Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - پسر گنده دیوید سداریس
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

پسر گنده /دیوید سداریس

اسدالله امرایی

دیوید ریموند سداریس نویسنده، طنزپرداز امریکایی متولد 1956 است. سداریس عمده‌ی شهرتش را مدیون داستان‌های کوتاه از زندگی شخصی خویش است که ماهیتی فکاهی و طعنه‌آمیز دارند و نویسنده در آنها به تفسیر مسائل اجتماعی می‌پردازد. برخی از آثار سداریس با ترجمه پیمان خاکسار به فارسی ترجمه شده است.

 


یکشنبه‌ی عید پاک در شیکاگو من و خواهرم ایمی عصری مهمان دوست‌مان جان در خانه‌اش بودیم.  هوا خوب بود و جان میز را در حیاط خلوت چیده بود تا در آفتاب بنشینیم. همه سر جای‌شان نشسته بودند که پا شدم و رفتم دستشویی و چی دیدم  بزرگ‌ترین سنده‌ای که به عمرم دیده بودم- دستمال توالت و چیز دیگری نبود، فقط این نمونه‌ی دراز تاب خورده، به کلفتی لقمه‌ی بوریتو.


سیفون را کشیدم و سنده‌‌خان بالا آمد و چرخید. فقط کمی جا عوض کرد، همین. سنده انگار جا خوش کرده بود. به سرم زد بروم بیرون، بعداً  یک نفر دیگر خدمتش برسد ولی کار از کار گذشته بود، چون من خنگ وقتی بلند شدم  به همه گفتم که کجا می‌روم. گفتم: «ببخشید گلاب به روتان یک سر می‌روم دستشویی، الان برمی‌گردم.» همه از مکان من خبر داشتند. باید می‌گفتم با اجازه تان می‌روم تلفن بزنم. می‌خواستم تشرشری بکنم  و آبی به سر و صورتم بزنم، ولی حالا گرفتار این شده بودم و باید فکری می کردم.


مخزن سیفون دوباره پر شد و تو دلم خدا خدا می‌کردم. نذر کردم اگر  رفت پایین، یک کار خیر بکنم. دوباره سیفون کشیدم و جانور با کاهلی دوری زد. زیر لب گفتم: «برو برو، هین! هین!» می‌خواستم پیروزیم را جشن بگیرم، ولی سربرگرداندم و دیدم، در آب تمیز ظاهر شد.
درست همان لحظه یکی در زد و هول کردم.

«یک دقیقه صبر کن.»

 بچه که بودم  مادرم من را نشاند و توضیح داد که شکم همه کار می‌کند. گفت «همه، حتی رییس جمهور و زنش.» همسایه‌ها و کشیش و چند تا از هنرپیشه‌هایی را که هر هفته در تلویزیون می‌دیدم ردیف کرد. شِمای کلی داشتم، اما، طبیعی بود یا نه، به هیچ وجه حاضر نبودم مسئولیت این یکی به گردنم بیفتد.

« یک دقیقه صبر کن!»

به سرم زد، دست دراز کنم  هیولا را  از کاسه‌ی دست‌شویی در بیاورم و از پنجره سوتش  کنم. راستی از ذهنم گذشت، ولی بعد فکر کردم، جان طبقه‌ی همکف زندگی می‌کند و ده دوازده نفری هم دو سه متری آن طرف‌تر توی حیاط نشسته‌اند. لابد می‌دیدند که پنجره باز می‌شود و یک چیزی می‌افتد روی زمین. خب  همه بلند می‌شدند و دورش جمع می‌شدند تا ببیند چیست، من هم با دست کثیف جلویشان می‌ایستم و می‌گویم مال من نیست. خب اگر مال من نیست، پس چرا زحمت از پنجره پرت کردن آن را کشیدم؟ هیچکس باور نمی‌کرد، جز کسی که کارش بود، احتمال اینکه عوضی پا پیش بگذارد و به گردن بگیرد، خیلی ضعیف بود. عجب گیری افتادم.

« الان می‌‌آیم بیرون.»

 

تلنبه را برداشتم و با دسته‌اش سنده را به تکه‌های کوچک تقسیم کردم، تمام مدت فکر می‌کردم، آخر انصاف نیست، این کار از نظر فنی کار من نیست. یک بار دیگر سیفون کشیدم و باز هم پایین نرفت. پسر بجنب. بجنب. وقتی منتظر پر شدن مخزن بودم، فکر کردم شاید بهتر باشد سرم را بشویم. چرب نبود، ولی باید برای این همه ماندن توی دستشویی عذری می‌تراشیدم. فکر کردم، زود باش. کاری بکن. دیگر. لابد تا حالا بقیه‌ی مهمان‌ها گمان می‌برند که از آن آدم‌هایی هستم که در مهمانی‌های شام فرصت را غنیمت می‌شمردند و به دست‌شویی می‌روند و کتاب می‌خوانند.

« الان می‌آیم.»

یک سیفون دیگر  و تمام. شرش کم شد و از سرم بازش کردم. در را باز کردم و دوستم جَنِت را دیدم که گفت: «به موقع آمدی.»  آمدم بیرون و فکر ‌کردم که کسی که آن شاهکار را زده و  رها کرده بود دغدغه‌ای نداشت، ولی چرا من داشتم؟ چرا اینقدر مهم بود؟ آیا گذاشته بودند تا مرا امتحان کنند؟ درس هم  گرفتم؟ ربطی به عید پاک داشت؟ فکر کردم  بی‌خیال شوم و رفتم بیرون و دنبال مظنونین احتمالی می‌گشتم.

 

 

David Sedaris,Big Boy , Esquire Magazine

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #6 ویدا ایمانی 1393-05-19 06:33
خیلی ممنون آقای امرایی، نکته ای که توی داستان توجه آدم و جلب میکنه تفاوت بین آدم هاست، همیشه تفاوت هست بین کسانی که برای مشکلات خودشون و دیگران و گند هایی که دیگران زدن راه حل پیدا می کنن و کسایی که با بی تفاوتی از کنار گندکاری هاشون رد میشن و بی سروصدا رفع و رجوع شو میندازن گردن یکی دیگه!!!
بازگو کردن
 
 
0 #5 ش.ش 1393-05-16 21:39
:lol: در عالم واقعیت شبیه این داستان برای من پیش آمده است
بازگو کردن
 
 
+1 #4 سیما نیری 1393-05-15 16:41
ممنون از انتخاب سایت . از داستان خنده دار و ترجمه روان جناب امرایی !
بازگو کردن
 
 
0 #3 سيروس محمدي 1393-05-14 07:23
نقل کردن ترانه صبحي:
تجربه جالبي بود . همه ي ما خوب كه دقت كنيم يه جوري درگير مدفوع خودمون هستيم .

اينجا مدفوع ديگران :D
بازگو کردن
 
 
0 #2 مريم . س 1393-05-14 05:05
خيلي بامزه بود
بازگو کردن
 
 
0 #1 ترانه صبحي 1393-05-14 05:02
تجربه جالبي بود . همه ي ما خوب كه دقت كنيم يه جوري درگير مدفوع خودمون هستيم .
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 60 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت