Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - فرشته بر بام تهران
دوشنبه, ۰۶ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 



فرشته بر بام تهران

میترا بیات

 

 

 

ناصر صبح نشده از خواب برمی خیزد  و می گوید:" می خوام برم بام تهران"

من هم لباس می پوشم که  بروم. نگاه به شکم  برآمده ام می کند  و  می گوید:"  با این شکمت می خوای بیای بام ؟ فکر می کنی می رم پشت بام خانه که تو هم راه افتادی که بیای؟"

کوله پشتی را می اندازد  روی  شانه اش و را ه می افتد به سمت پارکینگ . من هم کفش های پارچه ای  را  می اندازم نُک پاهایم. چون  پاها یم   باد کرده اند و نمی توانم کفش معمولی بپوشم. کفش ها را می اندازم  نک پاهایم و دنبال ناصر می دوم به سمت پار کینگ.بر می گردد نگاهم می کند و می گوید: "کجا میای تو؟"

می گویم، با همان لحن خودش می گویم:" کجا می ری تو؟ "

می گوید: "داری مادر می شی اما هنوز دست از این ادا در آوردنت بر نداشتی."

 می گویم: "همین یک دست اسلحه رو دارم."

 می گوید : "این حنجره ای که داری از بمب اتم هم ..."و بقیه ی حرفش را می خوردوسوار ماشین می شود. من ایستاده ام و نگاهش می کنم. او گاز می دهد و با دنده عوض کردن سریع از توی پارکینگ  می زندبیرون . به سمت در می روم. سرش را از توی شیشه ی ماشین بیرون می آورد و می گوید: "با دو ستام قرار گذاشتم. بایدبرم."

 صدای ماشین می پیچد توی کوچه. ماشین با حداکثر سرعتی که می تواند دور می شود . من می مانم توی کوچه جلوی در پارکینگ. در پارکینگ آرام آرام بسته می شود اما قبل از اینکه دو لته ی در به هم برسد من می روم داخل حیاط و می نشینم کنار باغچه.

 تنهایم گذاشت. نگاه می کنم به آجر فرش میان حیاط و خودم را می بینم که نقش زمینم. نقش برجسته شده ام و چسبیده ام به زمین تا ناصر بیاید و با کاردک عمران و آبادی اش از کف حیاط جمعم کند. شده ام جسدی که چسبیده  به کف حیاط. اما من فرشته ام می خواهم بپرم. پر بکشم به بام تهران.  این شکم برآمده مرا چسبانده است به زمین. چرا ناصر رفت؟ چرا مرا با این وضع تنها گذاشت؟ چرا فکر نکرد من تنهایی می میرم؟ چرا فکر کرد طاقت من آنقدر زیاد است که  هر روز می توانم توی خانه بنشینم و فقط منتظر بمانم؟ باید فکر کنم. فکر کنم که چرا چنین شد؟ مگر مردها نباید روی انگشت  زنها  بچرخند. پس  چرا  ناصر  با  هر پشتک  وارویی که  می زند بال می گیرد و می پرد توی  دامن دوست هایی که من نمی شناسمشان؟ این دوست ها کجایند که بامن نیستند؟ من چرا تنها هستم. منیر که همیشه  سر کار است و پنج شنبه جمعه ها هم می ماند سازمان حسابرسی اش. من هم که هفت هشت ماه است که نه می توانم بروم شرکت نه کار و نه همکار و نه.. انگار افتاده ام توی جزیره ای که همیشه ازش می ترسیدم.حالا که فکر می کنم فرق چندانی نبود بین ناصر و حاجی عضدی... از خودم می پرسم چه فرقی بود بین خانه ی حاجی عضدی عهد حجر که پولدار بود و ناصر که روشنفکر بود و امروزیو تحصیلات داشت. هردو شان حصارند. می خواهم بلند شوم و تاکسی بگیرم و بروم به بام تهران و از همان بالا ناصر را صدا بزنم و بگویم:" فکر می کنی چون سنگینم کرده ای چون یک بادیه ی سنگین گذاشته ای که روی قفسه ی سینه ام را گرفته می توانی هر بلایی سرم بیاوری؟ نه من هنوزآنقدر قدرت دارم که بلند شوم وتنهایی بروم به بام تهران. اما چیزی مرا به این  برآمدگی  کنار  باغچه  چسبانده  است. چیزی که روی موهایم  سُر می خورد و آویزان می شوند روی پیشانی ام.  روی موهای مجعد و بلندم گیلاس زنجیر می شود به هم و آونگ می سازند به تارهای موهایم . می دوند روی لاله ی گوشم. روی لاله ی گوشم سُر می خورند. گیلاس ها روی موهایم تاب می خورند. من پر بارم. بارم گیلاس . آنقدر بارم سنگین است که نمی توانم بلندشوم. سرخی گیلاس ها توی رگهامند. خودم را توی شیشه ی پنجره ها می بینم. من سرخم سبزم فرشته ام. دامنم را با یک دست می گیرم بالا و  با  دست  دیگرم  تن  به  تنه ی  درخت می دهم و خودم را با درخت می کشم بالا . بی آنکه تنه ی درخت را تکانی بدهم همه جا پر از گیلاس می شود. گیلاسها بر  پهنه ی  زمین می ریزند. توی دامنم روی زمین همانجا که لحظه ای پیش نقش  زمین بودم. همانجا گیلاسها نقش می سازند و خون  گریه  می کنند. دلم می خواست توی باغچه می نشستم و  همانجا  هر روز گیلاس می زاییدم. دلم  می خواست شکوفه ی گیلاس می شدم و مثل باد می پیچیدم توی بام تهران و همه جا را نهال گیلاس می نشاندم. دامنم  را  بالا زده ام. ایستاده ام میان باغچه. پاهایم پیداست. کسی مرا نمی بیند جز درخت.اگر ملکه مرا می دید نهیبم می زد که: "دختر دامنت را بنداز پایین." کاش چیزی غیر از نهیب های زندگی اینجا بود.  می خورم از گیلاس ها .امروز دوباره می شوم فرشته ی سالهای دور . انگار گیر کرده ام درز دیوارهای خانه ی عضدی.گیر کرده ام و کنده نمی شوم. فکر می کنم. به فرقی که ممکن بود بین عضدی و ناصر باشد. نه انگار همیشه تنها می مانم. می خواهم بروم روی بام تهران و از بالای بالا تهران را ببینم نه از داخل این چهارچوب بسته ی خانه. می خواهم بروم و مثل یک موی دماغمزاحم در بیایم روی صورت ناصر.

 بر می خیزم و می روم. نمی توانم دو پله یکی بکنم. آرام از پله ها بالا می روم و می روم داخل آپارتمان. تخت دو نفره ی ما به هم ریخته است. بساط صبحانه روی میز است و نان و پنیر و لیوانهای چای که سرد شده اند مرا به سمت خودشان می کشند. می نشینم و چای سرد می خورم. و فکر می کنم. چرا شوهر کردم به ناصر؟ اصلا چرا فکر می کردم باید شوهر کنم تا به مرحله ی دیگر زندگی برسم؟این اگرها این چراها این واگویه های بی هدف رهایم نمی کنند.می خواهم رها شوم. بر می خیزم  و بی آنکه مثل هر روز روی میز را تمیز کنم می روم توی اتاق خواب و می ایستم جلوی آینه . یک یک مانتو هایم را از توی کمد بیرون می آورم و می پوشم. همه تنگ شده اند. مانتوی صورتی را که تازه خریده بودم تنم می کنم. دکمه هایش بسته نمی شوند. باز می مانند مهم نیست. زیرش پیراهن نارنجی ام مثل جیغ بلندی خودش را نشان می دهد. دکمه هایش را نمی بندم و یک شال سفید می اندازم روی سرم.کیفم را روی شانه ام می اندازم . دسته کلیدم و یک ساندویج نان و پنیر از بساط صبحانه درست می کنم و می گذارم توی کیفم و می روم به سمت در. خانه را نگاه می کنم. بی روح و بی صداست.چند ماه است که زندانی این خانه ام. می سابم و می شویم و شرکت نمی روم تابلکه بتوانم بزایم. از این انتظار خسته شده ام. از این خانه خسته شده ام. در را محکم به هم می کوبم.

تاکسی می گیرم و می رسم به بام تهران. چه جور جایی ست .آنطور که خیال می کردم مثل پشت بام نیست. مثل ساختمان ده یا بیست طبقه نیست. راه مالرویی ست که متمدنانه شده است و مرفهین پردرد بر آن قدم می گذارند تا بروند بالای بالاو دردهای نهفته شان را زیر و رو کنند.. من هم شروع می کنم به بالا رفتن. اما دشوار است. برای من آنقدر دشوار است که قدمهای کوتاه بر می دارم. می نشینم و دوباره وقتی نفس می گیرم راه می افتم.آرام آرام می روم. نگاه  روندگان روی شکمم سر می خورد. مردی که کودکی به ننو ی آویزان برشانه دارد لبخند می زند و راه برایم باز می کند .چشم می اندازم به جلو، به آدمهایی که از پشت سر می آیند.  کدامشان شبیه ناصر راه می روند؟کدامشان؟ ناصر را نمی بینم. لحظه ای می ایستم و پشت سرم رانگاه می کنم. نکند دیر تراز من می رسد؟ شاید به دنبال دوستهایش شرق و غرب تهران را پشت سر گذاشته و هنوز نرسیده. می ایستم و نگاه می کنم. کسی که مثل اوست نزدیک می شود. مثل خودش شلوار جین پوشیده و تی شرت سفید تنش کرده و عینک سیاه به چشم زده. می ایستم تا نزدیک شود. شانه به شانه اش دختری می آید. زل می زنم به چهره ی بشاش دختر که موهای مش کرده اش نیمی از پیشانی اش را پوشانده. می رسند نزدیک من. نگاهم می چرخد به سمت مرد تا کیفم را بکوبم میان سرش. نگاهش می کنم. نه این ناصر نیست. غریبه ای ست که محتاط نگاهم می کند و لبخند می زند. دستش روی شانه ی دختری ست که همراهش می رود روی بام. رو به سوی بالا می کنم و دوباره راه می افتم.

می رسم بالاتر. می نشینم.من بر بام تهران نشسته ام و از این  بالا  تهران  را می بینم که پر از فرشته است. با بال هایی که ریخته اند و همه ی  زمین و  زمان  را پر کرده اند.  فرشته ها پر کنده و پوست کلفت  روی زمین روی  سنگفرش خیابان های تهران که پر از بال های فرو ریخته است دارند راه می روند. فرشته های بی بال و پر. شده اند گرگ های باران دیده. من بر بام تهران نشسته ام  و پوست شکمم تیر می کشد. شکمم آویزان است ودرد در دو سویش کمانه می کشد و به سمت مهره های پشتم می رسد. من امشب یک پری  می زایم. من امشب فرشته ی رنج می زایم. من درد می کشم تا مغز استخوانم درد می کشم. ناصر کجا رفت؟ میان دلم صدایش می کنم و نفسم را با دردی که می کشم بیرون می دهم. می نشینم روی تخت و جفت پایم را از توی کفش های پارچه ای بیرون می آورم تا  پاهایم نفس بکشند. پاهایم سنگین شده اند. انگار به هر کدام یک وزنه ی ده کیلویی آویزان کرده اند. از توی کفش هایم بوی تندی بیرون می زند و می خورد به دماغم و من سه بار عق می زنم.

ناصر کجا رفت؟ میان دلم ده بار صدایش می زنم . نه هزار بار صدایش می زنم. در کدام توالت مردانه است؟ دوباره کفش ها را می پوشم و با عجله می دوم  به سمت توالت های  مردانه.  یک یک توالت ها را می گردم و نگاه می کنم.  مردها  نگاه  معنا داری  به من می اندازند. زیپ شلوارشان را بالا می کشند  و  نگاهم  می کنند. ناصر را صدا می زنم. نه در دلم  بلکه واقعاً صدایش  می زنم: " ناصر...ناصر... "درد به ستوهم  آورده است . من درد می کشم. می خواهم فرشته بزایم. می خواهم فرشته ای به دنیا بیاورم مثل خودم . مثل قبل های خودم. مثل وقت هایی که واقعاً فرشته بودم و دلم برای لاکپشت های آواره می سوخت. دلم برای بچه های کوچه که به جز سر به سر گذاشتن با من کار دیگری نمی کردند می سوخت. دلم برای ملکه که جز اینکه پاپیچ من شود کاری ازش بر نمی آمد می سوخت. می خواهم یکی مثل فرشته بزایم.

 صدای نفس های خسته ام  با  صدای  نفس های   پشت  درهای  بستهء توالت ها  یکی می شود. صدای نفس های گیر کرده در پشت درها پس می روند و پیش می آیند. نفس های ناصر را نمی شناسم. ناصر را صدا می زنم. بویی که همیشه از آن گریز می زنم نفسم را بند آورده . به هوای بام تهران هجوم می برم. نفسم بند آمده است و چیزی  قلبم  را  مثل  مته سوراخ می کند و می فشرد. من امشب فرشته می زایم.

دوباره روی تخت می نشینم و پاهایم را از توی کفش ها بیرون می کشم. بوی بدی می پیچد توی دماغم  و من توان عق زدن ندارم.  تکیه می دهم به پشتی روی تخت و پسرک را  با اشاره ی  سر صدا می کنم. پسرک به سرعت می آید و زُل می زند به شکم بر آمده ام. می گوید: "چی می خورید خانوم."

می گویم:" دُلمه. نه آش ... یا اگر  داری خیار ماست بیا ور ." شنیده ام که  ماست بچه را خوشگل می کند. می رود. داد می زنم:" سیب و گیلاس  هم بیاور."

دلم  می خواهد لُپ های بچه ام مثل گیلاس خون دار شود و پوستش سفید،لب هایش سرخ، مثل سیب خوردنی شود . اما خورده نشود. خورده نشود. اما زشت هم نباشد. خوردنی باشد بی آنکه خورده شود. من امشب فرشته می زایم. شوهر کردم چون فقط  دلم  می خواست فرشته بزایم.

 

من دیو شده ام . اما  فرشته می زایم. بگو بگو که فرشته می آیی حتی اگر دیو همه ی شاخها و چنگال هاش را میان بدنت فرو ببرد تو رنگ دیو نمی شوی. تو فرشته می آیی. تو مثل من دیو نمی شوی. بگو که فرشته می مانی وگرنه اینجا خودم و هم تو را تمام می کنم. از همین بام می پرم و همه ی تنم را پر از سرخی گیلاس می کنم.

پری  می آید دستم را می گیرد تا با هم از روی بام  بپریم. من می ترسم و از حرفم پشیمان می شوم.از لبه ی بام فاصله  می گیرم. می گوید: "نترس نمی میری. مرگ که به این راحتی نیست که. بپر و نترس."می خواهم از روی بام تهران بپرم. می خواهم  بپرم. مثل فرشته پربگیرم. دستهایم را در امتداد شانه ام بالا می گیرم .بال می گیرم تا بپرم.منی که همیشه تنهام.منی که جمعه های بی رمق زندگی ام بی خنده ست. برای چه بمانم. می خواهم بپرم و بمیرم. چیزی درونم می لرزد.تلفن همراهم روی ویبره است و  توی جیب مانتویم می لرزد. روی نمایشگرش نام ناصر روشن و خاموش می شود. انگشتم را روی تکمه ی سبز فشار می دهم. صدایش بلند می پیچد توی بام تهران. می گوید:" من برگشتم خونه. تو کجایی؟"

من بر بام تهران نشسته ام و از این بالا تهران را می بینم. من این بالا سخت تنها هستم . این بالا  روی  بام  تهران  نشسته ام  و بغ بغو می کنم. نه، من بغ بغو نمی کنم. ادا در می آورم تا کبوترها بیایند و دور و برم بنشینند. روی بام تهران شلوغ است. جمعه است و مثل همه ی جمعه ها بام تهران غلغله است.

وصیت کرده ام نام دخترم را فرشته  بگذارند. می ترسم وقتی که به دنیا بیاید من نباشم. او بماند و من نمانم . می شود مثل خودم فرشته ی تنها.آرزو می کنم  همه ی فرشته ها فرشته بمانند. بال و پرشان  نریزد و شاخ  از توی  سرشان بیرون نزند. آرزو می کنم. دوباره آرزو می کنم . بر بام تهران نشسته ام و آرزو می کنم تا تو به دنیا بیایی، آرزو می کنم تهران بی ملکه شود. آرزو می کنم تهران پر از فرشته شود. وای... همه ی تنم پر از گیلاس سرخ شد.

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #1 مريم .س 1393-04-30 04:21
خيلي زبان داستان تان زيباست . خواننده را مبخ مي كند . تصاوير سازي هم عالي ست . منتها به نظر اخرش مي توانست بهتر تمام شود . يك هوا رو سطح مي امد بالاتر . خيلي بهتر بود
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 65 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت