Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - شاهزاده خوشحال - اسکار وایلد
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 


شاهزاده خوشحال

اسکار وایلد

ترجمه و مقدمه از سیده نسترن بنی هاشمی



مقدمه

 

اسكار وايلد نمايشنامه نويس انگلستان و ايرلند، رمان نويس ، شاعر و منتقد بود.

اوبه عنوان يكي از بزرگ ترين نمايشنامه نويسان عصر ويكتوريا  در نظر گرفته شده است.

در طول عمر خود 9 بازي، يك رمان و اشعار متعدد، داستان هاي كوتاه و مقالاتي نوشت.

وايلد از طرفداران جنبش زيبايي كه ارزش زيبايي شناختي، تاكيد بيشتري نسبت به موضوعات اخلاقي و اجتماعي داشت.

اين عقيده به وضوح در عبارت «هنر براي هنر» خلاصه شده است.

 

حقايق سريع

نام اصلي: اسكار فينگال ا فلاهتي ويلز وايلد    

تاريخ تولد: 16 اكتبر 1854

محل تولد: دوبلين، ايرلند

مليت: ايرلندي

 تحصيلات

  • كالج ترينيتي ( دوبلين)
  • كالج مگدالن (آكسفورد)

 پدر:  سر ويليام وايلد (چشم پزشك)

مادر: جين فرانسيسكا ال گي ( شاعر و روزنامه نگار)

خواهر و برادر: برادر ويليام - خواهر ايزولا

همسر: كنستانس لويد

كودكان: دو پسر- كيريل و ويويان

شغل: نويسنده، رمان نويس، شاعر، سردبير، منتقد

دوره: عصر ويكتوريا (1901-1837)

جنبش ادبي: علاقه مندي به هنر هاي زيبا  

 

شاهزاده خوشحال

 

مجسمه شاهزاده خوشحال بالاي شهر روي يك ستون بلند قرار داشت. او بيش از همه با لايه نازكي از طلاي ناب، طلا كوب شده بود. براي چشمانش دو ياقوت كبود درخشان و بر روي دسته شمشيرش يك ياقوت قرمز بزرگ وجود داشت.

در حقيقت او بسيار مورد تحسين واقع مي شد. او به زيبايي يك بادنماي تزييني است. يكي از مشاوران شهر كه خواستار بدست آوردن شهرتي به خاطر داشتن سليقه هنري است؛ اظهار داشت.

از ترس اينكه مبادا مردم او را فردي ناكارآمد تصور كنند كه در حقيقت همين طور هم بود. او افزود تنها خيلي مهم نيست.

چرا نمي توانيد مثل شاهزاده شاد باشيد؟

مادري معقول از پسر كوچكش كه براي ماه گريه مي كرد؛ پرسيد.

شاهزاده شاد حتي فكرش را هم نمي كند كه براي چيزي گريه كند.

من خوشحالم كه فردي در جهان وجود دارد؛ كه كاملا شاد است. با صداي آهسته گفتم: مردي نااميد همانند او به اين مجسمه فوق العاده زل زده است.

او درست مثل يك فرشته بنظر مي رسد. گفتند بچه هاي خيريه اي كه از كليساي جامع در عباي مخمل قرمز روشن با پيش بند سفيد تميزشان بيرون مي آمدند.

چطور مي داني؟ استاد رياضي گفت. شما هرگز يكي از آنها را نديده ايد.

اوه- اما ما در روياهايمان داريم. بچه ها پاسخ دادند. و استاد رياضي اخم كرد. و نگاه بسيار تندي كرد.

براي او روياهاي كودكان غير قابل باور بود.

شبي پرستوي كوچكي در سراسر شهر به پرواز درآمد. دوستانش شش هفته پيش به مصر رفته بودند. اما او در شهر مانده بود.

براي او دوست داشتن ني قشنگ ترين وصف بود. او ني را در اوايل بهار ملاقات كرده بود.

زماني كه به سمت پايين رودخانه در حال پرواز بود. پشت سر يك شب پره بزرگ زرد رنگ و او را با كمر بلند و باريكش بسيار به خود جلب كرده بود. طوري كه پرستو ايستاد تا با او سخن بگويد.

آيا بايستي شما را دوست بدارم؟ پرستو گفت. كسي كه همانند آمدن نقطه اي سريع بود.

و ني به او كمي تعظيم كرد.

سپس او دور تا دورش پرواز كرد. آب را با بال هايش لمس كرد. و امواج نقره اي درست كرد.

اين اظهار عشقش بود. و آن تمام تابستان به طول انجاميد.

اين يك علاقه مضحك است. پرستو هاي ديگر چهچه زنان گفتند: او پولي ندارد. و روابط بسيار دوري دارد.

و در حقيقت رودخانه كاملا از ني ها پر شده بود. سپس هنگامي كه پاييز رسيد همه آنها پرواز كردند و دور شدند.

پس از رفتن آنها او احساس تنهايي كرد. و كم كم از معشوقه اش خسته شد.

گفت: او حرفي ندارد. و من مي ترسم كه او زني عشوه گر باشد. او هميشه همراه باد معاشقه است. و قطعاً هر زماني كه باد بوزد اين ني ها معدبانه به باد تعظيم مي كنند.

اعتراف مي كنم كه او خانه نشين است. او ادامه داد اما من عاشق سفرم. و در نتيجه همسرم نيز بايد مسافرت را دوست داشته باشد.

پرستو سرانجام به او گفت: آيا شما با من مي آييد؟ اما ني سرش را تكان داد. او خيلي به خانه اش وابسته بود.

شما با من بي ارزش خواهيد شد. او گريه كرد. من اهرامي خاموش هستم.

خداحافظ ! و او پرواز كرد و دور شد.

او تمام روز را پرواز كرد. و در هنگام شب به شهر وارد شد. من كجا بايد اقامت كنم؟ او گفت: من اميد وارم كه اين شهر ساخته شده باشد.

سپس او مجسمه را بر روي ستون بلند ديد.

من آنجا اقامت مي كنم. او گريه كرد. اين مكان خوبيست. سرشار از هواي تازه است. پس او درست بين پاهاي شاهزاده، روشن شد./مستقر شد.

من يك اتاق خواب طلايي دارم. او به آرامي به خودش گفت؛ همچنانكه دور و ور را نگاه مي كرد و آماده رفتن به خواب مي شد؛ اما فقط سرش را زير بالش قرار داد.

يك قطره بزرگ آب بر رويش افتاد. چه چيز عجيبي!

او گريه كرد. حتي يك ابر هم در آسمان وجود ندارد. ستاره ها كاملا شفاف و روشن اند. و هنوز باران مي بارد.

آب و هوا در شمال اروپا واقعا وحشتناك است.

ني قبلا باران را دوست داشت. اما اين صرفاً خودخواهي او بود. 

سپس قطره ديگري افتاد.

اگر يك مجسمه مانع بارش باران نمي شود؛ پس چه استفاده اي از آن مي توان كرد؟ او گفت: من بايد در جست و جوي يك كلاهك دودكش خوب باشم. و تصميم به پرواز گرفت.

اما قبل از اينكه بال هايش را باز كرده باشد؛ سومين قطره نيز سقوط كرد. و او به بالا نگاه كرد و ديد... آه- او چه ديد؟

چشمان شاهزاده شاد با اشك پر شده بودند. و اشك ها از گونه هاي طلايي اش سرازير مي شدند. صورتش در زير نور مهتاب بسيار زيبا بود. طوري كه پرستوي كوچك با دلسوزي به او نگاه مي كرد.

او گفت: كه هستيد؟

من شاهزاده خوشحالم.

پس چرا گريه مي كني؟ پرستو پرسيد. شما كاملا منو خيس كرديد.

مجسمه پاسخ داد؛ زماني كه زنده بودم و يك قلب انسان داشتم- نمي دانستم ، اشك چيست. برايم زندگي در قصر بدون نگراني بود. جايي كه غم و اندوه اجازه داخل شدن نداشت.

در طول روز با همراهانم در باغ بازي مي كردم. و در عصر رقص در تالار بزرگ را رهبري مي كردم. گرد باغ رديفي از ديوار بسيار بلند بود. اما هيچ وقت به خودم زحمت ندادم؛ كه ببينم پشت آن چيست. همه چيزهايي كه مربوط به من    مي شدند بسيار زيبا بودند.

درباريانم مرا شاهزاده خوشحال صدا مي زدند. و براستي من شاد بودم. اگر لذت، شادي باشد. پس من زندگي كردم. و بعد مردم. و در حال حاضر كه مرده ام؛ آنها مرا در اين مكان بسيار بلند گذاشته اند. كه مي توانم همه زشتي ها و تمام بدبختي هاي شهرم را ببينم. و اگرچه قلبم از سرب ساخته شده؛ هنوز نمي توانم انتخاب كنم. اما گريه مي كنم.

چي! آيا او از طلاي جامد نيست؟ پرستو با خودش گفت: او براي هر گونه اظهارات شخصي با صداي بلند، زيادي مودب بود.

خيلي دور- مجسمه با صداي موسيقي دار پاييني ادامه داد.

خيلي دور- در يكي از خيابان هاي كوچك، خانه فقيري وجود دارد.

يكي از پنجره ها باز است. و از طريق آن من مي توانم زني را ببينم؛ كه روي ميزي نشسته است.

صورتش لاغر و تكيده است. و دستانش خشن و قرمز هستند. و تماماً با سوزن خراشيده شده اند.

او يك خياط زنانه است.

او گل اطلسي، روي لباس هاي ساتن براي زيباترين نديمه هاي مورد احترام ملكه  گلدوزي مي كند؛ تا در مهماني بعدي دربار بپوشند. در يك تخت، گوشه اي از اتاق پسر كوچكش كه دراز كشيده، بيمار است. او تب دارد. و پرتغال مي خواهد.

مادرش چيزي ندارد تا به فرزندش بدهد. اما آب رودخانه – پس او گريه مي كند.

پرستو- پرستو- پرستوي كوچك- آيا نمي خواهيد برايش ياقوت را از دسته شمشيرم ببريد؟ پاهايم به اين پايه متصل شده اند. و نمي توانم حركت كنم.

من در انتظار مصر هستم. پرستو گفت. دوستانم در حال پرواز به بالا و پايين رود نيل هستند. و با گل هاي نيلوفر بزرگ آبي صحبت مي كنند. به زودي آنها در آرامگاه  شاه بزرگ، به خواب خواهند رفت.

پادشاه در تابوت نقاشي شده اش قرار دارد. او در لباس زير زرد رنگ و موميايي شده با ادويه جات پيچيده شده است.

دور گردنش حلقه اي از سبز كم رنگ يشمي است. و دستانش همانند برگ پژمرده اند.

پرستو- پرستو- پرستوي كوچك- شاهزاده گفت. آيا نمي خواهيد با من براي  يك شب بمانيد و پيكم باشيد؟

پسر خيلي تشنه است. و مادر خيلي غمگين مي باشد.

من تصور نمي كنم كه پسرها را دوست داشته باشم. پرستو جواب داد. تابستان گذشته وقتي در كنار رودخانه اقامت داشتم؛ دو پسر بي ادب در آنجا بودند. پسران آسيابان كه هميشه به من سنگ پرتاب مي كردند.

البته آنها هرگز موفق به زدنم نشدند. ما پرستوها در اين مواقع پرواز بسيار خوبي داريم.

و علاوه بر اين من از يك خانواده معروف، به خاطر چابكي ام هستم. اما هنوز هم من آن را نشانه اي از بي احترامي

مي دانم.

اما شاهزاده خوشحال نگاه غم انگيزي داشت. كه پرستوي كوچك متاسف شد. او گفت: هوا اينجا بسيار سرد است.

اما من با تو براي يك شب خواهم ماند  و پيكت مي شوم.

شاهزاده گفت: پرستوي كوچك ازت متشكرم.

بنابراين پرستو ياقوت بزرگ را از شمشير شاهزاده برداشت. و با ياقوتي كه در منقارش بود؛ بر فراز بام هاي شهر پرواز كرد.

او از برج كليساي جامع عبور كرد. جايي كه فرشتگان بر روي سنگ مرمر سفيد، پيكر تراشي شده بودند.

او از كاخ گذشت. و صداي رقصيدني را شنيد.

دختري زيبا با معشوقش، بر روي بالاكن آمدند. چقدر ستاره ها شگفت انگيزند. پسر به معشوقش گفت. و چقدر عشق شگفت انگيز است!

من اميددوارم لباسم به موقع براي مهماني دربار آماده شود. او جواب داد.

من سفارش كرده ام كه بر روي آن با گل هاي اطلسي، گلدوزي شود. اما خياط ها بسيار تنبل هستند.

پرستو از بالاي رودخانه عبور كرد و فانوس هاي آويزان شده از دكل كشتي را ديد.

او از بالاي گتو (محله كليمي ها ) گذشت و چانه زني يهوديان قديمي با يكديگر و وزن كردن پول را در مقياس هاي مس، ديد.

سرانجام او به خانه فقير رسيد و به آن نگاه كرد. پسر، تب دار، در بسترش در تلاطم بود.

و مادر به خواب فرو رفته بود. او بسيار خسته بود. پرستو كنارش پريد. و ياقوت بزرگ را روي ميز، كنار انگشتانه زن گذاشت. سپس او به آرامي دور تخت پرواز كرد. پيشاني پسر را با بال هايش در بر گرفت.

پسر گفت: چه احساس سرمايي مي كنم. من بايد بهتر شوم و او در چرت لذيذي فرو رفت.

سپس پرستو به سمت شاهزاده خوشحال پرواز كرد. و برايش گفت؛ آن چرا انجام داده بود.

او اظهار كرد: اين عجيب است. اما من حالا احساس مي كنم كاملا گرمم. اگرچه هوا خيلي سرد است.

شاهزاده گفت: دليلش اينست كه شما يك كار خوب انجام داده ايد.  و پرستوي كوچك شروع به فكر كرد. و سپس احساس خوابالودگي كرد. هميشه فكر كردن او را خوابالوده مي كند.

هنگامي كه روز شكست. او به پايين رودخانه پرواز كرد. و يك دوش گرفت.

استاد پرنده شناسي گفت: چه پديده قابل توجي است. همانطور كه او در حال عبور از پل بود. يك پرستو در زمستان! و او يك نامه طولاني درباره اش به روزنامه محلي نوشت.

هركس آن را نقل قولي كرد. آن پر از واژه هاي بسيار بود. كه آنها نمي توانستند درك كنند.

پرستو گفت: امشب من به مصر مي روم. و او چشم اندازي از روحيه بالا بود. او تمام بناي يادبود همگان را تماشا كرد. و مدت زمان طولاني بر بالاي برج كليسا نشست. به هر كجا كه مي رفت جيك جيك گنجشك ها بود. و به همديگر مي گفتند: چه غريبه ويژه اي! پس او از خودش بسيار لذت مي برد.

هنگامي كه ماه طلوع كرد/بالا آمد؛ او به سمت شاهزاده خوشحال پرواز كرد. آيا شما هيچ ماموريتي براي مصر داريد؟ او گريه كرد. من فقط در حال آغازم.

پرستو- پرستو- پرستوي كوچك- شاهزاده گفت. آيا نمي خواهي با من  يك شب ديگربماني؟ پرستو پاسخ داد: من در انتظار مصر هستم.

براي فردا- دوستانم به سمت دومين آبشار بزرگ، پرواز خواهند كرد. آن رودخانه، محل استراحت اسبان كه در ميان علف زار وجود دارد؛ است. و در تاج و تخت گرانيت بزرگي خداي ممنون نشسته است.

تمام شب طولاني، او به تماشاي ستارگان نشست. و هنگام صبح، زماني كه ستاره مي درخشد او تماماً گريه اي از سر شادي كرد. و سپس ساكت شد. در ظهر شير هاي زرد رنگ به پايين لبه آب براي نوشيدن مي آيند. آنها چشماني همانند ياقوت كبود سبز دارند و سرو صدايشان بلندتر از خروش آبشار بزرگ است.

پرستو- پرستو- پرستوي كوچك- شاهزاده گفت. آن دورها - از اين سمت به آن سمت شهر- من مرد جواني را در يك برج نگهباني مي بينم. او بر ميزي تكيه زده كه با كاغذ ها پوشيده شده است. و در ليواني كه در كنارش است؛ يك دسته از بنفشه پژمرده وجود دارد.

موهايش قهوه اي و مجعد است. و لبانش به رنگ قرمز اناري هستند. و او چشماني بزرگ و رويايي دارد.

او در تلاش براي به اتمام رساندن كارگرداني يك بازي تئاتر است اما او بيش از حد سرما زده، براي بيش از اين  نوشتن است. هيچ آتشي در بخاري تو ديواري (شومينه) نيست. و گرسنگي او را ضعيف ساخته است.

پرستو گفت: من با تو يك شب ديگر صبر مي كنم. كسي كه حقيقتاً يك قلب مهربان دارد. آيا من بايد از او ياقوت ديگري بگيرم؟

افسوس! من ديگر، ياقوتي ندارم. شاهزاده گفت: چشمانم نيز مثل همه من را ترك خواهند كرد. آنها از ياقوت كبود نادري ساخته شده اند كه از هند – يك هزار سال پيش- آورده شده بودند. يكي از آنها را بكن و آن را به او بده. او آن را به جواهر فروش خواهد فروخت.

و غذا و هيزم مي خرد و بازي اش را تمام مي كند.

پرستو گفت: شاهزاده عزيز، من نمي توانم انجامش دهم. و شروع به گريه كرد.

شاهزاده گفت: پرستو- پرستو- پرستوي كوچك- آن كار را انجام بده  همانطور كه به تو فرمان دادم.

پس پرستو چشم شاهزاده را كند و به سمت برج ديده باني پرواز كرد. براي داخل شدن به اندازه كافي راحت بود. چون سوراخي در سقف وجود داشت. از طريق آن به سرعت حركت كرد. و به داخل اتاق رفت. مرد جوان سرش را در دستانش گرفته بود. پس او بال زدن بال پرنده را نشنيد. و وقتي او نگاه كرد متوجه شد؛ كه ياقوت كبود زيبايي بر روي بنفشه پژمرده قرار دارد.

من شروع به قدرداني كردم. او گريه كرد. اين به خاطر برخي تحسين هاي بزرگ است. حالا من مي توانم بازي ام را به پايان ببرم. و او نگاهي كاملا شاد داشت.

روز بعد پرستو به سمت بندر پرواز كرد. او بر روي دكل يك كشتي بزرگ نشست. و ملوانان را تماشا كرد. كه جعبه هاي بزرگي را كه با طناب نگه داشته شده  تخليه مي كنند. با هر جعبه اي كه بالا مي آمد؛ آنها فرياد مي زدند  "بكشيد هي".

من قصد رفتن به مصر را دارم. پرستو گريه كرد. اما هيچ كس نفهميد. و زماني كه ماه طلوع كرد/ بالا آمد؛ پروازكنان به سمت شاهزاده شاد بازگشت.

من آمده ام تا با شما خداحافظي كنم. او گريه كرد.

شاهزاده گفت: پرستو- پرستو- پرستوي كوچك- آيا با من براي يك شب ديگر نمي ماني؟

پرستو پاسخ داد: زمستان است. و برف سردي به زودي در اينجا خواهد آمد.

در مصر- خورشيد گرم-  بردرختان سبز خرما مي تابد. و تمساح ها در گل و لاي دراز مي كشند. و نگاه تنبلانه اي در مورد آنها وجود دارد. همراهانم در حال ساختن لانه اي در معبد بال بك هستند. و كبوتر هاي صورتي و سفيد در حال تماشاي آنها هستند. و با همديگر آهسته زمزمه مي كنند.

شاهزاده عزيز، من بايد تو را ترك كنم. اما من هرگز تو را فراموش نخواهم كرد. و بهار آينده برايت دو جواهر زيبا خواهم آورد. اين جواهرها براي آن قسمت هايي است كه آنها را از دست داده ايد. ياقوت بايد قرمزتر از يك رز قرمز باشد. و ياقوت كبود، بايد به آبي اي درياي بزرگ باشد.

شاهزاده شاد گفت: در ميدان پايين- آنجا يك دختر كوچك كبريت فروش ايستاده است. او كبريت هايش را كه در جوي ريخته اند؛ رها مي كند. و همه آنها از بين رفته اند. اگر مقداري پول به خانه نياورد؛ پدرش او را خواهد زد. و او در حال گريستن است. او هيچ كفش و جورابي ندارد. و سر كوچكش برهنه است. چشم ديگرم را بكن و آن را به او بده.  و پدرش او را نخواهد زد.

پرستو گفت: با تو شبي ديگر خواهم ماند. اما نمي توانم چشمت را بكنم. شما بعد از اين كاملا كور مي شويد.

شاهزاده گفت: پرستو- پرستو- پرستوي كوچك- كار را انجام بده آن طوري كه به تو دستور دادم.

بنابراين او چشم ديگر شاهزاده را كند. و با آن به سرعت به سمت پايين حركت كرد.

او با شتاب در كنار دختر كبريت فروش فرود آمد. و جواهر را در كف دستش لغزاند. چه تكه شيشه دوست داشتني اي!

دختر كوچك گريه كرد. و او در حالي كه به سمت خانه مي دويد؛ مي خنديد.

سپس پرستو به سمت شاهزاده بازگشت. او گفت: شما هم اكنون نابينا شده ايد. پس من با شما براي هميشه خواهم ماند.

شاهزاده بينوا گفت: نه - پرستوي كوچك- شما بايد به مصر برويد.

پرستو گفت: من هميشه با شما خواهم ماند. و او در كنار پاي شاهزاده خوابيد.

تمام روز بعد او بر روي شانه شاهزاده نشست. و به او گفت: داستان هايي از آنچه او در سرزمين هاي عجيب و غريب ديده بود.

برايش گفت: از لك لك هاي گرمسيري قرمز كه در رديف هاي طولاني در سواحل رود نيل مي ايستند. و ماهي طلايي را با منقارشان مي گيرند.

و از مجسمه ابوالهول ( موجود افسانه اي داراي بدن شير و سر و سينه زن) كه قدمتي به اندازه دنيايش دارد. و زندگي در صحرا و دانستن هر چيزي.

از بازرگاناني كه به آرامي در كنار شترهايشان راه مي روند. و حمل كهربا با دستانشان. از پادشاه كوه هاي ماه، كه به سياهي آبنوس است. و پرستش گوي بلورين بزرگ. از مار سبز بزرگ كه در يك درخت خرما خوابيده است. و بيست كشيش دارد كه آن را با كيك هاي عسلي پذيرايي مي كنند. واز كوتوله هايي كه روي يك درياچه بزرگ با برگ هاي پهن بزرگ قايق راني مي كنند و هميشه با پروانه ها در جنگ هستند.

شاهزاده گفت: پرستوي كوچك عزيز، تو به من از چيزهاي جالب و حيرت آوري گفتي. اما حيرت آورتر از هرچيزي درد و رنج مردان و زنان است. هيچ رازي به بزرگي بدبختي وجود ندارد. پرستوي كوچك، بالاي شهرم پرواز كن و بهم بگو آن چه شما در آنجا مي بينيد.

پس پرستو برفراز شهر بزرگ پرواز كرد. وغني/ثروتمند را شاد و خوشحال در خانه هاي زيبايشان ديد. در حالي كه گداها در كنار دروازه ها نشسته بودند. او به سمت كوچه/راه باريكي پرواز كرد. و منظره اي از چهره هاي بي رنگ از كودكان گرسنه كه بي توجه در خيابان هاي كثيف ديده مي شدند.  زيرگذر طاقدار/سرپوشيده يك پل، دو پسر كوچك ، در آغوش يكديگر دراز كشيده بودند. تا تلاش كنند خودشان را گرم نگه دارند. آنها گفتند: چه گرسنگي اي ما داريم! نگهباني فرياد زد: شما نبايد در اينجا دراز بكشيد. و آنها سرگردان/آواره به زير باران رفتند.

سپس او پرواز كنان بازگشت و آن چرا كه ديده بود به شاهزاده گفت.

شاهزاده گفت: من از طلاي ناب پوشيده شده ام. شما بايد ورقه به ورقه من را در آوريد و آن را به فقير بدهيد. در زندگي هميشه فكر مي كنم كه طلا مي تواند آنها را شاد سازد.

لايه اي پس از لايه ديگر از طلاي ناب كه پرستو از او كند. تا اينكه شاهزاده شاد كاملاً تيره و خاكستري بنظر رسيد.

ورقي پس از ورقي ديگر از طلاي ناب كه پرستو آنها را به فقرا داد. و چهره هاي كودكاني كه شكفت و گلگون شد و آنها خنديدند. ودر خيابان بازي كردند. "ما حالا نان داريم." آنها گريه كردند.

سپس برف آمد و پس از برف سرما آمد. خيابان ها بنظر مي رسيد گويي از نقره ساخته شده اند. آنها خيلي روشن و درخشان بودند. قنديل ها مثل كريستال نوك تيز از پيش آمدگي لبه بام خانه ها آويزان شده بودند. هركس در پوست خزي رفته بود/پوشيده بود. و پسر بچه ها كلاه مخمل قرمزي پوشيده بودند و بر روي يخ اسكيت بازي مي كردند.

پرستوي كوچك بيچاره سردتر و سردترش شد. اما شاهزاده را ترك نكرد. او خيلي زياد، شاهزاده را دوست داشت.

او خرده ناني در خارج از در نانوايي برداشت. زماني كه نانوا به دنبالش نبود و پرستو سعي مي كرد خودش را بوسيله بال زدن بال هايش گرم نگه دارد.

اما سرانجام دانست كه او مرده است.

او فقط يك بار ديگر قدرت پرواز، تا بالاي شانه هاي شاهزاده را داشت.

"خداحافظ شاهزاده عزيز"!

او زمزمه كرد: "آيا به من اجازه مي دهيد كه دستتان را ببوسم؟"

شاهزاده گفت: پرستوي كوچك- من خوشحالم كه شما سرانجام مي خواهيد به مصر برويد. شما مدت زيادي در اينجا مانديد. اما شما بايد لبان مرا ببوسيد. چون من شما را بسيار دوست دارم.

پرستو گفت: اين نيست مصري كه من قصد رفتنش را دارم. من مي خواهم به خانه ابديت بروم. مرگ برادر خواب است. همين طور نيست؟

و او لب هاي شاهزاده شاد را بوسيد. و در پايش مرده به زمين افتاد.

در اين لحظه يك صداي ترك عجيبي از داخل مجسمه آمد. گويي چيزي شكسته است. در حقيقت آن قلب سربي اي بود كه ناگهان درست به دو نيم شد. اين قطعا به خاطر يك سرماي سخت وحشتناك بود.

نزديك صبح روز بعد- شهردار در حال قدم زدن در ميدان پاييني شركت با مشاوران شهر بود. هنگامي كه آنها از كنار ستون عبور مي كردند نگاهش به سمت مجسمه افتاد. او گفت: عزيزم! چطور است كه شاهزاده شاد ژنده به نظر مي رسد!

در حقيقت چگونه به اين روز افتاده است! مشاورين شهر به گريه افتادند. افرادي كه هميشه موافق با شهردار هستند. و آنها بالا رفتند؛ تا آن را ببينند.

"ياقوت سرخ از شمشيرش افتاده است. چشمانش از بين رفته اند. و او پيش از اين طلايي بود". در واقع شهردار گفت: " او كمي بهتر از يك گداست"! مشاورين شهر گفتند: "كمي بهتر از يك گداست".

و اينجا پرنده اي مرده در كنار پايش وجود دارد! شهردار ادامه داد. حقيقتاً ما بايد بيانيه اي صادر كنيم كه پرندگان مجاز به مردن در اينجا نيستند. و منشي شهر اين پيشنهاد را يادداشت كرد.

پس آنها مجسمه شاهزاده خوشحال را پايين كشيدند. استاد هنر در دانشگاه گفت: "همان طور كه اوديگر زيبا نيست؛ ديگر مفيد هم نيست".

سپس آنها مجسمه را در يك كوره  ذوب كردند و شهردار يك جلسه در شركت برگزار كرد. تا تصميم بگيرند كه با فلز چه كاري انجام دهند.

شهردار گفت: البته - ما بايد مجسمه ديگري داشته باشيم. و آن بايد مجسمه اي از خودم باشد.

هريك از مشاوران شهر گفتند: "از خودم"! و بين آنها اختلاف افتاد.

زماني من به عنوان آخرين نفر اين موضوع را از آنها شنيدم كه آنها هنوز در نزاع بودند.

سرپرست گارگران در ريخته گري گفت: " چه چيز عجيبي"!

"اين قلب سربي شكسته در كوره ذوب نخواهد شد. ما بايد آن را دور بريزيم".

پس آنها آن را در توده خاكي كه پرستوي مرده در آن افتاده بود انداختند.

خدا به يكي از فرشتگانش گفت: برايم دو چيزي كه در شهر گران بها ترند را بياوريد. و فرشته برايش قلب سربي و پرنده مرده را آورد.

خدا گفت: "شما به درستي انتخاب كرديد".

براي باغم  در بهشت اين پرنده كوچك بايستي براي هميشه آواز بخواند. و در شهرم شاهزاده خوشحال طلايي بايد مرا ستايش كند.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #5 شادي 1397-08-18 18:25
بازگو کردن
 
 
+1 #4 سعيدياني 1395-09-13 11:43
از اینکه زحمت کشیدید سپاسگزارم
بازگو کردن
 
 
+1 #3 هادی 1394-01-15 09:47
متن داستان، قشنگ بود.
بازگو کردن
 
 
+2 #2 نصیری 1393-10-08 08:53
:P خوبه
بازگو کردن
 
 
+1 #1 محمدی 1393-06-19 04:08
ترجمه متن واقعا نامفهوم و ضعیفه
مثل اینکه با نرم افزار ترجمه شده.
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 31 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت