Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - درخت قاتل
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب


درخت قاتل

مجتبی صولت پور

 

مادرم از درخت انجیر توی حیاط می‌ترسید. می‌گفت در بچگی توی حیاط خانه‌شان مشغول بازی بوده که از پای درخت انجیر جمجمه‌ی کامل کله‌ی آدمی‌زادی را پیدا می‌کند. بعدش هم یکی‌یکی تکه‌های دیگری از استخوان‌های بدن آدمی‌زاد از زیر خاک بیرون می‌آیند. استخوان ساعد و دست و انگشت‌ها. تکه‌ای پهن از لگن. استخوان خورد شده‌ی گردن. زانوهای در هم پیچ خورده. و مجموعه‌ی کامل استخوان‌های قفسه‌ی سینه که تقریباً دست نخورده باقی‌مانده بود. البته مادرم تا جمجمه را می‌بیند آن‌قدر می‌ترسد که پا به فرار می‌گذارد و بعد هم یک هفته تب می‌کند و یک ماه در خانه می‌ماند.کافی‌ست یک شبِ تاریک در تنهایی زیر درخت بخوابی. صبح استخوان‌هایت را از زیر ریشه‌اش بیرون خواهند کشید. مادرم این‌طور می‌گفت. مادرم تا حالا هزار بار این قصه را سر هم کرده و هر بار با آب و تاب تعریفش کرده بود تا ما را قانع کند درخت‌های انجیر ترسناک‌اند. می‌گفت درخت انجیر از خون آدم‌هایی که پای‌ش چال می‌شوند می‌نوشد.

درخت سر جایش بود که ما آمدیم به اینجا. مادر تا درخت انجیر را دید یکی از پر آب و تاب‌ترین روایت‌های خود را از داستان معروفش برای پدر تعریف کرد، اما همه می‌دانستیم که یک درخت انجیر نمي‌تواند اثری بر وضع متلاطم بازار مسکن، قیمت مناسب خانه، و اوضاع جیب پدر بگذارد. از آن به بعد بود که مادر دمغ شد.

مادربزرگ پیش از آن که بمیرد، داستان مادر را تایید کرد. یک جمجمه‌ی کامل، احتمالاً شبیه به همانی که دزدان دریایی روی پرچم‌شان می‌کشند، توسط دختر بچه‌ی کنجکاو سه ساله از زیر خاک، پای ریشه‌ی درخت انجیر قدیمی بیرون کشیده شده بود. مادر جمجه را به طرز عجیبی بغل کرده و همزمان از آن می‌ترسیده. اما این‌ها توضیح نمی‌دادند که چرا مادر از درخت می‌ترسد. کسی نمی‌دانست. تقدیر توی حیاط خانه‌ی خودش هم یک درخت انجیر پیر کاشت، تا مادر هرگز شبانه به حیاط نرود.

درخت حسابی سن و سال داشت که ما آمدیم. درخت ما هر تابستان انجیر می‌داد. مادر می‌گفت انجیرهای خونی. می‌گفت این میوه‌ی درخت نیست، تفاله‌های بدن مقتول است. محصول درخت سال به سال بیشتر می‌شد. تابستان به تابستان برای همسایه‌ها انجیر تازه می‌بردیم. مادر که می‌خواست ناخوشنودیش را اعلام کند، اول فقط با پدر،  بعد کم‌کم با همه‌ی ما قطع رابطه کرد. کمتر با کسی حرف می‌زد و کینه‌ی درخت را به دل داشت. سال سوم بود که مادر دیگر تحمل نکرد. رفت از انباری پیت نفت را آورد. از زمستان کسی بهش دست نزده بود. سر پیت را گرفت روی ریشه‌‌ها و هر چه نفت بود خالی کرد پای درخت. به‌نظرش این آسان‌ترین روش برای راحت شدن از شر درخت مزاحم بود. همه‌ش پنج دقیقه طول کشید. اما بوی نفت ماند. تمام حیاط و خانه بوی نفت می‌داد. مادر و لباس‌هایش بوی نفت می‌داد و هر چه می‌شست و عوض می‌کرد بوی نفت نمی‌رفت. پیت را پای درخت رها کرده بود. پدر چیزی نمی‌گفت. ما هم جیک‌مان درنمی‌آمد. اما بوی نفت همه را ذله کرد. هیچ شبی خواب نداشتیم و کم‌کم ریه‌هامان داشت می‌سوخت. یک هفته‌ی مزخرف گذشت و حتا یک برگ از درخت نیفتاد پایین. مادر ظل تابستان ایستاد رو‌به‌روی درخت و فریاد زد، می‌بینید! گفتم که درختِ نحسی‌ست. چند ساعت بعد پدر که از سر کار برگشت، تبر را دید که تا نصفه توی تنه‌ی درخت بود. چند ساعت تبرزنیِ مادر هنوز درخت عظیم را از پا ننداخته بود.

پدر تبر را از لای تنه‌ی درخت بیرون کشید و آن را توی مشتش احساس کرد. ما از پشت پنجره پدر را می‌دیدیم که چگونه تیغه‌ی تبر را زیر آفتاب ظهر ورانداز می‌کند. تبر توی دست‌هایش جا خوش کرده بود. آن را سبک سنگین می‌کرد و به چوب صیقل خورده‌ی دسته‌اش انگشت می‌کشید. تبرِ خوبی بود. پدر آن را از بازار اصفهان خریده بود. بر سر خریدنش اصلاً چانه نزده بود. مادر همیشه می‌گفت تبرِ بی‌خاصیتی‌ست. می‌گفت حتا اگر بهترین تبرِ دنیا باشد، ما تبر می‌خواهیم چکار. پدرم، احتمالاً همه‌ی این حرف‌ها را یک دور توی ذهنش مرور کرد. بعد تبر را بالا برد و جوری که انگار این کار هر روزه‌اش باشد، آن را با قدرت فرود آورد روی تنه‌ی درخت انجیر. چند دقیقه بعد درخت دو نیم شده بود. پدر تبر را توی باغچه رها کرد.

درباره‌ی درخت انجیر هرگز حرفی به میان نیامد. کسی درباره‌ش چیزی نمی‌گفت و داشتیم عادت می‌کردیم فراموشش کنیم که همسایه‌ها متوجه شدند دیگر خبری از انجیر مفتی نیست. مادر به زن همسایه گفت، آفت به جان درخت افتاده بود. پدر به مرد همسایه گفت، موریانه پوسته‌اش را خورده بود. تبر را گوشه‌ی حیاط لای کهنه‌ی ضخیمی رها کرده بودیم. بعدتر همسایه‌ها یکی یکی هر روز می‌آمدند. هر بار هم یکی‌شان می‌آمد و چیز تازه‌ای می‌پرسید: تابستانِ قبل که سرحال بود! آفت‌کش زده بودید؟ برگ‌هاش که سالم مانده بود! درخت به آن بزرگی؟ حالا چطور قطع‌ش کردید؟ راستی با چی قطع‌ش کردید؟ حتا کهنه‌ی ضخیم هم نمی‌توانست سوالات را از تبر دور کند. پدر از گوشه‌ی حیاط برش داشت و آن را چپاند توی انباری. هنوز کهنه‌ی ظخیم دورش بود. چند ماه گذشت. تبر خاک خورد و ترس مادر از درخت مُرده‌ی توی حیاط ریخت. شب‌ها به حیاط می‌آمد و نگاهش می‌کرد. خوشحال بود و بیشتر از قبل جنب و جوش داشت.

چند هفته بعد یکی از همسایه‌ها آمد تبر را قرض بگیرد. پدر جا خورد و رنگش پرید. تبر؟ کدام تبر؟ ما که تبر نداریم! همسایه گفت که چطور ممکن است، تبر را خودش گوشه‌ی حیاط دیده که دسته‌ی صیقل خورده‌اش از زیر کهنه‌ی ضخیم بیرون زده. تبر را یکی دو روزی لازم دارد. او چوب‌شناس ماهری‌ست. عاشق جنس تبر ما شده. به نظرش تبر قابلی‌ست. از کجا آن را آورده‌ایم؟ کجا خریده‌ایم؟ راستی، درخت انجیر را با همین تبر انداختید؟ به نظر تیغه‌اش برای چنین درختی ساخته شده است. پدر عصبانی شد و همسایه را هل داد. تقریباً یک مشت به سینه‌اش زد. همسایه گیج بود که معذرت خواهی کند یا بجنگد. تقریباً بدون اینکه چیزی بگوید از حیاط ما رفت. پدر بعد از اینکه از گیجی درآمد، به انبار رفت. تبر را آورد و دسته‌اش را محکم به زمین کوباند. چوب بسیار زیبای تبر دو نیم شد. باز هم به زمین کوباند. آن‌قدر که تکه‌های تبر را می‌شد روی هم جمع کرد و یک کپه ساخت. با دست‌های خالی، خاک باغچه را کند. تکه‌های تبر را پای ریشه‌های درخت انجیر چال کرد و ما که همه‌ی ماجرا را از پشت پنجره می‌دیدیم خشک‌مان زده بود.

 


نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #1 مريم .س 1393-04-30 08:22
داستان زيبايي ست . تبريك به نويسنده
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 35 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت