Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - شهاب عطائی داستان
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

درد کاغذی

شهاب عطائی

 

 

 

مثل رسیدهای کاغذی عابر بانکها که پس از خوانده شدن مچاله می شوند ، مچاله شده ام . همسرم خودش را روی خاکم انداخته و شیون می کند که طاهر حلالم کن !  پسرم  آن طرف تر زیر سایه درخت صنوبر نشسته است و با اعلامیه ی فوت من موشک کاغذی درست می کند .

 به گمانم  به کاغذ  زیادی حساس شده ام ؛   شاید همه اش تقصیر آن پرده پایانی و آن اتفاق باشد  ،  وقتی آن اتفاق افتاد به کودکی ام پرتاب شدم درحالیکه جلوی تلویزیون نشسته  و کارتون معاون کلانتر را می  بینم ٰٰ

آرزو می کردم  ،  پرده ایی که روی معاون کلانتر می افتد چند ثانیه درنگ کند تا او کاملا" حرف خودش را جلوی دوربین و روی صحنه بزند ولی همیشه پرده درست  وقتی  داشت  خودنمایی  می کرد روی  شصتش می افتاد و می گفت آخ شصتم .....

من هم شصت سال زندگی و درست سی و پنج سال کارکردم تا بازنشسته شوم و روزهای آسودگی ام را دریک منطقه ییلاقی  بگذرانم .حالا که خوب فکر می کنم می بینم داشتم خودم را پیدا می کردم که  پرده پایانی مثل همان پرده معاون کلانتر رویم افتاد ...

درآخرین شهر ایستادیم  ، شهر مه الود  بود .  برای گرفتن پول از عابربانک به آن سوی جاده دویدم .  اسکناس های کثیف کهنه را  گرفتم و بعد هم رسید کاغذی اش را . مانده قابل توجهی در حسابم بود ، حاصل سنوات سی و پنج ساله ام . چشمم خورد به رسیدهای مچاله شده در صندوق کنار دستگاه و شروع کردم به خواندن آنها  . از خواندن مبالغ مانده حسابها متعجب شده بودم ٰ همین طور به بازکردن رسیدها ادامه  دادم  . مبالغ مانده ی بیشتر آنها از خرج یک روزخانواده ی من کمتر بود . صدایی  در گوشم  پیچید که بهشت من عجب ساکنان فقیری دارد !  صدای بوق و فریاد بچه ها  در آن طرف جاده بلند شد که چرا معطل  می کنی ؟

به خودم آمدم و شروع کردم به دویدن  که چیزی سنگین شبیه پرده پایانی با سرعت به سر و بدنم برخورد کرد.

 درد شدیدی تا مرز پارگی در اعماق وجودم  احساس می کنم ، گویی درست از ناحیه سر پاره شده ام. پسرم را می بینم که با اعلامیه ی فوت من موشک کاغذی درست می کند .دماغم درست در دماغه هواپیما ی کاغذی تا می خورد و تیز می شود .  باد سردی به دماغم می خورد و به خاطر انحرافی که سالهاست دارد تیر می کشد . درد تا مغز سرم پیش می رود . به گمانم زیادی حساس شده ام ...همین طور است ...زیادی حساس شده ام .

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #3 امير بهاج 1393-04-29 10:57
درود
داستاني خاص همراه با تدايي نستالژيهاي آشنا...
سپاس و شادزي
بازگو کردن
 
 
0 #2 مجتبی بهادری 1393-04-29 09:08
داستان زیبایی بود. طنزی که در لایه های زیرینش تلخی موج می زند. زبان و توصیفات در خدمت معنای داستان بود. ممنونم.
بازگو کردن
 
 
0 #1 مريم .س 1393-04-29 08:31
طنز قشنگي داشت . شروعش هم زيبا بود . كلا داستان قشنگي بود .
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 60 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت