Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - ذوق زبان - آن تایلر - جعفر مدرس صادقی
شنبه, ۰۴ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

Anne-tyler


ذوق زبان

آن تایلر


برگردان: جعفر مدرس صادقي

 

 

شوهرم زبان‌شناس است. در دانشگاه، ايتاليايي (زبان مادري‌اش را) تدريس مي‌کند، ولي فرانسوي، اسپانيايي، روسي و يوناني هم حرف مي‌زند و انگليسي‌اش بدون لهجه است، مگر در مورد t هاش که کمي کششان مي‌دهد. حالا مارک سعي مي‌کند عربي ياد بگيرد که شنيده خيلي دشوار است. شب‌ها روي مبل، زير نور زرد چراغ، مي‌نشيند و با اخم روي کتاب دستور زبانش خم مي‌شود و مي‌گويد« کَيفَ حالُک؟ چه‌طوري؟ کيفَ حالُک؟ کيفَ حالُک؟» با اين که دارد با خودش حرف مي‌زند، نگاهش را صاف توي چشم‌هاي من مي‌اندازد، جوري که من احساس مي‌کنم راستي راستي دلش مي‌خواهد بداند حالم چه‌طور است. اين يکي از ويژگي‌هاي اوست: خيلي شخصي‌ست. چشم‌هاش، بي‌حرکت، مثل اين‌که در انتظار پاسخي باشند، نه روي چشم‌هاي من، بلکه روي دهانم ميخکوب مي‌شوند. من خجالت مي‌کشم و حرف زدن يادم مي‌رود. عربي اصلاً بلد نيستم، حتا بلد نيستم بگويم « حالم خوبه.» من هيچ‌وقت استعدادي براي يادگرفتن زبان نداشته‌ام.

من در دانشگاهي که مارک تدريس مي‌کند دانشجوي دورة فوق‌ليسانس زمين‌شناسي‌ام. تنها زباني که مجبورم بخوانم آلماني علمي‌ست. مدتي بود که با هم قرار مي‌گذاشتيم (اولين بار بين قفسه‌هاي کتابخانه به هم برخورديم) که من رفتم سر کلاس شاگردهاي مبتدي او نشستم تا ايتاليايي ياد بگيرم. ديگر عاشقش شده بودم و اين تنها دليل کلاس رفتنم بود. رديف آخر مي‌نشستم و کتم را در تمام طول ساعت درس درنمي‌آوردم تا معلوم باشد که يک شاگرد مستمع آزادم. راستش، بيشتر تماشا مي‌کردم تا گوش بدهم. در برابر دانشجوهاش که مي‌ايستاد، مي‌ديدم که چه جلد و چابک مي‌شد. با اين که فقط بيست و هشت سالش بود، خيلي بزرگتر از من به نظر مي‌آمد. تارهاي سفيد ميان موهاي مشکي، گودرفتگي‌هاي عميق گونه‌ها و چين‌هاي مشخص زير هر يک از چشم‌ها قيافة کسي را به او مي‌داد که همه چيز را خيلي بهتر از ديگران مي‌فهمد. معمولاً کت و شلوار ابريشمي توسي مي‌پوشيد که ظاهراً خارجي بود، با يقة سفيد آهارزده و آن قدر بلند که به موهاي پشت گردنش وصل مي‌شد. مي‌خواستيد نصف دخترهاي دانشکده عاشقش نباشند؟ ولي من تنها دختري بودم که با او بيرون مي‌رفتم. نمي‌دانم چرا. مرا با خودش به کنسرت، فيلم‌هاي سياه و سفيد و نمايش مي‌برد. با هم به يک رستوران ايتاليايي گران مي‌رفتيم. در کنسرت‌ها سخت احساساتي مي‌شد و انگار يادش مي‌رفت من با او هستم، که البته براي يک ايتاليايي دور از انتظار نبود. اما توي سينما و تئاتر، آرامشي به او دست مي‌داد و دست‌هام را مي‌گرفت. مي‌گفت « دست‌هات چه قدر سرده، سوزان. نشنيدي که مي‌گن هر کي دستش سرده، قلبش گرمه؟ »

بله. شنيده بودم. روحش خبر نداشت که قبل از او چند نفر اين حرف را به من زده بودند. اما آن‌ها سرانجام خودشان سرد شده بودند- ناگهان بريده بودند و بي هيچ توضيحي، رفته بودند پي کارشان. مارک اين کار را نکرد. من هر روز منتظر بودم که اين کار را بکند، اما او هم‌چنان در تمام طول زمستان و بهار مرا با خودش اين‌ور و آن‌ور برد. با هم به پيک‌نيک‌هاي بهاره مي‌رفتيم و چيزي با خودمان نمي‌برديم مگر يک بطر شراب و يک حلقة بزرگ پنير هلندي. سر کلاس، وقتي که داشتم از پنجره به درخت‌هاي پر از شکوفة بيرون نگاه مي‌کردم، با لحني که با لحن درس دادنش خيلي فرق داشت، صدام مي‌زد، به طوري که همة دانشجوها نگاهم مي‌کردند. تنها کلمه‌اي که با صداي ملايمي از دهانش بيرون مي‌‌آمد همين بود: «ميس دِنسن.»

اما من هيچ وقت نمي‌توانستم احساسم را خوب بيان کنم. با هم که بيرون مي‌رفتيم، انگار اين مارک بود که بايد همة حرف‌ها را مي‌زد و البته اگر هم مي‌خواستم حرفي بزنم مجالي به من مي‌داد، با اين که معمولاً از اين مجال استفاده نمي‌کردم. هميشه به خود من توجه زيادي نشان مي‌داد، که من اصلاً عادت نداشتم. مي‌گفت «چرا چشم‌هات آبي به اين کم‌رنگي‌يه؟ بايد مال فکر کردن زياد باشه. لابد تو کم‌رنگ‌تر فکر مي‌کني، فکرهايي سردتر از مردم عادي.»

 من چه جوابي مي‌توانستم بدهم؟ لبخند مي‌زدم و دست‌هام را به هم چفت مي‌کردم تا اين که او دستش را جلو مي‌آورد و دست‌هام را نوازش مي‌داد. شب‌ها مي‌زدم زير گريه - هر شب در طول بهار- و منتظر بودم که او تغيير عقيده بدهد و قالم بگذارد. البته هيچ‌وقت چيزي در اين باره به زبان نمي‌آوردم. و سرانجام، اين اشک‌ها بيهوده بود. زندگي من هم بعد از همة اين چيزها، مثل ديگران، راهي براي خودش باز کرد. از من خواست با هم ازدواج کنيم، و ما با حضور پدرم و دو تا ازعمه‌هام به عنوان شاهد، در نماز‌خانة دانشگاه عروسي کرديم و رفتيم به آپارتماني چسبيده به دانشکده.

من هنوز هم شاگرد مستمع‌ آزاد کلاس ايتاليايي‌ام. اواسط سال دوم را مي‌گذرانم. بيشتر از همة درس‌هاي زمين‌شناسي، وقتم را صرف زبان ايتاليايي مي‌کنم. اما از درس‌هاي زمين‌شناسي به راحتي A مي‌گيرم و در ايتاليايي اگر نمره‌اي هم بگيرم، ازC بالاتر نيست. مارک سر کلاس مي‌گويد «بن جورنو، سينيورا» من جواب مي‌دهم « بن جورنو. » اما « ر» ي من صاف و آمريکايي‌ست و اصلاً کششي ندارد. (در خلوت، من مي‌توانم « ر» هام را کش بدهم. حتا مارک هم اين را نمي‌داند.) به دختر آن طرف نيمکت مي‌گويد «بن جورنو، سينيورينا» دختر مي‌گويد «بن جورنو، سينيور» همان کلمات وقتي از دهان دختر در مي‌آيند، مايه‌دار و سنگينند، تا چند لحظه توي هوا معلق مي‌مانند، در حالي که از دهان من که در مي‌‌آيند، وا مي‌روند و مضمحل مي‌شوند. دختر به او لبخند مي‌زند و سرش را يک وري نگه مي‌دارد. او با لبخند به دختر جواب مي‌دهد. حتم دارم که دلش مي‌خواست با کسي ازدواج کرده بود که کمي ذوق زبان داشته باشد.

پدر و مادرش مدتي مهمان ما بودند. يک ماه و نيمي پيش ما ماندند. حتماً فکر مي‌کنيد که در اين فرصت ايتاليايي ياد گرفتم. اما به جاي اين که من ايتاليايي ياد بگيرم، مادرش انگليسي ياد گرفت. دوراتاق‌ها مي‌چرخيد و انگشتش را روي چيزها مي‌کشيد. «ويندو. برد. اسپون.» پس از اداي هر کلمه، خندة ريزي مي‌کرد و دهانش را با دست‌هاش مي‌پوشاند. براي حرف زدن به يک زبان خارجي، بايد حاضر باشيد کمي از وقارتان را از دست بدهيد. پدر مارک، بر عکس، تا آخر کار وقارش را حفظ کرد. همة آن‌چه از انگليسي بلد بود در يک جمله خلاصه مي‌شد، و اين جمله را پيش از آمدنش و به خاطر من ياد گرفته بود. خدا مي‌داند چه قدر وقتش را صرف اين کار کرده بود. همين که در فرودگاه هم‌ديگر را ديديم، آن جمله را گفت- هر دو دستم را گرفت و نفس عميقي کشيد و گفت « آلردي، آي لاو يو لايک ئه داتر. » چشم‌هاي زنش برقي زد و بنا کرد به دست زدن. من چه بايد مي‌گفتم؟ خودم را براي جواب دادن به چيزهايي از اين قبيل آماده نکرده بودم. انتظار داشتم با اشاره‌ها، شکلک‌ها و فوقش با واژه‌هاي کوچک و ساده‌اي با هم ارتباط برقرار کنيم: «هلو» شايد، يا« اوکي»، يا «گودنايت». به جاي اين حرف‌ها يک‌راست رفته بود سر اصل مطلب و با اولين جملة هفت کلمه‌اي خودش تا جايي پيش رفته بود که زبان مي‌توانست.

آخر سر، زير فشار نگاه مارک، گفتم «متشکرم.» و نمي‌دانستم آقاي سباستياني با چه جملة ديگري مي‌خواهد باز هم غافلگيرم کند. اما معلوم شد که هيچ دليلي براي نگراني وجود ندارد. او ديگر هيچ چيز تازه‌اي از انگليسي ياد نگرفت. ما با لبخند زدن و ايما و اشاره خيلي خوب با هم کنار مي‌آمديم. گاهي وقت‌ها همين يک جمله‌اش را تکرار مي‌کرد، و من باز هم از او تشکر مي‌کردم. يک بار اين جمله را به هم‌اتاقي سابقم گفت. هم‌اتاقي سابقم آمده بود سراغ يک کتاب مرجع و او در خانه تنها بود و پس از پنج دقيقه حرف هم‌ديگر را نفهميدن، دست از تلاش برداشت و خنديد. شانه‌هايش را تکان داد تا نشان بدهد که کاري بيشتر از اين از دستش ساخته نيست و گفت« آلردي، آي لاو يو لايک ئه داتر»

دودي به من گفت: «با مزه نيست؟ چه مرد ماهي! من فقط گفتم آقاي سباستياني، من هم شما را دوست دارم. و بعد، باز هم به هم لبخند زديم و من برگشتم به طرف در»

حالا پدر و مادر مارک برگشته‌اند به ايتاليا، اما خواهرهاش اين‌جا هستند. خواهر بزرگش، آنا، شوهر دارد و به عنوان سرپرست جوليا آمده است اين‌جا تا ترتيب ورود او را به يک کالج آمريکايي بدهد. آن‌ها هر دو انگليسي حرف مي‌زنند و دوست دارند دربارة جزئيات زندگي من چيزهايي بپرسند: کفش‌هام را سفارش مي‌دهم يا حاضر و آماده مي‌خرم؟ براي ماشين ظرفشويي حتماً بايد از پودر مخصوص استفاده کرد؟ شب‌ها به صورتم کرم مي‌مالم؟ گفت‌وگوهاي ما معقول و سنجيده است، پر از کلماتي مربوط به قيمت اجناس، طرز تهيه و ترکيبات شيميايي. اما شب‌ها که مارک خانه است، همه چيز فرق مي‌کند. آن‌ها بنا مي‌کنند به ايتاليايي حرف زدن. صداها شور و حرارتي پيدا مي‌کنند. مارک به «مارکو» تبديل مي‌شود، اسمي بزرگ، دهان پرکن و زنگ‌دار که توي اتاق نشيمن کوچک ما نمي‌گنجد. اگر بي آن که معناي کلمات را بفهميد به آن‌ها گوش بدهيد (کاري که من مي‌کنم)، تصور مي‌کنيد دعواي سختي در جريان است. ولي آن‌ها فقط دارند در مورد مدرسه رفتن پسر آنا بحث مي‌کنند، يا در بارة آلودگي محيط زيست در سواحل ايتاليا، يا ازدواج يکي از عمه‌هاي پدرشان که حالا بيست سالي‌ست مرده. جوليا ماجراي خريد کردنش را شرح مي‌دهد. لباس‌هاي آمريگايي خيلي گران تمام مي‌شوند. آنا سرش را تکان مي‌دهد و چشم‌هاش را مي‌بندد و همان‌طور که با دو انگشتش استخوان روي بيني‌اش را فشار مي‌دهد، توي مبل فرو مي‌رود. مارکو مثل شير توي اتاق قدم مي‌زند. و من از وسط دست وپاي آن‌ها دارم قهوه سرو مي‌کنم. (چه قدر قهوه مي‌خورند! آن هم به اين غليظي و تلخي.) آنا با فرياد، با چشم‌هايي که از حدقه در‌آمده، به انگليسي مي‌گويد «اين سوزان هم خيلي لاغره‌ها!» دست گرم و گوشتالوش را دور مچم حلقه مي‌کند. «عينهو چوب! مردها کمي چاقتر مي‌پسندند.» من فقط لبخند مي‌زنم. هر دو را خيلي دوست دارم، اما وقتي با چنان حرارتي با من حرف مي‌زنند، نمي‌توانم واکنش مناسبي نشان بدهم.

کريسمس امسال، خواهرها با تور اتوبوس سواري گري‌هاند عازم غرب شدند و من و مارک هم رفتيم ويرجينيا، به ديدار پدرم. اين اولين باري بود که مارک به خانة من مي‌آمد. صبح روز بيست و چهارم راه افتاديم و بعدازظهر بود که رسيديم. از جادة طولاني ميان ساقه‌هاي يخ‌زده گذشتيم و از کنار بزهايي که پهلوي کپري جمع شده بودند و توده‌هاي خوشه‌هاي زرد ذرت، و پيکاپ پدرم که در محوطة مسطحي ميان بوته‌ها پارک شده بود. خانه به رنگ کاغذي بود که پاک‌کن کثيفي روي آن کشيده باشند- خاکستري چرک و مات. نه درختي توي حياط بود ، نه پرچيني، نه چيزي در حد يک بوته‌زار هرس شده. فقط چمن خشک قهوه‌يي رنگي بود با علفزاري که زماني مادرم آنجا گل مي‌کاشت. روي ايوان، يک ماشين لباسشويي قديمي بود، يک تشت فلزي پر از قطعات يدکي اتوموبيل، يک رادياتور و يک ساک پنجاه پوندي پر از خوراک بز. هيچ نشاني از پدرم نبود. حتماً ماشين ما را ديده بود، ولي پدرم خجالتي بود و آدمي نبود که از در بپرد بيرون تا به مردم خوشامد بگويد. (مادرم اين کار را مي‌کرد. آگر زنده بود ، همان لحظه که از راه مي‌رسيديم، از ايوان مي‌پريد پايين و مي‌دويد توي حياط و دست تنها، استقبال گرمي از ما مي‌کرد.)

مارک چمدانمان را از توي صندوق عقب برداشت، از پله‌هاي چوبي رفتيم بالا و مراقب بوديم که روي پله‌اي ترک خورده پا نگذاريم. وقتي که در زدم، مارک گفت «توي خونة خودت هم در مي‌زني؟»

گفتم« فقط مي‌خوام به‌ش هشدار بدم.»

پدرم در را باز کرد و ايستاد و به ما زل زد و لبخند ملايمي به لبش بود. هر بار که او را مي‌ديدم، به نظرم مي‌آمد که خيلي پيرتر از دفعة پيش شده باشد. در سال‌هايي که ازمرگ مادرم مي‌گذشت، تکيده و چروکيده شده بود- مثل کتاب زرد شده‌اي که پس از يک شب که زير باران مانده باشد بگذارند توي هواي آزاد تا خشک شود. ته‌ريش سوزني سفيدش روي گونه‌هاش برق مي‌زد. پيراهنش را با سنجاق قفلي بسته بود، سر زانوي شلوار کارش پف کرده بود و بند رکاب شلوارش آويزان بود. چشمم که به پوست تميز و صورتي رنگ زير موهاي سفيد سرش افتاد، دلم مي‌خواست بزنم زير گريه. اما فقط گفتم «سلام، بابا.» و صورتم را چسباندم به صورتش. بعد، گفتم «انگار سر حالي.» مارک با او دست داد.

پدرم چند بار سرش را تکان داد و همان‌طور که سرش زير بود، لبخند زد. گفت «من هيچ نمي‌دونستم شما چي دلتون مي‌خواد بخوريد.»

گفتم« ديگه دلواپس غذا نباش. من خودم آشپزي مي‌کنم.»

«براي فردا که بوقلمون گرفتم. ولي در مورد شام هنوز تصميمي ندارم.»

گفتم« فکرشو نکن. فکرشو نکن. مي‌شه بريم تو؟»

توي خانه، همان گل‌هاي حصيري توي همان گلدان روي بخاري ديواري بودند- گيرم کمي خاک‌آلوده‌تر. مجسمه‌هاي سفالي سر جاي خودشان، روي قفسه‌هاي اتاق ناهارخوري، جا خوش کرده بودند. کف‌پوش چوبي زير پاي ما صدا مي‌داد و به ناله افتاده بود، ديوارهاي خط‌خطي شده و سقف سياد دوده گرفته آن قدر پِرپري به نظر مي‌آمد که انگار با يک تلنگر فرو بريزد. به همة پنجره‌ها پرده‌هاي توري آويخته بود که از بس روي چين‌هاشان خاک نشسته بود، زمخت و تيره شده بودند. بوي نفت بيني‌ام را سوزاند. توي آشپزخانه که رفتم، نزديک بود روي مشمع لغزندة کف ليز بخورم. بازماندة ناهار پدرم روي ميز لعابي بود- کورن فلکس کلاگز و يک سيب نيم‌خورده. روي ديوار پشت بخاري برقي پايه بلند، تقويمي که هنوز روي ماه اوت مانده بود دختر بدريختي را نشان مي‌داد با دهاني عين کمان کيوپيد6 که روي تابي که به درخت‌هاي ختمي بسته بودند نشسته بود.

مادرم در اتاق خواب شمال شرقي مرد- اتاق بالاي اتاق نشيمن. سم خورد. اين که چه سمي خورد، هيچ‌وقت کسي به من نگفت. (اگر سمي را مي‌شناختم که درد نداشت و تأثيرش فوري بود، خيلي دلم مي‌خواست بدانم همان بوده است که او مصرف کرده يا نه. اما چنين سمي سراغ نداشتم.) کسي هم به من نگفت که پدرم در چه حالي و در چه مرحله‌اي او را ديده، بعداً چه کار کرده و يا از آن وقت تا حالا به سر خود اتاق، لوازمش و خاطره‌هايي که از او داشت چه آورده. تنها کاري که کرد يادداشتي بود که براي من نوشت: «به نظرم بايد صاف و پوست کنده بگويم که مادرت را از دست داده‌ايم. او ديروز( 12 ژانويه) در اتاق خواب شمال شرقي به وسيلة سم خودش را کشت.»

من آن زمان دانشجوي سال اول دانشگاه بودم. دو دختر هم‌اتاقي‌ام بودند که از هر دوي آن‌ها خوشم مي‌آمد، اما از مرگ مادرم با آن‌ها حرفي نزدم. کلمات قالب خودشان را پيدا نمي‌کردند. و حتا سال‌ها بعد، وقتي که من و مارک براي اولين بار تاريخچه‌هاي زندگي‌مان را براي هم تعريف مي‌کرديم، من از مرگ مادرم مثل يک رقم آماري در کتاب درسي، به سرعت گذشتم و تمام هم‌دردي توأم با وحشت مارک را ناديده گرفتم. گفتم «خب، ما هيچ وقت با هم کنار نمي‌آمديم.» و راستي هم کنار نمي‌آمديم. اين درست بود. از همان دوران کودکي، فهميدم که روي او نمي‌شود حساب کرد. او پر از حالت‌هاي عصبي شديد بود که مثل ماسک‌هاي بزرگ مبالغه‌آميز روي صورتش کشيده مي‌شد. خشم، هيجان، نااميدي، سرخوشي- هيچ چيزش متعادل نبود. پس از مرگش، يادداشت تسليتي براي پدرم نوشتم و با کلماتي که به سبک هميشگي نامه‌ها‌مان با دقت فراوان انتخاب شده بود. براي مراسم تشييع جنازه هم نرفتم، ولي از آن به بعد سعي مي‌کردم بيشتر به او سر بزنم تا زياد احساس تنهايي نکند. براي چند ماهش غذاي آماده توي يخچال مي‌گذاشتم، به لباس‌هاش سرو صورتي مي‌دادم و خانه را تر و تميز مي‌کردم- همه جاي خانه را به‌جز اتاق خواب شمال شرقي. هيچ‌وقت پا توي اتاق خواب شمال شرقي نگذاشتم.

اما اتاق خواب شمال شرقي جاي خواب مهمان‌ها بود، تنها اتاقي بود که تخت‌خواب دو نفره داشت، و با ياد‌آوري اين قضيه، ناگهان روي يکي از صندلي‌هاي آشپزخانه وارفتم. پدرم آمد تو و همان‌طور که چانه‌اش را مي‌خاراند، دم دهانة در ايستاد. از او پرسيدم «خيال داري ما را کجا بخواباني؟»

سرش را بالا آورد. حتا چشم‌هاش نيز پير شده بود. رنگ آبيش به شيري مي‌زد. « آه، بله...»

داشت به من برمي‌خورد. اصلاً يادش بود که من قرار است بيايم؟ گفتم «اگر به من ملافه بدي، اتاق قديمي خودم را آماده مي‌کنم.» تخت‌خواب اين اتاق تکنفره بود، اما پدرم اعتراضي نکرد.

تمام بعدازظهر، مارک در کارهاي روزانه به او کمک مي‌کرد. مي‌گفت تا به حال مزرعة آمريکايي نديده بود. من توي خانه ماندم و آشپزخانه را تر و تميز کردم و شام پختم. گاهي از يکي از شيشه‌هاي موجدار پنجرة آشپزخانه نگاهي به بيرون مي‌انداختم و مارک را مي‌ديدم که با پدرم که از لاغري عين ترکه بود، از ميان ساقه‌هاي درو شده مي‌گذشتند. خودشان را سيخ نگه داشته بودند و با سرما مقابله مي‌کردند. مارک لباس‌هايي پوشيده بود که مخصوص همين سفر خريده بود- جين تازة زبر، کت چرمي و پوتين‌هاي صحرانوردي، و لباس‌هاش روي هم رفته اصلاً به او نمي‌آمد و جوري بود که انگار لباس‌ها خودشان سر پا مانده بودند و حضور او توي آن‌ها تصادفي است. حتماً داشت پدرم را سوأل‌پيچ مي‌کرد. مي‌ديدم که سوأل‌ها با بخار نفس از دهانش بيرون مي‌آيد. جواب‌هاي پدرم به زحمت اثري به جا مي‌گذاشت. وقت شام، سطل‌هاي پر از شير بز را که داشت بخار مي‌کرد، از آن طرف حياط با خودشان آوردند و مارک، شاد و قبراق، با بيني قرمز و چشم‌هاي براقش، پريد تو. گفت «سوزان، فکرش را هم نمي‌توني بکني که چه چيزهايي ياد گرفتم.»

پدرم شير را از توي صافي گذراند و از آن‌جا ريخت توي دستگاه خامه‌گيري آلومينيومي بزرگي که روي پيشخوان بود. گفت «ناتالي ديگه شيرش داره ته مي‌کشه. يه چارک شير هم به زحمت داد، و امروز صبح از اين هم کمتر. چموش هم شده.» محور دستگاه را پشت هم مي‌چرخاند و همان‌طور که ابروهاش را کمي بالا داده بود، به ديوار خالي رو به رو نگاه مي‌کرد- مثل اين که فکرهاي غم‌انگيز زيادي توي سرش باشد.

شاممان را در آشپزخانه خورديم و بعد، همان‌طور که من داشتم ظرف مي‌شستم، پدرم سر ميز ماند تا پيش من باشد. مارک رفته بود توي بحر يک شمارة قديمي سالنامة کشاورز که در ايوان پشتي پيدا کرده بود. با اين که حرف زيادي نداشتيم، خوشحال بودم که پدرم چند لحظه‌اي پيشم مانده است. بيشتر در بارة اشياة فيزيکي با هم حرف مي‌زديم. بخصوص ماشين‌آلات. حرف زدنمان هميشه همين‌طور است. تراکتور هنوز روبه‌راه است؟ آب‌گرم‌کن تا يک سال ديگر دوام مي‌آورد؟ و بعد چيزهاي مربوط به من: ماشين تحريرم خوب کار مي‌کند يا هنوز بعضي حرف‌ها را جا مي‌اندازد؟ مصرف بنزين تويوتاي مارک چه قدر است؟

گفتم« بابا، خيال نمي‌کنم خودش بدونه که مصرف بنزينش چه‌قدره. فقط همين سرش مي‌شه که وقتي باکش خالي شد، توش بنزين بريزه.»

پدرم سرش را تکان داد. هيچ چيز براي او عجيب نبود. مي‌دانست بقية دنيا کارها را جوري انجام مي‌دهند که با نحوة کار او تفاوت دارد. اين را مادرم به او گفته بود، بارها از روي فنجان قهوه‌اش انگشت اشاره‌اش را رو به او گرفته بود و همين حرف‌ها را زده بود. « بعضي آدم‌ها با شور و اشتياق مي‌پرند توي آب و بعضي اول انگشت‌هاي پاشان را توي آب مي‌زنند و درجة حرارت را مي‌سنجند، و تو، اي نازنين، از دستة دوم هستي.» (هميشه همين‌طور حرف مي‌زد. حتا وقتي که به شدت عصباني بود. دانشکده ديده بود.) «همة کارهايي که تو مي‌کني محاسبه شده است. تو لبخند‌هات را اندازه مي‌گيري. کلمه‌هات را مي‌شمري. تو آدم سردي هستي، سرد.»

مادرم از آن‌ها بود که مي‌پريد توي آب. هيچ وقت در طول زندگي‌اش به خيس کردن انگشت‌هاي پاش اکتفا نکرد. مي‌پريد توي روح ما و افکارمان را به هم مي‌زد و پريشان مي‌کرد. اگر مي‌توانست، با چمدان‌ها و سبدهايي پر از حسادت، بدگماني، کينه، سرمستي، شور و ترس، يک‌راست وارد جمجمه‌هاي ما مي‌شد. در آغوشم مي‌گرفت و غرق بوسه‌ام مي‌کرد و آن قدر به خودش فشارم مي‌داد تا به دست و پا زدن بيفتم. آن وقت مي‌پرسيد «چرا با من کلنجار مي‌ري؟ کجا مي‌خواهي بري؟ يک ذره هم منو دوست نداري؟» خودش را عقب مي‌کشيد، صورتم را محکم توي دست‌هاش مي‌گرفت و توي چشم‌هام خيره مي‌شد. چشم‌هاي خودش برق مي‌زد. موهاش عين گوش‌هاي سيم‌پيچي شدة نارنجي رنگي روي شقيقه‌هاش پف کرده بود. نفس کشيدنش آن قدر بريده بريده بود که من هم به تنگي نفس مي‌افتادم. پدرم هميشه مي‌گفت «ليليان، من اگر جاي تو بودم، نمي‌گذاشتم اين قدر هيجان‌زده بشم.»

آرامش او مادرم را از کوره در مي‌برد. آرامش من هم همين‌طور. به من مي‌گفت «حرف بزن! حرکت کن!» من و پدرم در آشپزخانه مي‌ايستاديم و کارمان را مي‌کرديم- پدرم قطعات دستگاه خامه‌گيري را يکي‌يکي و با صبر و حوصله توي ظرفشويي مي‌شست و من هم شام را که مادرم يادش رفته بود بپزد آماده مي‌کردم- و مادرم دور ما چرخ مي‌زد و مي‌‌گفت «ببينم. اصلاً چيزي هم توي وجود شماها هست؟ شماها از چه جنسي هستيد؟ خمير مجسمه سازي؟ من که خيال مي‌کنم شما دو نفر را از مغازة خرازي فروشي پيدا کرده باشم- يک پدر، يک دختر. مثل دو تا مجسمة خوش خدمت شماها را توي آشپزخانه کار گذاشته‌ام و ولتان کرده‌ام که همان جا باشيد، و هيچ فرقي هم به حال من نمي‌کرد.»

با اين همه، وقتي که مي‌رفتم کالج، گريه کرد. روي من که سر جاي خودم نشسته بودم و داشتم شيريني خامه‌اي‌ام را مي‌خوردم، خم شد. صورتش را به سينه‌ام چسباند، انگار که او دختر بود و من مادر. از من پرسيد «آدمي که مثل مرده‌ها تنها مي‌مونه، چه احساسي به‌ش دست مي‌ده؟» منتظر جواب بود. اين يک سوأل تأکيدي نبود. جوابي نداشتم بدهم. در ايستگاه، بدرقه‌ام که مي‌کرد، گفت «سوزان، عزيزم. اوقات بد را فراموش کن. ما اوقات خوبي هم داشتيم. نه؟ مي‌داني چه قدر دوستت دارم؟»

وقتي که از او دور بودم، نامه نمي‌نوشت (آدمي نبود که بتواند افکارش را براي چنين کاري جمع‌و‌جور کند)، اما پدرم مي‌نوشت و اخبار مربوط به بزها و غيره را به من مي‌رساند. هميشه مي‌نوشت «حال مادرت خوب است. سلام مي‌رساند.» انگار که او هم مادري بود مثل همة مادرهاي ديگر. ولي آن کريسمس که آمدم، به استقبالم دويد بيرون و داشت گريه مي‌کرد- اين بار از خوشحالي. به من گفت «فقط دلم مي‌خواهد نگاهت کنم. دلم مي‌خواهد تو را مثل آب سر بکشم.» دستم را توي دستش گرفت و لبخند درخشاني زد. من هميشه از تماس بدنم با او وحشت داشتم. تغييرپذيري او حتا در حرارت خشک پوستش خودش را نشان مي‌داد. با اين همه، لبخندش قلبم را فرو ريخت. دلم مي‌خواست فکر کنم که شايد حالا ديگر فرق کرده باشد. شايد حالا، مثل هر موجود فاني ديگري، استوار و پابرجا روي زمين قرار گرفته باشد. گفت «عزيزم، خواهي ديد که چه کريسمس زيبايي در پيش داريم. همه چيز زيبا خواهد بود.» اما صداي او انگار مي‌لرزيد و چيزي نمانده بود به گريه بيفتد- داشت لب ورمي‌چيد. گفتم «البته همين طوره، ماما.» و دستش را از روي دستم کنار زدم.

 

پدرم گفت اگر من و مارک دلمان مي‌خواهد گشتي بزنيم يا جايي برويم، معطل نکنيم و فکر نکنيم که بايد تمام وقت پيش او بمانيم. اين را که مي‌گفت، راست نشست، مثل اين که خودش را براي شنيدن خبر ناگواري آماده کرده باشد.

گفتم «چرند نگو. من ديگه هيچ دوستي اين دور و برا ندارم.»

همان‌طور شق و رق سر جاش نشسته بود. به نظرم رسيد روزي پدرم خواهد مرد و اولين فکري که به سراغم بيايد اين خواهد بود که «من هيچ وقت به‌ش نگفتم... هيچ وقت نذاشتم بدونه که...» ولي باز هم چيزي به فکرم نمي‌رسيد بگويم. مکث طولاني‌تر شد و ما صداي مارک را که توي اتاق نشيمن داشت سالنامه را مي‌خواند، هر بار که خنده‌اش مي‌گرفت به وضوح مي‌شنيديم. ترس برم داشته بود که مبادا حرف وحشتناکي از دهانم در برود. (در سکوت، اين احتمال اغلب نگرانم مي‌کند.) بشقاب‌ها را با سرو صداي زياد روي هم چيدم. (براي پدرم که نامه مي‌نويسم، هميشه مجبورم دوباره سر پاکت را باز کنم، چون مي‌ترسم خطاي غير قابل بخششي از دستم در رفته باشد يا اصلاً يک نامة عوضي توي پاکت گذاشته باشم. اما اين چه خطايي مي‌تواند باشد؟ کدام نامة عوضي؟ وقتي که مي‌خواهم کتاب‌هاي درسي قديمي را که خواسته است براي او پست کنم، مجبورم بعد از بسته‌بندي سر پاکت را دست‌کم يک بار باز کنم تا مطمئن شوم يادداشت‌هاي ناجوري بين اوراق کتاب‌ها جا نگذاشته‌ام. به چه يادداشت‌هايي فکر مي‌کنم؟)

آن شب، روي تخت‌خواب که بوديم، مارک گفت «من اين خانه را دوست دارم.» بدن گرمش را به من چسباند. گفت «تو را هم دوست دارم.» اما من هنوز گوشم به صداهاي خفه‌اي بود که از پايين مي‌آمد- پدرم داشت در خانه را مي‌بست. خودم را تا آن‌جا که توي يک تخت‌خواب تکنفره مي‌شد، کنار کشيدم. گفتم« خب، شب به خير.» آهي کشيد و بعد شب به خير گفت و رو به ديوار خوابيد.

 

صبح روز کريسمس، در اتاق نشيمن پايين، مارک يک حولة حمام کار رم به من هديه داد و من يک پيپ سر ميز شام به او دادم. پدرم يک جعبة مخمل آبي به من داد که توش قاب کوچک گردن‌آويزي بود که زماني مال مادرم بود. بيضي شکل بود، با طرحي شبيه توري دوزي در حاشيه‌هاش. توي قاب، عکس‌هاي پدر و مادرم بود که هر دو خيلي جوان بودند و به همان حالت غم‌انگيز و از همه چيز با خبري که در عکس‌هاي قديمي مرسوم است لبخند مي‌زدند. يادم آمد زماني که آبله مرغان داشتم، به من اجازه دادند عکس‌ها را تماشا کنم. مادرم روي تختم خم مي‌شد و همان طور که قاب با زنجير طلايي تابدارش از گردنش آويزان بود، بازش مي‌کردم و توش را نگاه مي‌کردم. پشت قاب، حروف اول اسم پدر و مادرم حک شده بود. اين را ديگر يادم نبود، يا شايد هيچ وقت توجه نکرده بودم يا کوچکتر از آن بودم که بتوانم بخوانمشان.

ر. د.

به

ل. م. د.

با عشق ابدي

انگشتم را کشيدم روي حروف . قاب را دوباره باز کردم و نگاهي به مادرم انداختم که حلقه‌هاي موهاش عين سکه‌هايي بود که روي سرش چيده باشند. پدرم دستش را دراز کرد و قوطي را از من گرفت تا خودش نگاه کند. با صدايي که به زحمت به گوش مي‌رسيد، ناگهان گفت «من تا دم مرگ براي او غصه مي‌خورم. غصه‌اي که هيچ وقت تموم نمي‌شه.»

نگاهش کردم. داشت پشت هم آب دهانش را قورت مي‌داد و زبانش را توي دهانش مي‌چرخاند. سرانجام قاب را با ضرب انداخت توي دست من و رفت توي صندلي راحتي حصيري‌اش لم بدهد. دست‌هاش را گذاشت روي زانوهاش و خودش را تاب داد.

بعد از يک دقيقه، گفتم « خب.» و هديه‌ام را به او دادم- يک چاقوي جيبي سوئيسي با هفت تيغه که با آن مي‌شد تقريباً هر کاري انجام داد. من هميشه کريسمس‌ها به او ابزار هديه مي‌دادم. عشق به ابزار چيزي‌ست که من و او از وقتي که يادم مي‌آيد در آن سهيم بوده‌ايم.

بعد، بوقلموني را که پدرم از مرغداري خانم بنسن پير آورده بود، سرو کردم. با چاشني تمشک و پرتقال، خوراک کرفس، سيب‌زميني شيرين- يک ناهار کريسمي واقعي. تمام صبح را سر آن زحمت کشيدم. روميزي سنگين توردار و چيني‌هاي مخصوص روز يکشنبه را آوردم و پرده‌هاي ناهارخوري را کشيدم تا بعدازظهر گرفتة سرد جلوي چشممان نباشد. پدرم گفت «خب، سوزان. تو واقعاً ترتيب همة کارها را دادي.» و مارک ليوان آبش را مثل يک گيلاس شراب براي من بالا برد. اما من راستش هيچ احساس رضايت واقعي نداشتم. ميز براي ما سه نفر بيش از حد بزرگ بود و با اين همه چيزي که روي آن گذاشته بودم هنوز خالي به نظر مي‌آمد و بوقلمون به آن بزرگي که ما فقط چند تکه از سينه‌اش را برداشته بوديم، منظرة غم‌انگيزي داشت.

پدرم خيلي ساکت بود. فقط آهسته آهسته و يک‌ريز لقمه‌اش را مي‌جويد. با اين که مارک همة تلاشش را کرد تا رشتة حرف قطع نشود. داستان‌هايي از کريسمس ايتاليا تعريف کرد، حکايت‌هايي در بارة عمه‌ها و عموها و خاله‌ها و دايي‌ها و پسرعمه‌ها و پسرخاله‌هاي چاق و خوشحالي که گروه گروه زير درخت‌ها دور هم مي‌نشستند. ما داستاني نداشتيم که با داستان‌هاي او برابري کند. تنها کاري که از دست من برمي‌آمد تحويل دادن لبخندهاي ملايم و مطرح کردن سؤال‌هايي بود که خيلي مؤدبانه به نظر مي‌رسيد. «گفتي عموي تو بود يا داييت؟» «رسم بود که حتماً بابانوئل هم داشته باشند؟» چيزي نگذشت که مارک هم ساکت شد. احساس مي‌کردم که ديگر واداده است. ذره‌ ذره از من فاصله مي‌گرفت. ليوانش را گذاشت روي ميز، يخ‌هاش را هم زد و از توي بشقاب لبه طلايي که پدرم به طرفش دراز کرده بود، به دقت، يک تکه کرفس برداشت.

 

روز بعد از کريسمس، با يقه‌هاي بالازده و دندان‌هايي که از سرما به هم کليد شده بود، روي ايوان خانة پدرم ايستاده بوديم تا با او خداحافظي کنيم. پدرم گفت «خب، شايد يک روزي باز هم ببينمت.» خم شد و ته‌ريش صورتش را به گونه‌ام ماليد. با مارک دست داد.

مارک گفت «خداحافظ، آقا. خوشحالم که توفيق داشتم که با شما بيشتر آشنا بشم.» چمدان را برداشت.

به پدرم گفتم «مراقب خودت باش.»

«اوه. بله. حتماً.»

«از غذا و اين چيزها غافل نشي.»

«نه، نه.»

همراه ما طول حياط را قدم‌زنان آمد، پاهاش روي يخ قرچ‌قرچ مي‌کرد. در ماشين را که براي من باز کرده بود، گفتم «بوقلمون را تکه‌تکه بريده‌ام، گذاشته‌ام توي بسته‌هاي کوچولو، توي فريزر.»

«خوبه.»

«اگر وقت صبحانه يکيش را دربياري، تا وقت ناهار يخش آب مي‌شه.»

«باشه. همين کارو مي‌کنم، سوزان.»

رفتم تو و خودم را روي دشک سرد صندلي سر دادم. مارک ماشين را روشن کرده بود، اما پدرم هنوز در را باز نگه داشته بود. گفت «سوزان.»

«بله؟»

«من اگر جاي تو بودم، اون ماشين تحريرو برش مي‌گردوندم به اسميت کورونا. تو خودت مي‌دوني که نبايد اون جوري جا بندازه.»

«خب، بله. شايد بهتر باشه همين کارو بکنم.»

«اگر کاري صورت ندادند، براي رئيس شرکت نامه بنويس. مستقيماً نامه بنويس براي رئيس. من که اين کارو مي‌کردم.»

«يادم مي‌مونه.»

«پس ، به سلامت.»

بعد، در را بست و ما راه افتاديم. به نظرم مارک دوباره داد زد خداحافظ، اما من که مي‌دانستم پدرم صداي من را نمي‌شنود، فقط براي او دست تکان دادم.

 

حالا مارک نشسته است روي مبل و دارد عربي مي‌خواند. سرش را به قفسه‌اي پر از کتاب‌هاي ايتاليايي، انگليسي دورة ميانه و اسلاووني کليسايي کهن تکيه داده. مي‌گويد« کَاترَک. خداحافظ. کاترک.» اخم مي‌کند. در اداي کلمه لغزش کوچکي تشخيص داده است. دوباره مي‌گويد« کاترک.» و اين بار راضي‌ست. ولي گوش من هيچ تفاوتي حس نمي‌کند. خواهرهاش دورش را گرفته‌اند ، داد و بيداد مي‌کنند و از خنده ريسه مي‌روند، اما او هم‌چنان دارد ورور مي‌کند و اعتنايي به آن‌ها ندارد. سخت مشغول ياد‌گرفتن زبان تازه است. زير نور زرد چراغ، انگار که روي او قشري از طلا کشيده‌اند و حبابي از خوشبختي در ميانش گرفته. اما من هر چه هم بنشينم و به او لبخند بزنم، اين حباب هم‌چنان بسته مي‌ماند و به نظرم مي‌رسد که دارد او را با خودش مي‌برد. او دورتر و دورتر مي‌شود، من پشت سرش جا مي‌مانم و عقلم قد نمي‌دهد که چه بگويم و چه طور صداش بزنم تا برگردد.

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 56 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت