Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - فصل صید امیرحسین بهاج
پنجشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

  فصل صید

                                  امیرحسین بهاج

صيادان تور بزرگي را در آب انداخته بودند و گوشه ي تور در ساحل به انتهاي تراكتوري متصل بود. چند نفر از صيادان تا كمر داخل آب رفته بودند و تور را جمع مي كردند. مردم، پير و جوان براي تماشا جمع شده بودند. بچه ها به اطراف مي دويدند، گاه پايشان در تور گير ميكرد و به زمين مي خوردند. مردم با عينك هاي دودي و شلواركهايشان مشغول گرفتن عكس بودند. دستش را بيشتر به كناره ي گردنش فشار داد.

مردي كنار گوشش فرياد كشيد.

-   برو... حالا . برو...

دستش را روي لاله گوشش گذاشت و نگاهي به مرد كرد. مرد بي توجه به او با دستكش سياهش به سمت مخالف دريا اشاره كرد و دوباره كنار گوشش فرياد زد.

مرد پشت فرمان تراكتور سري تكان داد و تراكتور حركت كرد. دود سياهي به آسمان بلند شد. تراكتور پشت به ساحل حركت كرد. نگاهش را به سمت دريا گرداند تا ماهيهایی را كه در تور بالا و پايين مي پريدند ببيند. پايش لغزيد. داشت به زمين مي خورد كه قدمي به عقب برداشت و سعي كرد تعادل خود را حفظ كند. روي تور ايستاده بود و تراكتور تور را به دنبال خود، روي ساحل شني مي كشيد. خود را عقب كشيد. تور رو به سمت ساحل جمع مي شد. جلوي پايش ماهي سفيدي كه باله اش در بند تور گير كرده بود، كشان كشان با تور مي رفت و تقلا مي كرد. ماهي، سر و دمش را به سمت هم خم مي كرد و دهانش باز و بسته مي شد.

كنار تور همراه با ماهي گرفتار آرام قدم بر مي داشت. بدن ماهي از شن پوشيده شده بود. دانه هاي شن به رنگهاي مختلف بين فلسهاي ماهي رفته بودند. در وسط تور، ماهيهايي كه نمي شد شمردشان بالا و پايين مي پريدند و صيادان دسته دسته آنها را در سبدهاي زرد رنگ پلاستيكي مي انداختند و چند نفر سبدها را در پشت وانتي خالي مي كردند. گاه چند ماهي از سبد بيرون مي پريدند، مردي از صيادان آنها را بر مي داشت و سرشان را به كناره ی سبد مي كوبيد و به داخل سبد مي انداخت.

بي اختيار نشست، دستش را به طرف ماهي گرفتار دراز كرد، قبل از او دستي با دستكش سياه ماهي را گرفت. مرد ماهيگير به او گفت:

-   فروشي مي خواي برو دم وانت. دانه اي مي فروشيم.

نگاهي به مرد كرد، مرد با دندانهايي كه يكي در ميان در دهان داشت و رنگشان از زردي به سياهي مي زد خنده اي كرد و گفت:

-         بيا خانوم. اين بهترين صيده. دو روز ديگه فصل صيد تمام ميشه ها. بخر. ببين اين ها با پرورشي ها فرق دارن. گوشتشون تو دهن آب مي شه. اصلا ميشه خام خام خوردشون. به خدا. اين ها فرق دارن با اون پرورشيها. گوشتشون سرخه. اونها بي رنگه. ببين چه چموشه. جون سگم داره لا مصب. بيا ببين.

كاردي از گوشه ی كمرش بيرون آورد و زير گردن و كنار گوش ماهي را بريد. ماهي تكاني خورد و كمي خون از كنار گردنش بيرون زد. مرد گوشت بريده شده ی ماهي را با نوك چاقو بلند كرد و جلوي صورت او گرفت. ماهي دهانش بيشتر بازشد و دمش را تكاني داد.

تمام بدنش لرزيد و دستش را به كنار گردن و زير گوشش چسباند و آن را فشار داد. كمي يقه ي پيرهن قهوه اي رنگ و ضمختش  كنار رفت و كف دستش را محكم تر بر گردنش فشرد.

مرد نزديكتر به او شد و دهان كه باز كرد آب دهانش روي صورت افتاد.

-   خدايي صيد از اين بهتر جايي نداريم. كل درياي شمال و بگردي پيدا نمي كني.

بوي دهان مرد به دماغش خورد. دهانش را باز كرد اما بي صدا بست. پشت به مرد كرد و خم شد و عق زد. بعد از چند سرفه به ياد يقه ي پيرهنش افتاد. يقه اش را جمع كرد تا كبودي زير گوش و گردنش را بپوشاند.

پشت به هياهو راه افتاد، دوباره موجي انتهاي دانمش را خيس كرد.

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
+1 #11 ش.ش 1393-04-30 09:16
بي اختيار نشست، دستش را به طرف ماهي گرفتار دراز كرد، قبل از او دستي با دستكش سياه ماهي را گرفت.

زیباترین و تاثیرگذارترین صحنه داستان اینجا بود . لذت بردم
بازگو کردن
 
 
+1 #10 مريم .س 1393-04-30 08:18
مردم با عينك هاي دودي و شلواركهايشان مشغول گرفتن عكس بودند .


يعني اينكه مردم براي عكس گرفتن هم از عينك استفاده مي كردند هم از شلوارك ؟
بازگو کردن
 
 
0 #9 حمیدم 1393-04-30 08:01
سلام امیر جانم
حال و هوای خاصی داشت
اونقدر خاص که صدای امواج دریا رو مینشیدم :-)
بازگو کردن
 
 
0 #8 نوري 1393-04-30 06:09
حالم را دگرگون كرد...
بعد كمي باز بايد بخوانمش...
تشكر
بازگو کردن
 
 
0 #7 زیبا 1393-04-29 18:28
در استفاده از نماد ها بسیار توانمند عمل می کنید نمادهایی که در داستان یکی پس از دیگری ذهن مخاطب را به چالش می کشند. چالشی برای بازیافتن رازها و مفاهیم پنهان در هزار توی داستان، که چه بسا با پایان یافتن پرونده اش در ذهن خواننده بسته نمی شود. و این از خصوصیات داستان حرفه ای به شمار می آید.

با سپاس فراروان
بازگو کردن
 
 
0 #6 nasim momeni 1393-04-29 17:20
قلمتون پر توان استاد، مثل همیشه زیبا و دلنشین .پایدار باشید .
بازگو کردن
 
 
0 #5 مجتبی بهادری 1393-04-29 09:16
داستان زیبا و تأثیر گذاری بود. بسیار زیبا از نمادها استفاده شده. ماهی در دام و زن، خون گلوی ماهی و کبودی گردن زن، دستکش سیاه و کشتن ماهی ای که زن می خواهد نجات دهد، دندان زرد و سبد زرد پر از ماهی، فصل صید و اتقاقاتی که برای زن رخ داده. ممنون.
بازگو کردن
 
 
0 #4 خاطره ها 1393-04-29 07:54
دلش بیمار و لب خاموش و رخ زرد
همه سوز و همه داغ و همه درد!

و دیگر هیچ...
بازگو کردن
 
 
0 #3 نیما 1393-04-28 16:05
چه ماهرانه صید زن را از آب های مواج و آزاد دریا، قلم زدید. جنس استثمار شده و مورد ظلم واقع شده ی تاریخ را...

نمادهای استفاده شده در داستان بسیار خاص و قابل تاملند.
موفق باشید.
بازگو کردن
 
 
+1 #2 علیرضا 1393-04-28 06:36
خیلی از صحنه هایی که تصویر کردی واقعی و قابل لمس هستند. موفق باشی...
بازگو کردن
 
 
+1 #1 شیوا 1393-04-28 04:37
بسیار خاص بود. از نظر سبک و تفکر فمنیسمی نویسنده...
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 94 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت