشانده بود. چیزی خیلی قدیمی و کهنه به نظر می‌رسید، یک طرف‌‌اش درخشان‌تر از طرفِ دیگر آن بود و گوشه‌هایش سوراخ‌سوراخ بودند، راهِ احمقانه‌یی برای تماشای یک عکس بود. اما من نگاتیو را جلوی نورِ لامپ گرفتم.

چشم‌هایم را سخت فشار دادم تا چیزهایی را در میان جاهای تاریک ببینم، جاهایی که باید روشن می‌بودند. مثل نگریستن به یک موجود دریایی یا یک قارچ بود، تا وقتی که دهانی باز را تشخیص دادم و فهمیدم نگاتیو را وارانه به دست گرفته‌ام. جاهایی از دهان که می‌بایست تاریک‌ترین بخش عکس باشند، رنگ پریده بود، و تا ته حلقِ طرف را نشان می‌داد. کلاً همین را می‌توانستم ببینم، دهانی باز و پر از نور و دو چشم مثل حلقه‌هایی از آتش با مردمک‌هایی سفید، با عنبیه‌هایی پوشیده از شرارت درون سیاهی چشم.

صورتی بود که نور را از درون خودش به بیرون می‌پاشاند، نور از درون چشم‌هایش می‌درخشید و از درون دهانی باز و سوراخ‌های دماغ، مثل کسی شده بود که حباب لامپ قورت داده باشد.

 

 

دو

 

هنوز از برادرم جک حرفی نزدم که عجیب است، چون تا آن زمان، جک بیشترین چیزی بود که اغلب مردم درباره‌ی من می‌دانستند. هر جایی که می‌رفتم، برچسب روی من این بود که او برادر جک است. ماجرا ساده بود. همه عاشق جک بودند. لازم نبود تا من کاری بکنم تا آن‌ها عاشق من هم بشوند. قبلاً ترتیب همه چیز داده شده بود.

چه جوری باید برادر بزرگ‌ترم را برای کسی توصیف کنم که او را نمی‌شناسد؟ می‌توانم با این عبارت شروع کنم، «خوش‌تیپ بود و نگاهش می‌کردی»، (با قدِ بلند بابا و پوستِ مامان.) یا «باهوش»، چون یاد گرفتن چیزهای جدید هیچ‌وقت برایش کار سختی نبود. حتی شاید «بامزه». وقتی مدتی را با جک می‌گذراندی، تضمین می‌کنم، عضله‌های شکمت به درد می‌افتاد. و «بخشنده»، چون هر چیزی را به دوستان‌ش می‌داد، البته اگر آن‌ها احتیاجی به آن داشتند.

اما نمی‌خواهم چیزی را جا بیاندازم. همه‌ی این چیزها متعلق به جک بود، اما از او موجودی خود‌بین و آزاردهنده نمی‌ساخت، وجود این چیزها در او، آن‌قدر روی‌تان سنگینی نمی‌کرد که فکر کنید کسی دیگر صاحب همه‌ي این ویژگی‌ها شده. اگر شما از من بپرسید، او از آن دسته آدم‌هایی است، که وقتی داخل اتاقی باشند، اتاق را جذاب‌تر می‌سازند و اما لحظه‌یی بعد از رفتن‌شان، همه‌ي آدم‌های دیگر را پژمرده بر جای باقی گذاشته‌اند.

دو سال بینِ من و جک فاصله بود و تقریباً ده سال تا وقتی استروما متولد بشود، خب، این شکلی ما دو تا شبیه اولین دسته‌ی بچه‌ها شده بودیم – فکر کنم بچه‌هایی که برای تولدشان برنامه‌ریزی شده بود.

اگر بخواهم به کسی فقط یکی از داستان‌هایم از جک را بگویم، ماجرایی در مورد «نقشه‌ی جهان» خواهد بود. فکر کنم نقشه را از «نشنال جئوگرافیک» کنده بود. سال‌ها بود که آن را داشت، پشت در کمدش نصب شده بود، اما هیچ‌کسی به جز خودش، دقیق و جدی نگاهی به آن نیانداخته بود.

یک روز مامان درباره‌ی شلوغی و گندی که همه جای خانه را پر کرده بود غر می‌زد و این‌که نمی‌تواند یک فکر سرراست داشته باشد، چون کثافت کارهای بقیه، خانه را لبریز خودش کرده. صدای حرافی‌ش را می‌شنیدی که خطاب به خودش غر می‌زد و از پله‌ها بالا می‌آمد. او با یک کپه لباس‌های تازه شسته شده وارد اتاق جک شد. بیشتر لیوان‌های قهوه‌ی مامان، توی اتاقِ جک بود، همه‌شان مثل ردیفی قوطی پنسیلین ول شده بودند. ملافه‌های جک کف زمین کپه شده بودند و ابر رخت‌خواب جک به کمد تکیه داده شده بود، چون همان لحظه به من آموزش می‌داد چگونه بر رویش سرسره‌بازی کنم. سطل آشغال لبریز (و گندیده) بود و کف اتاق آن‌قدر پر از کتاب‌ها و کپه‌های کاغذ و قاب سی‌دی بود که به سختی می‌دانستی کجا می‌توانی پایت را بگذاری و درون اتاق راه بروی.

مامان گفت، «چرا من باید اهمیتی کوفتی بدهم؟» و نگاهی به اطراف‌‌اش انداخت و بعد نگاهی به لباس‌های اتو زده‌ی توی دست‌هایش انداخت که آن‌قدر ابله بود که آن‌ها را تا این‌جا بالا بیاورد. حس می‌کردم الان سخنرانی‌‌اش در مورد بردگی در خانه شروع می‌شود، برای همین سعی کردم تا جلوی رنگ دیوار ایستاده و از دیدش محو بشوم.

جک دست‌ش را دور کمر مامان حلقه زد و گفت، «مامان، بیا یک نگاهی به این بیانداز». بعد او را دقیقاً جلوی کمد قرار داد و پشت سرش ایستاد و دست‌هایش را روی شانه‌های مامان گذاشت. همان موقع هم از مامان قد بلندتر بود. وقتی درهای کمد را باز کرد، همه چیز مثل فوران آتشفشان غرید و پایین ریخت. فکر کنم توی کمد پوست میوه و بسته‌های چیپس هم بود.

مامان یک جورهایی غرید، چشم‌هایش را محکم بسته بود و دست‌هایش مشت شده بودند. لحظه‌یی مکثی آرام کرد و فکر می‌کنم دنبال نقطه‌ي مناسبی برای فوران خشم‌‌اش می‌گشت. اما جک بود که حرف زد، «نه! نه، این‌ها را نمی‌گفتم، نمی‌خواستم این را که نشان تو بدهم، به خدا»، و جک می‌خندید و اجازه نمی‌داد تا مامان سرِ‌کارهای او عصبانی بشود. من به آن نقطه‌یی رسیده بودم که بفهمم خنده در این‌جا کاری بد است، ولی نخندیدن هم تقریباً کاری غیرممکن شده. نمی‌توانستم توی صورت جک نگاه کنم.

جک به نقشه اشاره کرد و با صدای غران و نیمه‌جدی، شبیه مردهایی که متن‌های تبلیغ فیلم‌های سینمایی را می‌خوانند گفت: «این جهانِ شناخته شده‌ي ما است».

مامان لباس‌های شسته توی دست‌هایش داشت. چشم‌هایش را چرخاند و می‌خواست حرف بزند، اما جک جلویش را گرفت. آنتن شکسته‌ی رادیویش را به دست گرفت و از آن مثل یک معلم برای اشاره به نقشه استفاده می‌کرد، یا شبیه یک گزارش‌گر اخبارِ هواشناسی.

جک گفت، «این نقطه‌ي کوچک، سیاره‌ی ما زمین است و زندگی‌های ما توی این سیلندر کوچولو اتفاق می‌افتد که منظومه‌ی خورشیدی ما است. یعنی خورشید و بقیه‌ي ستاره‌ها، درست؟ این‌ها را که حتماً می‌دانستی».

پای مامان روی کف اتاق ضرب گرفته بود، دو برابر همیشه تند می‌کوفت، مثل این‌که بگوید، «حالا می‌گذارم حرف‌هایت تمام بشود، بعد نشان‌‌ات می‌دهم».

«حالا، این سیلندر یا همان منظومه‌ی خورشیدی، با خورشید و سیاره‌ها و همه‌ی چیزهای‌شان، این نقطه‌ی کوچک داخل این سیلندر است که گروه همسایگی نام دارد».

لحظه‌یی مکث کرد تا تاثیر حرف‌ش عیان بشود، انگار برای کلاسی از دانشمندان تدریس می‌کند.

«و حالا گروه همسایگی، این نقطه‌ی کوچک در سیلندر بعدی است، که یک دسته‌ی عظیم است. این‌ها را فهمیدی؟»

پنج یا شش سیلندر پشت سر هم بود و آخرین‌شان «جهانِ شناخته شده‌ی ما» نام داشت.

جک چندین بار به مامان گفت: «جهان شناخته شده. تا الان شناخته شده».

مامان پرسید: «خب، کل این‌ها چه ربطی به ماجرای ما داشت؟»

جک با آغوشی باز و قیافه‌ي «عشقِ من» توی صورت‌ش، رو به مامان گفت: «خب، حالا این اتاق نقلی چه اهمیتی پیدا می‌کند، وقتی درون چهارچوب چیزها قرار بگیرد؟ توی کجای این نقشه قرار می‌گیرد؟»

حالا مامان خندید و ما هم می‌توانستیم بخندیم. جک یک بغل گنده‌ی خرس‌وار به مامان داد و مامان گفت جک باهوش‌تر از آنی است که به حال خودش رها بشود. مامان لباس‌های تمیز جک را بالای بقیه‌ي چیزهای اتاق گذاشت.

و گفت: «هنوز هم باید این‌جا را تمیز و مرتب بکنی».

 

همان‌طور که گفتم، یکی از آن آدم‌هایی که وقتی داخل اتاق باشند، فضا در کل جذاب‌تر می‌شود.

 

نمی‌گویم که جک بی‌نقص بود. ادا در نمی‌آورم که زخمی‌ام نمی‌کرد یا محکم بهم لگد نمی‌کوفت یا مجبورم نمی‌کرد گِل بجوم و چیزهایی شبیه این، چون البته که این کارها را می‌کرد. احتمالاً همه‌ي برادرها از این کارها می‌کنند. مساله فقط این بود که او هم‌چنین مراقب من هم بود و من را می‌خنداند و می‌گفت آدم دل‌چسبی هستم و چیزهایی را به من یاد می‌داد که هیچ کس دیگری، به جز برادر بزرگ‌تر آدم، نمی‌توانست یاد بدهد.

 

چقدر دلم برایش تنگ شده.

همه‌مان دل‌مان برایش تنگ شده.

حالا بیش از دو سال است که دل‌تنگ‌‌اش هستیم. و دل‌تنگی‌مان هیچ‌وقت به پایان نمی‌رسد.

 

 

سه

 

احتمالاً بی از هم‌کلاسی‌های جک بود. صورت‌ش برایم آشنا بود، اما هیچ‌وقت با هم صحبت نکرده بودیم. یک سال بعد از مرگ جک، او از یک جایی پیدایش شد. هیچی در موردش نمی‌دانستم. تنها دلیلی که متوجه‌ی حضورش شدم، این بود که یک روز در سالن ناهارخوری مدرسه، مرتب به من نگاه می‌کرد.

اول فکر کردم که تصادفی نگاه‌ش به من می‌افتاده – از آن مدل نگاه‌های خیره به میان فضا، وقتی یک دفعه از جایت می‌پری و می‌فهمی مستقیم توی صورتِ کسی خیره مانده بودی و طرف هم مانده که چرا. او من را تماشا می‌کرد و من هم منتظر مانده بودم تا از این حس و حال‌ش بیرون بیاید، اما بیرون نیامد. درعوض او مستقیم به سمت من گام برداشت، انگار من همین جوری تنها مانده باشم و لبخند زد و نگاهی به دوروبرمان انداخت و بعد گفت سلام و سپس ادامه داد: «ماجرا چیست؟» چیزی شبیه این، از هیچ‌جایی خودش را بیرون کشیده بود.

گفتم: «کدام ماجرا چیست؟»، چون هیچ رد و نشانه‌یی نداشتم که دارد اصلاً از چی حرف می‌زند.

بی گفت: «چیزی که تو به من داد. چرا آن را به تو داده بود؟»

پرسیدم: «کی؟»

و بی گفت: «پسرِ توی فروشگاه».

پرسیدم چه جوری ماجرای پسر را می‌داند و او گفت که پشتِ سر همه‌ی ما، توی صف بوده. سعی کردم تا قیافه‌ی آدم‌هایی را به یاد بیاورم که توی فروشگاه به ما خیره مانده بودند، اما بی هیچ‌کدام از آن‌ها نبود.

روزها از آن موقع گذشته بود.

گفت: «من آن‌جا بودم و کل ماجرا را دیدم. پسر جذابی بود. جریان چی بود – تلفن‌ش را بهت داد؟»

من یک ذره بلندتر از همه خندیدم و گفتم: «اصلاً و ابداً»، و نگاهی به کفش‌هایم انداختم.

بی گفت که تقریباً دعوا وسط فروشگاه راه انداخته بودم و گفتم: «خب، مالِ من که نبود».

گفت: «چی مالِ تو نبود؟»

نمی‌دانستم که هنوز نگاتیو را همراهم دارم یا نه. باید در اعماق کیفم مدتی می‌گشتم تا بتوانم آن را دوباره پیدا بکنم. بی نگاتیو را جلوی ردی از نور گرفت و تصویر کوچولو و چروکیده و معکوس عکس را می‌دیدیم.

یک دقیقه‌یی ساکت مانده بودیم و بعد بی پرسید: «این عکس کیست؟» و من هم گفتم: «نمی‌دانم».

بی گفت: «فکر می‌کنی مرد باشد یا زن؟» اما نمی‌توانستم نظری بدهم.

پرسید: «چیز عجیبی را به تو داده».

گفتم برای همین نمی‌خواستم تا نگاتیو را از او بگیرم، چون به روشنی اشتباهی رخ داده بود.

بی گفت: «شاید دیده که این را انداختی». اما او چنین چیزی را ندیده بود، چون من این کار را نکرده بودم، و همین را هم گفتم.

بی از من پرسید که چرا کسی باید چنین چیزی را از خودش در بیاورد، چه نکته‌یی در چنین کاری می‌بود و من به لبخندهای پسر فکر می‌کردم، درباره‌ی این فکر می‌کردم که چقدر آدم آن بیرون است که تو هیچ چیزی را در اولین نگاه در موردشان نمی‌دانی. گفتم: «هر اتفاقی ممکن می‌شود»، و دستم را دراز کردم تا نگاتیو را پس بگیرم.

بی نگاتیو را به من پس داد و آن را داخل کتابی گذاشتم تا کمی از خمیدگی و چروک‌هایش کاسته شود. بی پرسید که می‌خواهم با نگاتیو چه کار بکنم. گفتم که هیچ فکری در موردش نداشتم. و بعد زنگ خورد و در یک آن هفت‌صد و پنجاه نفر شروع به حرکت به سمت در‌ها کردند، شامل بی که در همان مسیری که آمده بود برگشت، بدون این‌که خدانگهداری بگوید، انگار گفت‌وگوی ما هیچ‌وقت اتفاق نیافتاده است.

 

خانه‌ی ما آن زمان هنوز یک زیارتگاه باقی مانده بود. جک همه جایی بود، از داخل اتاق‌ها به بیرون لبخند می‌زد، از بالای پلکان تماشا می‌کرد، نه ساله و یازده ساله و چهارده ساله بود، با موهایی شانه گشته و فرق باز، با گوش‌هایی سیخ و بیرون از کله، با دندان‌های کاملاً رشد کرده داخل دهانی کودکانه. مامان وقتی فکر می‌کرد که تنها باقی مانده، با عکس‌ها حرف می‌زد. خودم صدایش را شنیدم. مثل صدایی معمولی در یک سمتِ گوشی تلفن بود، انگار جک اصلاً نمرده باشد، انگار جک فقط بیرون رفته و در آن طرفِ گوشی تلفن هست. از آن دست تماس‌های تلفنی که احتمالا هر هفته به مامان برای بقیه‌ی عمرش می‌زد. آدم فکر می‌کنی مرگ می‌تواند جک را از تلفن‌هایش باز بدارد.

هیچ‌وقت نفهمیدم که مامان چی پیدا می‌کرد تا درباره‌ش حرف بزند. من درست همان‌جا بودم و به ندرت با من حرفی می‌زد.

خانه هم تقریباً شبیه یک زیارتگاه باقی مانده بود. مثل داخل یک کلیسا باقی مانده بود، با همه‌ی نواهای خاموش و نورهای کم و صورت‌های عبوس‌ش. دیگر هیچ صدایی از جک درون خانه نبود. هیچ صدای بلندی از پخش موسیقی نمی‌آمد، صدای جیغ و دادی نبود، صدای کوبش جاز بر روی میز آشپزخانه موقع صرف صبحانه باقی نمانده بود، هیچ‌چیزی باقی نمانده بود.

اتاق من قبلاً پاگرد پله‌ها بود. وقتی استروما به دنیا آمد و ما نیاز به فضایی جدید داشتیم، بابا با دیواری جدید توی پاگرد گذاشت و دری هم داخل اتاق نصب کرد، اما آن‌جا برای یک نوزاد خیلی سرد بود، برای همین اتاق قدیمی من را به استروما دادند و من به این‌جا نقل مکان کردم. اتاقی کوچک بود، البته باید در نظر داشته باشید که این‌جا فقط فضایی باز برای کسی بود که در پله‌ها می‌خواست بچرخد. هیچ خبری از رادیاتور در این‌جا نبود و گرمای اتاق از درون آشپزخانه می‌آمد. برای همین معمولاً سردم بود و هیچ‌وقت نمی‌توانستم در اتاق را قفل بکنم.

اتاق جک توی همان طبقه‌یی بود که اتاق مامان و استروما قرار داشت، درست کنار دست‌شویی. اتاق او دو پنجره داشت و قفسه‌یی بلند برای کتاب‌ها و میزی چوبی و قدیمی. دیوارها رنگ خاکستری گرمی داشتند که آن زمان «نفس فیل» خوانده می‌شد. این غمگین‌ترین مکان در کل خانه بود – کشتی زنده و نفس‌نفس‌زنان مادر حامل اندوه همه‌گان شده بود. اگر فکر می‌کردی که می‌توانی بر غیبت جک فائق بیایی و همه چیز تقریباً به حالت عادی خودش برگردد، فقط کافی بود تا دوباره وارد همین اتاق بشوی و اندوه نبودِ او دوباره از اول خودش را به تو تحمیل می‌کرد.

هر از چند گاهی می‌خواستم دقیقاً همین حسِ اندوه را دوباره پیدا بکنم.

بعضی‌وقت‌ها سی‌دی‌های موسیقی‌ او را پخش می‌کردم. بعضی‌وقت‌ها گیتار او را بر می‌داشتم، اما هنوز فقط می‌توانستم شش نت اولیه‌ی «نمایش‌گاه اسکاربورو» را بزنم، برای همین نواختنم هیچ‌وقت طول نمی‌کشید. حتی از این آواز خوشم هم نمی‌آمد. معمولاً روی تخت‌‌اش دراز می‌کشیدم و از میان پنجره به آسمان بیرون خیره می‌ماندم. آن روز پشت به دیوار نشسته و چانه‌ام را روی زانو گذاشته بودم و نگاتیو را دوباره و دوباره از بین انگشت‌هایم می‌کشیدم. به حرف‌هایی که بی گفته بود فکر می‌کردم، به این‌که می‌خواهم حالا با این نگاتیو چی کار بکنم.

فکر کردم هیچ کاری و از همان جایی که نشسته بودم، نگاتیو را به سمت سطل زباله پرتاب کردم و دوباره به تفکر در مورد برادرم مشغول شدم.

 

مطمئن نبودم که استروما هم دل‌ش برای جک تنگ شده یا نه، اصلاً مطمئن نبودم. استروما جک را به انتهای دعاهای شبانه‌ا‌ش اضافه کرده و همراه پدربزرگ کلارک و عمه‌ی بزرگ‌مان هلن (که فکر کنم شاید دو باری آن‌ها را دیده بود) برایش آرامش طلب می‌کرد، اما حدس می‌زنم که بلافاصله بعد از رفتن جک، او را فراموش کرده باشد. به هر حال به زحمت او را می‌دید؛ شاید موقع صبحانه، وقتی که جک کاملاً بیدار نشده بود، یا توی ماشین وقتی جک هدفون روی گوش گذاشته و ادا در می‌آورد که استروما اصلاً داخل ماشین نیست. جک کلی از کارهای دل‌چسب هم با استروما می‌کرد، مثل او را به پارک می‌برد یا بهش یاد می‌داد تا با کاغذ هواپیما بسازد، اما فکر می‌کنم که استروما کوچک‌تر از آنی بود تا چیزی را به یاد بیاورد. اصلاً جک را نمی‌شناخت. نمی‌دانم چه جوری او را برای خودش ساخته است که یک غریبه توی خانواده می‌میرد و کل خانواده را به غریبه‌هایی دیگر تبدیل می‌کند.

خودم باید کل ماجرا را به استروما می‌گفتم، چون هیچ کسِ دیگری این کار را انجام نمی‌داد. صبح روز بعد از آنی بود که ماجرا را برای خودم تعریف کرده بودند. استروما هیچ خیالی از این نداشت که جک مرده است. همه چیز دور و بر او تغییر کرده بود و استروما کل تلاش‌ش را می‌کرد تا ادا در بیاورد که متوجه چیزی نشده است.

استروما سر بلند کرد و به من گفت: «چی سرِ مامان آمده؟» و من فقط گفتم که مامان غمگین است.

پرسید که مامان سرِ چی غمگین است و گفتم: «جک رفته»، و استروما به خواندن زمزمه‌وار آواز کودکانه‌ی خودش و ریختن هیچی از قوری چینی اسباب‌بازی‌ش ادامه داد.

بعد گفت: «به کجا؟» و گفتم که نمی‌دانم. استروما یک فنجان و نعلبکی بلند کرد و آن را به من داد. استروما گفت: «بهش فوت کن، واقعاً داغ است».

گفتم: «استروما، جک مرده. جک هیچ‌وقت بر نمی‌گردد».

می‌توانستم این وزنه، این فشار رو به پایین را داخل کله‌ام احساس کنم و فکر کردم که ممکن است به فشار تسلیم بشوم یا از درون منفجر بشوم، چون حالا همه چیز را با صدای بلند گفته‌ام.

استروما برای یک دقیقه‌يی ساکت باقی مانده بود. بعد آه کشید، مستقیم توی صورت من نگاه کرد و گفت: «الان می‌توانم چیزی بخورم؟ خیلی گشنه‌ام».

و همه چیز به این شکل شروع شد، به این شکل من همه‌ش مراقب او باقی ماندم.

به آشپزخانه رفتم تا چند تا نان تست درست کنم و آن‌جا هیچ نانی نبود، حتی خرده نان هم نبود. به در اتاق مامان زدم و بعد کمی پول برداشتم و همراه استروما برای خرید رفتیم. و تمام مدتی که چیزها را برای خرید انتخاب می‌کردم، حواسم بود که پول کافی برای خرید چه چیزهایی را داریم و برای خرید مارش‌مالو گفتم نه، اما اجازه دادم تا بیسکویت‌های شکلاتی بخریم و بعد برنامه ریختم تا برای شام و صبحانه چه چیزهایی بخوریم. هیچ وقتی برای از دست دادن برایم نمانده بود. وقت نداشتم تا گوشه‌ی فروشگاه فرو بیافتم و جیغ بکشم و به کف زمین آن قدر بکوبم تا از انگشت‌هایم خون بیرون بزند. وقت نداشتم تا دلم برای جک تنگ بشود. استروما به گشت‌وگذارش ادامه می‌داد و از دیدن شکل‌های جدید اسپاگتی هیجان‌زده می‌شد و توی هر چیز کوچولو‌یی، شادمانی می‌یافت و همان‌موقع هم به ذهنم رسید که احتمالاً استروما هم دارد از من مراقبت می‌کند.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #1 مريم .س 1393-06-11 03:48
ترجمه ي خوبيست . ممنون از شما و ترجمه ي خوبتان
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 48 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت