Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - کلاغ لیلا بابایی فلاح
سه شنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

کلاغ

 لیلا بابایی فلاح

دست‌هايم را روي گوش‌هايم گذاشته‌ام تا نشنوم، اما مي‌شنوم. صداي دعوايشان از زير انگشت‌هايم سُر مي‌خورد و مي‌رود توي لاله گوشم. با اينكه دعوا، برنامه هر روزشان است ولي هنوز عادت نكرده‌ام. همينطور كه با  دست‌ها به گوش‌هايم فشار مي‌آورم صداي افتادنش را مي‌شنوم. از زير پنجره بلند مي‌شوم و داخل حياط را كه پوشيده از برگ هاي زرد پائيزي است نگاه مي‌كنم. از توي قاب پنجره مي‌پرم توي حياط. برگ‌ها زير پايم له مي‌شوند. از روي زمين بلندش مي‌كنم و به چشم‌هاي بي‌حالش نگاه مي‌كنم. دست و پا مي‌زند. خون روي سياهي پرهايش ليز مي‌خورد و مي‌چكد روي زمين.

مي‌آورمش توي اتاق، سفيدي استخوان يكي از بال‌هايش از گوشت بيرون زده. انگار جاي تير ساچمه‌اي است ولي هر چي هست حيوان بيچاره را لت و پار كرده. باند را روي زخمش مي‌بندم. خون هنوز بيرون مي‌زند. هوا سرد است و لبه‌هاي حوض يخ زده.

مي‌آيم توي اتاق و مي‌گذارمش توي جعبه چوبي كنار تختم.

مادر بدون اينكه در بزند مي‌آيد تو. كلاغ را مي‌بيند و رويش را  ترش مي‌كند و   مي‌گويد: «چرا اين حيوونه كثيف و آوردي توي خونه.»

با التماس به چشمانش زل مي‌زنم و مي‌گويم: «زخمي شده. داره مي‌ميره.»

مادر در ميان چارچوب، در حال غر زدن است كه با شنيدن صداي قدم‌هاي پدر راه را برايش باز مي‌كند تا داخل شود.  تفنگ ساچمه‌اي هنوز در دستانش است. چشمش به كلاغ مي‌افتد و با مشت، محكم به در مي‌كوبد و مي‌گويد: «من باغ و از اين دله دزدها پاك مي‌كنم، بعد تو ميآريشون توي خونه؟!»

سرم را پائين مي‌اندازم و به كلاغ كه با چشم‌هاي از حدقه بيرون زده به من زل زده نگاه مي‌كنم. برق چشمانش من را با خودش مي‌برد به جاهاي دور. جايي كه ديگر صداي پدر را نمي‌شنوم. توي خيالاتم هستم كه پدر جعبه را از زمين برمي‌دارد و از پنجره پرت مي‌كند بيرون.

چشم‌هايم خيس مي‌شود اما اشكي بيرون نمي‌آيد. صبر مي‌كنم تا از اتاق بيرون بروند. بعد آرام پنجره را باز مي‌كنم و مي‌روم توي حياط. جعبه يك ور شده و حيوان روي زمين افتاده.

با برگ‌هاي زرد، زير طاقي برايش جاي امني درست مي‌كنم. آرام مي‌گيرد و چشمانش برق مي‌زند.

چند روز بعد از توي جعبه مي‌پرد بيرون. پاهاي كوچكش را روي كاشي‌هاي حياط مي‌گذارد و جلو مي‌آيد. از دستانم غذا مي‌خورد.  زير باند را نگاه مي‌كنم جاي زخم بهتر شده، باند را باز مي‌كنم و  او پرواز مي‌كند و مي‌رود روي درخت كاج كنار پنجره مي‌نشيند.

صبح كه مي‌خواهم بروم مدرسه مي‌بينمش كه پشتم در حال پرواز است. از توي پارك ميانبر مي‌زنم. مي‌بينم، برق چيزي توجه‌اش را جلب كرده. با هم به سمت نور‌ي كه  بين درخت‌ها است، مي‌رويم.

 با ديدن پيرمردي كه پشت چرخ سفالش نشسته به سمتش مي‌رود و شروع به غار‌غار مي‌كند. پير مرد با دست‌هاي چروكيده‌اش گِل قرمز را ورز مي‌دهد. پشتش پر از مجسمه‌هاي كلاغ است.

كلاغ من پرواز مي‌كند و مي‌رود كنار مجسمه‌هاي كه با چشم‌هاي درخشان به رديف چيده شده‌اند. با لبخند پير مرد، خيالم راحت مي‌شود و به راهم ادامه مي‌دهم و مي‌روم مدرسه.

 موقع برگشت مي‌بينم كلاغم بي هيچ ترسي روي شانه‌هاي او نشسته. انگار سال‌هاست كه با او آشناست. انگار جزيي از پيرمرد است كه با لباس‌هاي سياهش او را زير بال و پر گرفته. نزديكتر مي‌روم، احساس مي‌كنم صورت و دست‌هاي سفالگر، پيرتر شده، اما چشمانش درخشانتر است. نمي‌توانم به چشمانش نگاه كنم رويم را بر‌مي‌گردانم و كلاغم مي‌پرد روي شانه‌ام و من به خودم قول مي‌دهم ديگر تنهايش نگذارم.

صبح‌ها كه از خانه بيرون مي‌آيم پدر فكر مي‌كند به مدرسه مي‌روم اما من ميآيم پارك و با كلاغم به كارهاي پيرمرد و مجسمه‌هايش  نگاه مي‌كنيم. احساس مي‌كنم پيرمرد از دبيرهايم بيشتر به من ياد مي‌دهد. حالا برق چشمان پيرمرد اينقدر زياد شده كه ديگر نمي‌توانم به صورتش نگاه ‌كنم. فقط به دست‌ها و بدنش كه در زير لباس سياهي است چشم مي‌دوزم. دست‌ها هنرمندانه، كلاغ‌هاي بيشتري مي‌سازد.

ديگر ميلي به صحبت با دوستانم ندارم. دوست دارم خانه باشم و به غار‌غار او كه برايم از هر آوازي دلپذيرتر است گوش كنم. وقتي آواز مي‌خواند ديگر صداي دعواي پدر و مادر را نمي‌شنوم.

يك روز كه كنار پنجره بودم، ديدم از نوكش سنگ درخشاني را بيرون آورد و روي طاقي گذاشت. به سنگ نگاه كردم مثل چشمان پيرمرد مي‌درخشيد.  آن را برداشتم و گذاشتم توي كاسه بلوري روي ميز.

الماس‌ را به پدر نشان دادم، لبخندي بر روي لبانش نشست. ديگر به كلاغم كاري  نداشت.

 شب‌ها مي‌آوردمش توي اتاق. كنارم روي تخت لم مي‌داد و با چشمان سياه و گردش به من خيره مي‌شد تا خوابم ببرد. در خواب پرواز دو نفره‌مان را مي‌ديدم، تا ابرها بالا مي‌رفتيم. صبح كه مي‌شد با نوكش به سينه‌ام مي‌زد تا بيدار شوم. بعد كه چشمانم را باز مي‌كردم مي‌آمد توي بغلم.

روزهاي بعد كلاغ هاي ديگري هم آمدند. غذا دادن به آنها ديگر سخت شده بود. مادر هر روز قالب‌هاي بزرگ پنير را  برايم مي آورد. مادر  ديگر نمي‌گفت حيوان كثيف. نمي‌گفت چشمانت گود رفته، نكنه درد لاعلاجي گرفته باشي. حالا وقتي كه او من و كلاغم را مي‌بيند؛  لبخندش پررنگتر از گردن بند الماسي است كه دور گردنش   انداخته.

نور الماس تمام اتاقم را روشن مي‌كند. روي ميز، روي ديوار، روي سقف اتاقم،  همه جا مي‌درخشد.

پدر از بودن آنها ناراضي نيست. او هر روز الماس‌ را وزن مي‌كند. از صبح مشغول برق انداختن الماس‌ و حساب و كتاب است، ديگر حتي وقت ندارد تا با مادر صحبت كند چه برسد به دعوا.

وقتي كلاغ‌ها روي ديوار حياط مي‌نشينند، خانه مثل سرباز خانه مي‌شود. گروهاني از كلاغ‌ها كه غارغار مي‌كنند. آنها همه جا لانه كرده اند، همه جا هستند روي    درخت‌ها، ديوارها و حتي روي زمين را هم پر كرده‌اند. از توي كوچه كه به خانه نگاه مي‌كني، سياه سياه است و از زير اين سياهي يك چيزي برق مي‌زند.

كلاغم همه سوراخ و سنبه‌هاي خانه را ياد گرفته. همه جا سرك مي‌كشد. بيشتر دوست دارد كنار ميزي بنشيند كه عكس دو نفره‌مان در آن است. ساعت‌ها به اين عكس زل مي‌زند.

هر روز او را با خودم به  حمام مي‌برم و بعد پرهاي سياهش را با روغن برق   مي‌اندازم. جلوي آينه كه مي‌ايستيم. كلاغ توي آينه اينقدر بزرگ است كه همه آينه را مي‌گيرد و توي سياهي آينه الماسي كه به گردنم است مي‌درخشد.

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #2 مريم .س 1393-04-31 04:52
داستان قشنگي ست . اصلا خاطره نيست . چون تعليق دارد . گفتگو . فضا سازي . كمي ميشود روي جملات و زبان كار كرد . مثلا اين جمله :
مي‌بينمش كه پشتم در حال پرواز است
پشت كه پرواز نمي كند . منظورتان كلاغ است .
بازگو کردن
 
 
0 #1 منتقد 1393-04-29 06:49
به خاطره بیشتر شباهت دارد تا داستان
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 42 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت