Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - سایه های شب 1
دوشنبه, ۰۶ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب
 سایه های شب

 بابک مظلومی
 
همین که خم شد بند کفشش را ببندد، قطرة بارانی از پشت گردنش پایین لغزید و کمرش را قلقلک داد. زنی لبخند زنان گفته بود"بند کفشتان باز است آقا!" و بی آن که منتظر شود تشکر و لبخند مرد را بشنود و ببیند، یقة کتش را بالا کشیده و چترش را پایین تر آورده و به راهش ادامه داده بود. هنوز لباس پوشیدنش به مردم این شهر  نمی خورد و بعضی از آن ها هم به سبیل کت و کلفتش با تعجب نگاه می کردند. اوایل فکر      می کرد انگلیسی  کج و کوله اش هم مایة تعجب دیگران بشود بعد دید این قدر از گوشه و کنار دنیا این جا آمده اند که لهجه اش ابروی کسی را بالا نمی برد. "شما اهل کجای هند هستید؟" خانم میانسال مسئول کتابفروشی که با علاقه و مهربانی نگاهش می کرد، پرسیده بود. "سابقة  کتابفروشی ندارم ولی خیلی از این کار خوشم می آید. این که نزدیک یونیورسیتی کالج است وجوان ها و دانشجوها مرتب مراجعه می کنند." عطر قهوه و عطر صاحب کتابفروشی چنان گیجش کرده بود که یادش رفت بگوید هندی نیست و به این عطر و به این چشم های درشت آبی عادت ندارد و از قهوه اش ممنون است و بلومزبری همیشه او را یاد ویرجینیا وولف انداخته. "شما چرا مثل شبح  هستید؟ وقتی پیتزا پخش می کردید هم همین طور بودید؟" نمی توانست به چشم هایش نگاه کند. جوابی نداد ولی فکر کرد شاید همین طور بوده. "ممنون." دو دست یا گاهی یک دست که از در آپارتمان بیرون آمده بود، جعبة پیتزا را    می گرفت. چشمی نمی دیدش. چشم او هم به کرک های طلایی روی دست ها بود. عاقبت روزی به زن گفت "مگر شبح سبیل دارد؟" حالا دیگر به لبخندش هم نمی توانست نگاه کند."همه جور شبحی در این شهر پیدا     می شود. بخصوص سبیلدارش اوایل قرن بیستم خیلی مد بوده." سرگیجه ای دلپذیر مرد را گرفت. در و دیوار کتابفروشی پیش چشم هایش می رقصید. چند ماهی که گذشت زن گفت او می تواند شب ها را در کتابفروشی بماند. "به شرطی که پلیس بو نبرد." بعد خودش خنده اش گرفت. "البته که بو نمی برد. آخر تو را که کسی         نمی بیند." نوک زبانش را به آرامی لب بالایش مالید. "الا من."  دمدمه های غروب، پیاده روی کنار رودخانه خیلی می چسبید. همه جور آدمی آن جا بود. اروپایی، چینی، هندی، عشاق جوان که در هوای آزاد به جان هم افتاده بودند، آدم های گوشت و پوست دار، ارواح پیر و جوان از دزدان دریایی قرن های شانزده و هفده گرفته تا خانم نویسنده ای که شنیده بود آن حوالی پرسه می زند؛ همان که جیب هایش را پر از سنگ کرد و پرید داخل رودخانه. کاری به کار کسی نداشت. دیگران هم بی اعتنا رد می شدند. فقط امید گنگی داشت که بعد از ساعت کار، اتفاقی، به خانم صاحب کتابفروشی بخورد و به نوشیدنی ای ملایم دعوتش کند. "بیشتر داستان کوتاه نوشته ام.      نمایشنامه ای هم دارم با عنوان"شطرنج".  آن جا امکان چاپ نبود. آمدم این جا که هم ادامه تحصیل بدهم هم کارهایم را چاپ کنم." و کلی حرف دیگر که دلش می خواست به آن چشم های آبی معطر بزند. اما نمی دیدش. نیمه های شب بر می گشت به کتابفروشی. می رفت به انباریِ آن پشت که روزها در آن کتاب های مشتری ها را بسته بندی و ارسال می کرد و شب ها می خوابید . "ببخشید آقا! باز هم بند کفشتان باز است! " با تعجب  پایین را نگاه  کرد. می دانست کفش بند دار پا نکرده ولی باز هم... سربالا کرد و دید خود زنِ  کت و شلوار به تن است. "پس دفعة اول هم خودتان بودید؟" لبخند زن دلش را لرزاند. "من که گفتم غیر از من کسی تو را  نمی بیند."  به فکر کافه ای در همان حوالی افتاد. زن گفت "اینجا که نشسته ایم از هرکافه ای بهتر است. دنج است، مگر نه؟" راست می گفت. انبار کتابفروشی واقعا دنج بود. نور صورتی ملایم آباژور، کپه های کتاب و میز و تختخواب دونفرة قدیمی را روشن می کرد. "این قدر در داستانت نگو زن، خانم صاحب کتابفروشی، خانم میانسال... اسم من ویرجینیاست." قصه ام را تا نیمه برایش خوانده بودم که دیگر ترمزش برید. "یادت نرود دیگر باید به من بگویی ویرجینیا. این انتشاراتی را سال ها پیش با لیونارد راه انداختیم... هرچند حالا او نیست. فقط من هستم و تو."  و باز نوک زبانش را به آرامی لب بالایش مالید. "گفتی عنوان داستان جدیدت چیست؟ نه، قدیمی ها را بعدا می خوانم. همین را بده." خواست بلند شود و دست در کشوی میز بکند. دید اصلا نمی تواند تکان بخورد. قاب فلزی سردی  محاصره اش کرده بود. شیشه ای رویش را پوشانده بود. "لازم نیست از جا بلند شوی. می دانم کارهایت کجاست. عکس تو را  می گذارم کنار قاب های عکس بقیة نویسنده هایمان." خیلی سریع از حال رفت؛ همین که صورت ویرجینیا طرف قاب آمد و شیشة روی آن مرطوب و قرمز شد. بعد زن نشست روی لبة تخت و کاغذها را جلوی صورتش گرفت و به صدای بلند خواند:
سایه های شب
"ایشان امروز تشریف نمی آورند. خیر. معلوم نیست." منشی چندان با حوصله به نظر نمی آمد. می خواستم با صاحب انتشاراتی صحبت کنم. به من گفته بودند آشنا زیاد دارد و می تواند به نوشتن پایان نامه ام کمک کند. "پس با اجازه." برگشتم که از در بیرون بروم. از دری نیمه باز صدایی بیرون آمد. صدای مردی بود پا به سن گذاشته. "از من خدمتی بر می آید آقای عزیز؟" صاحب انتشاراتی بود؟ شنیده بودم جوان است. داخل شدم. به نظر انباری     می آمد. پیرمرد  سبیل کت و کلفتی داشت و کت و شلواری کهنه به تن و کراواتش انگار سرخ بود. "بله. به نظر من هم موضوع جالبی است. فکر نمی کنم تا به حال کسی درباره اش نوشته باشد. البته من کسی که شما دنبالش           می گردید، نیستم." این آقا این جا چکاره بود؟ دور و بر را نگاه کردم. ردیف های کتاب تا سقف بالا رفته بود. انبار نیمه تاریک بود. حالا دیگر خیابان هم تاریک بود. شاید دیگر نیمه شب نزدیک می شد. پیرمرد دستم را کشید و با خودش برد. "از این طرف آقای عزیز!" رفتیم. "پس اگر درست یادم مانده باشد، مسالة شما این است آقای عزیز. چرا در ادبیات انگلیسی آلیور تویست و تریسترام شندی و تام جونز داریم اما در ادبیات فارسی احمد تقوی و رضا مسعودی و پژمان میرزایی نداریم؟" یکی از چارپایه ها را به من تعارف کرد و خودش رفت ساندویچ ها را بگیرد. به موقع وارد ساندویچ فروشی شدیم. درست پیش از این که باران ببارد. پیرمرد بغلی را از جیب کتش درآورد و محتویاتش را در لیوان ریخت. چشم های صاحب ساندویچ فروشی چهار تا شده بود ولی هیچ چیز نگفت و فقط مودبانه و مضطرب لبخند زد. "ببخشید آقای عزیز! کاسة لوبیا را لطف می کنید؟" بغلی را گذاشت توی جیبش و با پشت دست سبیلش را پاک کرد. "بله، خوب...بله، می دانم... بعدا دربارة این موضوع صحبت      می کنیم. فعلا می خواهم شما را جایی ببرم." گرة کراوات سرخش را میزان کرد و از جا بلند شد. نور مبهم     چراغ های برق روشنایی محتضری به خیابان هایی که ما را از جلوی دانشگاه به حوالی جمهوری رسانده بود،    می داد. قطره های باران که کف خیابان می خورد، بازتاب نور تابلوی "کافه نادری" روی آن را به هم              می زد."برویم جلو تا شما را به دوستان معرفی کنم آقای عزیر." پیرمرد دستم را کشید و با خود برد. فکر نمی کردم این جا نیمه شب هم باز باشد. لحظة اول که از بیرون پنجره ها داخل را نگاه کردم، هیچ چیز ندیدم الا تاریکی ای     غلیظ تر از قیر. خوب که دقت کردم پرهیب های فراوانی را دیدم که دور میزها نشسته بودند یا راه می رفتند.    "خانم ها، آقایان! دوست جدیدم را معرفی می کنم...ئه...آقای عزیز!" سه چهار نفر که دور میزی نشسته بودند، بلند شدند و تک تک با من دست دادند. بعد هم خانمی، همان طور نشسته، دستش را دراز کرد "سلام آقای عزیز! دربارة چه موضوع جالبی تحقیق می کنید!" باران شدیدتر شد. هر چند دقیقه یک بار، نور صاعقه پرهیب هایی را که حالا کنار پنجرة مشرف به باغچة کافه ایستاده بودند، روشن می کرد؛ آن قدر روشن که آن ها را که بعد از بند آمدن باران به حیاط کاملا تاریک و پردرخت آن رفته بودند، در ذهنم نگاه می داشت. دستم خورد به  صندلی یکی از نوازندگان ارکستر. "چون امشب بارانی بود، از ساز و آواز خبری نبود، آقای عزیز!" مرد کراوات سرخ بود که حالا می خواست لیوانش را به لیوان شاعرة جسور بزند. "آخر اسم من و امثال من به چه درد شما می خورد، آقای عزیز؟" بین دانشگاه و کافه نادری بودیم که بالاخره نامش را پرسیدم. "پدرم اهل اصفهان بود و به خود من هم   می گویند "مردی با کراوات سرخ"." حضرت! بفرمایید قرمه سبزی!" مردی میانسال با صورت استخوانی و     گونه های تو رفته که عبایی به دوش داشت و پشت میز کنار باغچه شامش را تمام می کرد. با تعظیم کوچکی تعارفش را جواب دادم. خواستم برگردم و از مردی با کراوات سرخ چیزی بپرسم که دیدم دسته جمعی کنار باغچه ایستاده اند و به آن ادرار می کنند. چند نفر ایستاده و شاعرة جسور چندک زده. شاعره که گردشدن چشمهایم را دیده بود، گفت "همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد." مرد عبا به دوش که به جمع پیوسته بود، گفت "وقتی تمام شب را پپسی کولای زرد غلیظ کف دار بالا بیندازی، بعدش مجبور می شوی نهال ادبیات معاصر را این طور  آبیاری کنی." از پشت سر صدایی تلخ و عصبی شنیدم. "با من بیا جوان!" برگشتم. مردی نحیف با عینک فلزی دور گرد و سبیل هیتلری با مردی با کراوات سرخ دست می داد. "مثل سگ ولگرد این طرف و آن طرف پرسه می زنم. معلوم نیست دنبال چه هستم. اینجا منبر سومم است. قبلش فردوسی و رزنوآر بودم.  با من بیا جوان. شما هم بیایید آقای عزیز!" رفتیم. نمی دانم چطور. در بسته بود. از لابلای آجرهای کهنه و ترک خورده رد شدیم. در خیابان کسی نبود. از دور تاکسی قراضه ای دیدم. به تانی در خیابان های هنوز خیس نیمه شب حرکت         می کردیم. پیرمرد راننده عجله ای نداشت. "آقای عزیز! قدیم ها نعش کش های حوالی ری را با این سرعت       می راندند!"مردی با کراوات سرخ خواست سر به سر راننده بگذارد. "اتفاقا گاهی با این تاکسی نعش کشی می کنم، هان؟ گاهی از زیر خاک عتیقه بیرون می کشم، هان؟ پدرِخانمِ یکی از دوستان نزدیک این آقای گوشت تلخ عینکی هم هستم. هان؟ گاس باورتان نشود که همین الان جسد مثلة زنی را در صندوق عقب دارم." همه خندیدیم غیر از مرد عینکی که مثل این که می دانست چه خبر است و طرف را بهتر از ما می شناخت. کتابفروشی بسته بود و آن قسمت ازشیشه هایش که با جلد کتاب پوشیده نشده بود، تاریک مثل قیر. گل نیلوفری کنار نانوایی بربری. پیرمرد زد کنار و خس خس کنان گفت "دیگر رسیدیم. هان؟" کتابفروشی بسته بود و کرکرة فلزی اش پایین. رفتیم تو. همة کسانی که در کافه دیده بودیم، این جا بودند به اضافة عده ای دیگر. جشنی بر پا بود انگار. ضیافتی. همه سرمست همدیگر را بغل می کردند و به هم تبریک می گفتند. داخل کتابفروشی غرق نور بود. دیگر از پرهیب ها و صورت های نصفه نیمه و آدم هایی که نامشان را می بایست حدس می زدی، خبری نبود. همه با خوشحالی جلد کتاب هایشان را پشت ویترین می چسباندند. نام هایشان می درخشید. داستان ها و شعرها و نمایشنامه هایشان    می درخشید. "آقایان و خانم های خیلی عزیز!" آقای عزیز گرة کراوات سرخش را میزان می کند. "این پیروری و کامگاری را مدیون دوستانی هستیم که توانستند خود را با زحمت و مرارت از بین هزاران صفحه کاغذ بایگانی شده در اداره ای نجات بدهند و به این جا برسانند. اکنون ما..." مردی با کراوات سرخ گرم سخنرانی است ولی کسی به او اعتنایی ندارد. همه مشغول روبوسی و امضاگرفتن از هم هستند. ناگهان یاد چیزی می افتم. برمی گردم. تاکسی هنوز آن بیرون است و پیرمرد پشت فرمان. حکایت نام های نویسندگان و آثارشان کم و بیش روشن شد. اما راننده چه؟ چرا همیشه بیشتر چهره اش در سایه است؟ در صندوق عقب ماشینش چه گذاشته؟ "امانتی تان در صندوق عقب است. الان برایتان پیاده اش می کنم. هان؟" همین که در چمدان را باز کردم، پیرمرد گاز داد و رفت. جسد مثلة زنی بود با دو چشم آبی متحیر و گیسوان طلایی و کرم های کوچک طلایی که لابه لای تکه پاره های تنش  می لولیدند. زن که بود؟ نامش چه بود؟ چشم های متحیرش به چه نگاه می کرد؟ لب های خون آلودش شکل خاصی به خود گرفته بود. انگار می خواست نامش را بگوید یا شاید نام کسی را که مثله اش کرده بود؟ خواستم در چمدان را ببندم که دیدم چیزی آن لا گیر کرده. کیسه ای بود. بیرونش آوردم و در چمدان را به سرعت بستم. خودم را به زحمت کشاندم به پیاده رو. هاج و واج مانده بودم با این چمدان سنگین چه کنم؟  صدای خنده ای از پشت سر، میخکوبم کرد. پیرمردی بود در لباس رفتگرهای شهرداری با صدایی خش دار و لبخندی که انگار به زور و از سر نزاکت، به لطیفه ای هرزه می خندد. "البته این جور کارها وظیفة ماست، هان؟ خودم گور می کنم سه سوت! این جا نه. حوالی شهرری گورستانی داریم برای افراد مجهول الهویه. لکاته ها. رجاله ها. صبح ها در گورستان کار می کنم. عصرها هم روی کوزه و قلمدان طرح می زنم. شما بروید و خیالتان راحت باشد. هان؟" بعد خنده ای کرد که تمام تنم لرزید. خواستم دست در جیب کنم و پولی به او بدهم، دیدم یک مشت پول خرد بیشتر ندارم. "قابل شما را ندارد، هان؟ ما از مردم پول نمی گیریم." کیسه را برداشتم و به سرعت دور شدم. چند چهار راه آن  طرف تر، رسیدم به جایی که دو تیر چراغ  برق نزدیک هم، خیابان را روشن می کرد. نشستم لب جوی و کیسه را باز کردم. یک مشت کاغذ بود و چند عکس. بیشتر از همه دلم می خواست عکس ها را ببینم برای همین گذاشتمشان آخر سر. چند جور کاغذ بود. چند صفحه کاغذ کاهی، چند صفحه کاغذ گلاسه، چند صفحه سررسید که روی قسمت های سفیدش نوشته شده بود. بعضی جاها فارسی بود، بعضی جاها انگلیسی، بعضی جا هم هم به خطی که معلوم نبود سیریلیک است یا ارمنی یا گرجی یا چیز دیگر. عکس ها یکی عکس دختربچه ای بود که لابلای گندمزاری ی دوید. دیگری زنی جوان که با چند زن دیگر پشت گاری نشسته بود. عکس آخر هم زنی لوند و شهرآشوب که بین چند مرد کلاه مخملی و موفرفری ایستاده بود. بالای سرشان هم تابلویی بود که رویش نوشته بود: "کافه ستاره"  کاغذها را پشت سر هم گذاشتم و شروع کردم به خواندن:
 
سایه های شب
"سلام مادام! در خدمت باشیم؟" پیرمرد که معلوم بود سرمای زمستان اذیتش می کند، پاهایش را به زمین برفی   می کوفت و دست هایش را به هم می مالید تا بل که کمی گرمش بشود. پشت سفارت خلوت بود. غیر از من یکی دو زن دیگر بیشتر نبود. دم غروب بود و سایه ام روی برف درازتر و درازتر می شد. سایة دیگری عقب سایه ام  می آمد. درست نمی فهمیدم چه می گوید. هنوز با قران و تومان درست آشنا نبودم. برف و سرمای زادگاهم خیلی بدتر از این جا بود فقط نمی دانم چرا صدای گرگ می شنیدم. آن هم در خیابان. تند کردم. پای پیرمرد پشت سرم لغزید و محکم خورد زمین. برنگشتم نگاه کنم. تندتر کردم در حالی که می ترسیدم پاشنه های بلندم بشکند و کار دستم بدهد. قلبم به شدت می تپید. دیگر تاریک شده بود. پیچیدم به یکی از کوچه ها. این قدر باریک بود که وقتی دو دستم را باز  می کردم، نوک انگشت هایم به دیوارهای کاهگلی می خورد. چند قدم جلوتر خوردم به دری. خانه ای در انتهای کوچة بن بست. در نیمه باز بود. مانده بودم چه کنم. "مادام کجا رفتی؟ مگر قرار نیست دو زار کاسب بشی؟" صدای پیرمرد از سرکوچه می آمد. پریدم توی خانه و در را پشت سرم بستم. از پله ها پایین آمدم و به حیاط پا گذاشتم. همه جا غرق تاریکی بود. ناگهان پایم خورد به ظرفی که افتاد و شکست. خم شدم و آن را برداشتم. تکه سفالی بود. بخشی از کوزه ای. حیاط پر از کوزه بود. کارگاه کوزه گر و کوزه فروش. محل مراجعة آن ها که کوزه می خریدند با دو هزار کوزة خاموش. از پشت یکی از پنجره های حیاط، نور آبی رنگی به چشم می خورد. با احتیاط آمدم پشت پنجره. نور آبی رنگ از گویی شیشه ای ساطع می شد. گویی شبیه کرة زمین. آن طرف تر در چوبی پوسیده ای بود که فکر کردم در همان اتاق است. پشت در تعداد زیادی کفش زنانه و دمپایی ریخته بود. پس در این مملکت کفش ها را در می آورند و وارد اتاق می شوند. کفش هایم را در آوردم و در را آهسته باز کردم. دور تا دور اتاق، زن هایی با چشم های نیمه بسته و صورت های بی حالت نشسته بودند. با لبخندهایی گنگ و منتظر. یکی سبزه بود، دیگری سفید. یکی چشم های آبی داشت، دیگری چشم های قهوه ای. اتاق زیاد بزرگ نبود اما مثل این که هرچه زن در این عالم بود، این جا آمده بود. کرة آبی رنگ همچنان دور خود می چرخید. بعد دیدم زن ها آهسته جا به جا می شوند و انگار در صفی دراز به طرف کرة زمین کوچک آبی رنگ می روند. جلوتر که رفتم دیدم دو دست محو اثیری دور کره می چرخد. حالا دیگر صف تندتر حرکت می کرد. گردن کشیدم تا آن جلو را بهتر نگاه کنم. دو دست جلوترین زن را گرفت. به آرامی چشم هایش را بست. کم کم زن آن قدر کوچک شد که به عروسکی بدل شد. بعد دو دست او را به آرامی داخل کرة آبی رنگِ چرخان گذاشت. نفر بعدی. نفر بعدی....تا عاقبت نوبت من شد. دو دست به چشم هایم خورد. خوابم گرفت. نمی توانستم پلک هایم را باز نگه دارم. تمام تنم مرتعش بود. بعد از مدتی که نمی دانم چند لحظه بود یا چند هزار سال، چشم باز کردم. عروسکی بودم که در دالانی عمودی به پایین سر می خورد و به طرف کرة آبی رنگ می رفت. رسیدم به تالاری که چهارطرفش و بالا و پایینم آینه بود. تصویرم در همة جهات تا بی نهایت منعکس می شد. دوباره چشم هایم سنگین شد و مدتی هیچ چیز نفهمیدم. چشم باز کردم. حالا دیگر هر چهار طرفم اقیانوسی مواج و خروشان بود. اقیانوسی گاه شفاف که    می شد در  آن تا دور دست ها را دید و گاه چنان مات و کدر که ماهی های رمیده ای که آن نزدیک شنا می کردند، به زحمت به چشم        می آمدند. مثل این که توفان و تلاطم، عادی نبود. انگار آب در جهت هایی خاص حرکت می کرد. گاهی بالا. گاهی پایین. گاهی گردابی می شد و دور خود می چرخید. حس کردم از دوردست صدایی می شنوم. اقیانوس متراکم تر و متراکم تر می شد. حالا دیگر می توانستم کرانه هایش را ببینم. صدای بریده بریدة مردی به گوش می رسید. اقیانوس قطرة ای غول آسا بود انگار که قطرة اشکی. حالا دیگر صدای مرد را کامل می شنیدم و انگار نفس هایش به گونه هایم می خورد. "پیشتر خدمتتان توضیح دادم که صداهای انسانیِ منعکس کنندة حالات روانی گوناگون، بر اشکال قطره های آب یا بلورهای یخ تاثیر می گذارد." صدای مرد در جایی که باید فراخ باشد، طنین می انداخت. کم کم همهمة جماعتی به گوشم خورد. "نمونه ای که مشاهده  می فرمایید، قطرة آبی است که همة ترانه های غم انگیز عالم را شنیده. بلور حاصله شباهتی دور به زنی دارد که زمانی جوان بوده و زیبا." دیگر می توانستم دور و برم را ببینم هرچند کمی تار. تالاری بزرگ با صورت های فراوان. سر گرداندم تا صورت مرد سخنران را ببینم. صدا از جایی در دوردست ها، از بالای ابرهای تیرة باران زا   می آمد. پایین ابرها جلیقه ای عظیم بود با کراواتی غول آسا و ساعتی آویزان از زنجیری؛ ساعتی که سر عدد صفر ایستاده بود. "تشریف بیاورید پشت میکروسکوپ و بلور را تا ذوب نشده ببینید." بالا را نگاه کردم. شیشه ای محدب درست بالای سرم بود. چشمی از پشت شیشه به من خیره شده بود. "انسان دست چندم بی نام و نشان. همین. دستگاه تولید مثل." بعد چشم دیگری با غضب به من خیره شد. "ضعیفة نحیفة ناقص العقل." چند لحظه بعد، چشمی با تردید فراوان نگاهم کرد. "خرده بورژوا. مانکن مصرف گرای تهی مغز." چشمِ آبی، بی حالت و خونسرد و آرام بود. "بالاخره اسم این موجود را چه می گذارید؟ آیا ارزش نامیدن را دارد؟" خواستم جواب بدهم. خواستم نامم را به تمام زبان های عالم بگویم که بلوری که مرا تشکیل داده بود، آب شد. اول رژ گونه و رژ لبم سرازیر شد، بعد دست و پا و آخر سر قلبی مانده بود که به شدت می تپید و جاری شدن بقیة وجودم را به نهری حس می کرد. "به نام پدر و پسر و روح القدس، این برة محتاج به شبان را از آب بیرون بکشید." بیرونِ نهر سردتر از داخل آن بود و صدای کشیش بسیار مردانه. دور و برم همه دعا می خواندند و صلیب می کشیدند. خواستم به پدر مقدس حرفی بزنم که صدای ملخ هواپیماهای آلمانی تمام دشت را پر کرد. کشیش با پیشانی زمین خورد. پشت سرش سرباز مسلسل به دستی بود که روی لباسش آرم صلیب شکسته بود و لبخندی هرزه به لب داشت و به من اشاره می کرد به طرفش بروم. برگشتم و دویدم. همین طور که می دویدم، اندامم پرتر می شد و تار موهای سفید لابلای گیسوانم می دوید. صدای شلیک سرباز از پشت سرم، ضعیفتر و ضعیفتر می شد و در صدای تپش قلبم گم. در گاری جای سوزن انداختن نبود. زن هایی بودیم شوی و پدر از دست داده از همة شهرهای لهستان؛ ورشو، دانزیک، لوبلین. روانة سرزمین های گرم و آفتابیِ دور از جنگ. حالا دیگر غرق در شپش بودیم و بوی تن همدیگر را به زحمت تحمل می کردیم. اوایل همدیگر را با نام کامل صدا می کردیم: ادیتا اسکلوودسکا، مارینا استلماک، هلنا بارکووسکا. به سمت جنوب شرق می رفتیم و همین که بوی تن و شپش و گرسنگی و بیماریمان  بیشتر می شد، دیگر به زحمت به هم می گفتیم ادیتا، مارینا و هلنا. در انزلی که از قایق پیاده شدیم، آن قدر ضعیف شده بودیم و از خودمان بدمان می آمد که ترجیح دادیم اگر اسمی هم داریم، فراموش کنیم. مادام، خانم فرنگی، بلور خانم، چش زاغ قشنگه. پشت سفارتخانه که جولان می دادیم، ما را به این نام ها صدا می کردند؛ نام هایی که بوی خش خش اسکناس و فی و چانه زنی می داد. پشت سفارت خلوت بود. غیر از من یکی دو زن دیگر بیشتر نبود. دم غروب بود و سایه ام روی برف درازتر و درازتر می شد و سایة دیگری عقب سایه ام می آمد. درست نمی فهمیدم چه    می گوید. "در خدمت باشیم مادام، هان؟ منزل  حوالی ری است. یک کم دور است ولی شما را با درشکه  می برم، هان؟" دور و برم نیمه تاریک بود. در پستوی خانه ای کاهگلی بودم. سایه ای روی دیوار بود که به آرامی تکان    می خورد. انگار در دست هایش چیزی بود. چیزی، شاید کوزه ای. با قلم چیزی روی کوزه می کشید و هرچه بیشتر می کشید، گوشت و پوست و استخوانم را بیشتر حس می کردم. حالا کنار نهری ایستاده بودم و ناخنم را   می جویدم.  بقیة بچه ها دورتر بازی می کردند. صدای گرگ آمد. آب نهر خیلی یخ بود. انگار وارد خونم می شد. شاید هم این خون من بود که از تکه های تنم بیرون می زد و از لای شکاف چمدان در نهر می ریخت و سرخش می کرد. دو چشم متحیرم هنوز فرود آمدن گزلیک را می دید. هنوز صدای اوراد و ادعیة مرد در گوشم بود. پر از عین و غین و اصوات ته حلقی دیگر. مرد به بهشت می رفت و زنی بدکاره را روانة جهنم می کرد. خواستم اول نام خودم را فریاد بزنم و بعد نام قاتلم را ولی صدا در گلوی چاک چاکم ماسید و دو کرم کوچک طلایی از دهانم بیرون آمد. نمی دانم چند وقت غوطه ور بودم. عاقبت  صدای امواج جای خود را به صدای مرغان دریایی سپرد. نسیم خنکی در ساحل می وزید. حس کردم چمدان از زمین بلند  می شود. صندوق عقب ماشین زیاد جا نداشت و من دائم این طرف و آن طرف می افتادم. بالاخره ماشین متوقف شد. انگار راننده پیرمردی بود؛ پیرمردی با  خنده هایی که مو به تن راست می کرد انگار به زور و از سر نزاکت، به لطیفه ای هرزه می خندید. بعد صدای مردی جوان را شنیدم. لحظه ای امید در دلم جرقه زد. شاید عاقبت شوالیة من از راه رسیده بود. او که بود؟ نامش چه بود؟ اما باز صدای پیرمرد را شنیدم. مثل این که با یک دست چمدانم را گرفته بود و با دست دیگر جارویی دسته بلند را روی زمین می کشید طوری که صدای خش خش آن همه جا پیچیده بود. حالا دیگر صدای تلق و تولوق چرخ درشکه در گوشم می پیچید. انگار درشکه می ایستد. صدای پیرمرد را   می شنوم: "راه ری از این طرف است؟" "ری کجا بود؟ این جا دوبی است. فوزیه را آوردی؟" درشکه دوباره راه می افتد و تلق و تولوق چرخ بقیة حرف ها را در خود غرق می کند. درشکه می ایستد. "ری از این طرف است؟" "این جا پاتایا است. ریتا را آوردی؟" دوباره سر و صدا و تکان تکان درشکه. "می خواهیم برویم به ری." " اسمش را هم نشنیده ایم. این جا سنت پترزبورگ است. ناتاشا را آوردی؟" صدای چرخ های درشکه و پیرمرد و آدم هایی که با آن ها حرف   می زند، گیجم می کند. تاریکی چمدان خواب آلودم می کند...با تکان شدید چمدان دوباره حواسم جمع می شود. مثل این که پیرمرد مرا روی زمین گذاشته. "خیرش را ببینی، هان؟ قابل شما را ندارد. باز هم به ری برمی گردم." آخرین کلمات پیرمرد با باز شدن در چمدان همراه می شود. تاریکی اتاق کم از تاریکی چمدان ندارد. دستی مرا روی طاقچه و روبروی آینه می گذارد. نگاه می کنم. کوزه ای می بینم با نقش من روی آن. زن اثیری ای که ناخنش را می جود و بعد از این همه سال هنوز اسم خودش را نمی داند. در زمینة آبی تیرة کوزه، کوره راهی محو را پیش رویم می بینم. با سرعت تمام در کوره راه می دوم. نیمه شب تابستان دزاشیب خنک است و ملس. مهتاب از پس تکه های ایر می تابد و روشنایی ای مرده به کوچه باغ باریک و پرپیچ و خم  می دهد. درِ چوبی زهوار در رفتة باغچه با یک تکان باز می شود. از لابلای درختان خرمالو وتوت رد  می شوم. شیر کنار حوض باز است و صدای شرشر آب می آید. آخرین بار کی این جا بودم؟ یک سال پیش، هزار سال پیش، در یک زندگی دیگر. شاید این ها را در خواب دیده بودم. خواب مردی که دوستش داشتم، مردی اثیری و دست نیافتنی، تنها نقطة روشن زندگی ام بود. پاهایم مرا   می کشاند به اتاقکی مجزا از ساختمان که پیشتر انباری بود و بعدا پناهگاه او شد. دلم می خواهد نوازش هایش را به یاد بیاورم. نوازش های اثیری. مرد اثیری. زن اثیری. اما نوازشی در کار نبود. حتی از من هم اثیری تر بود و چهره اش همیشه جدی. حتی جدی تر از مردی که پوسترش را به اتاق زده بود. مردی با ریش تنک و کلاه بره ای که جلویش ستاره داشت. زمینة پوستر سرخ بود. چشم های مرد هم اغلب سرخ بود بس که کتاب  می خواند و سبیلش هم پرپشت. "بالاخره اسمت را به من نگفتی؟"  چند ماهی بود که همدیگر را می دیدیم. نه اسم مرا پرسیده بود، نه اسم خودش را گفته بود. "ما مردمیم. مردم. هر وقت همه توانستند سر بلند کنند و اسم و فکرشان را فریاد بزنند، اسم مرا هم می فهمی." من این حرف ها به خرجم  نمی رفت. نامی که با عشق به زبان بیاید، از هر نوازشی شیرین تر است. "بالاخره کِی می گویی؟" لبخندی زد و گفت "هروقت که ‘هیچ بودگان هر چیز گردند.’" آب چاه یخ بود. من و او دست هم را گرفته بودیم و به سرعت پایین می رفتیم. همه چیز ناگهانی اتفاق افتاد. خانه را پرکرده بودند. همه چیز به گوشه ای پرت می شد و زیر لگد می شکست. تنها جایی که به فکرمان رسید، چاه آب حیاط خلوت بود. و حالا پایین می رفتیم. یک ساعت، یک روز، هزار سال. حاشیة تِمز تمیز بود و خلوت. همین طور که دست هم را گرفته بودیم، خسته و مانده از آب بیرون آمدیم. همین طور که روی زمین ولوشده بودیم، گفت "ویرجینیا! دیگر وقتش است داستان هایم را برایت بخوانم." انبار کتابفروشی، اتاقی مه آلود بود. اتاقی از آن خود. اتاقی از آن من. اسم و رسمم را همیشه داشتم فقط در آرزوی ذره ای استقلال بودم که به دست آمده بود اما این مرد، این شبح. او چه؟ اسمش چه بود؟ نوشته هایش چه بود؟ گفتم "آخری را بخوان. بقیه را خودم بعدا می خوانم." دیدم ازشبح خبری نیست. فقط قاب عکسش را زده ام کنار دیوار. کنار پرتره های   نویسنده های مورد علاقه ام. قاب عکس را بوسیدم و بعد نشستم روی لبة تخت و کاغذها را جلوی صورتم گرفتم و به صدای بلند خواندم:
              
  
سایه های شب
بابک مظلومی
   
 
فروردین 91

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #1 امیر کریمی 1393-05-01 11:49
داستان خوبی بود . ممنون
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 41 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت