Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - دیوار به دیوار
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

کورت ونه گات

 

دیوار به دیوار

 

 

ترجمه : آیدا احدیانی

 

 

خانه‌ی قدیمی به دو آپارتمان مجزا تقسیم شده بود و ديوار نازکی که ميان آنها بود صداهای هر دو طرف را با وفاداری تمام منتقل می‌کرد. در قسمت شمالی خانواده لئونارد(۱) زندگی می کرد و در قسمت جنوبی خانواده هارگر(۲).

خانواده لئونارد – شوهر ، زن و پسر هشت ساله شان – به تازگی اسباب کشی کرده بودند. و، با علم به  نازکی دیوار، وقتی داشتند دوستانه بحث می کردند که آیا پسرشان، پاول، آنقدر بزرگ شده است که شب را در خانه تنها بماند، صداشان را بالا نمی بردند.

پدر پاول گفت: "هیسسس!"

مادر گفت : " بلند حرف می زدم؟ من کاملا با صدای عادی حرف می زدم." 

پدر گفت : " اگر من می توانم صدای هارگر را وقتی یک چوب پنبه را در می آورد، بشنوم، او هم می تواند صدای تو را بشنود. "

خانم لئونارد گفت : " من چیزی نگفتم که اگر کسی آن را بشنود ، خجالت بکشم. "

آقای لئونارد گفت : " تو به پاول گفتی بچه . این حتما پاول را شرمنده می کند و مرا هم شرمنده می کند."

زن گفت : " اين هم يک جور حرف زدن است. "

مرد گفت : " باید اين جور حرف زدن را متوقف کنیم. ما می توانیم دیگر با او مثل بچه رفتار نکنیم. از همین امشب. به سادگی با او دست می دهیم ، از خانه می زنيم بیرون، و می رویم سینما. " و رو کرد به پاول . " تو که نمی ترسی، می ترسی پسر؟"

پاول گفت : " من مشکلی ندارم." به نسبت سنش خیلی قد بلند و باريک بود و شیرینی نرم، خمارآلود و درخشنده ای داشت که از مادرش به ارث برده بود. " من خوبم "

پدرش گفت : " بسیار خوب ! " زد پشت پاول. " این خودش یک ماجرای تازه خواهد بود. "   

مادر گفت : " من در مورد این ماجرا حس بهتری می داشتم اگر می توانستیم یک پرستار بگیریم ." پدر گفت : " اگر اين قضيه قرار است فیلم را به تو حرام کند، می خواهی او را هم با خودمان ببریم . "

 

خانم لئونارد جا خورد. " آه نه ، فیلم برای بچه ها نیست . "

پاول خیلی شیرین گفت : " برای من مهم نیست . " چرا آنها نمی خواستند او بعضی از فیلمها ، بعضی مجله ها ، بعضی کتابها ، بعضی شوهای تلویزیونی را ببیند، رازی بود که او به آن احترام می گذاشت و حتی از آن لذت می برد.

پدر گفت : " دیدنش،  نمی کشدش. "

زن گفت : " می دانی موضوع فیلم چی است؟ "

پاول معصومانه گفت : " درباره چه چيزيست ؟ "

خانم لئونارد به شوهرش برای کمک نگاه کرد و هیچ کمکی نگرفت. گفت: " در مورد دختری است که دوستانش را بدون فکر انتخاب می کند."

پاول گفت : " اوه . به نظر خیلی جالب نمی آید. "

آقای لئونارد بی صبرانه گفت : " بالاخره می رویم، یا نه ؟ فیلم ده دقیقه دیگر شروع می شود."

خانم لئونارد لبش را گزید و گستاخانه گفت : " باشه .  تو پنجره ها و در پشتی را قفل کن ، من هم شماره تلفن پلیس ، آتش نشانی و سینما و دکتر فیلی(۳) را می نویسم . " از پاول پرسید : " تو بلدی شماره بگیری ، مگه نه عزیزم . "

آقای لئونارد فریاد زد : " او الان سالها است که دارد شماره می گیرد. "

خانم لئونارد گفت : " هیس "

آقال لئونارد رو به دیوار تعظیم کرد : " متاسفم . معذرت می خواهم ."

خانم لئونارد گفت: " پاول عزیزم. در مدتی که ما نیستیم تو چه کار خواهی کرد؟ "

پاول گفت : " اِمم- فکر می کنم با میکروسکپم یک چیزهایی را نگاه کنم."

خانم لئونارد گفت : " چیزهای کثیف و میکروب را که نگاه نخواهی کرد. نگاه می کنی؟ "

پاول گفت : " نچ – فقط مو ، شکر ، فلفل ، چیزهای مثل این. "

مادر با حالت فهمیده ای رو در هم کشید و به آقای لئونارد گفت : " من فکر می کنم اینها اشکالی نداشته باشند ، تو چطور؟ "

آقای لئونارد گفت : " باشه. فقط به شرطی که فلفل او را به عطسه نیاندازد. "

پاول گفت : " حواسم هست . "

آقای لئونارد دستش را تکان دارد و گفت : " هیسسس "

 

●    ●    ●

 

بلافاصله بعد از اینکه پدر و مادر پاول خانه را ترک کردند ، رادیو در آپارتمان هارپر ها روشن شد. ابتدا صدایش کم بود ، آنقدر کم که پاول که داشت روی میز وسط اتاق نشیمن با میکروسکوپ چیزی را نگاه می کرد ، نمی توانست حرفهای گوینده را بفهمد. موسیقی ضعیف ، بد آهنگ و غیر قابل تشخیص بود.

برای تفریح ، پاول سعی می کرد بجای گوش کردن به زن و مردی که مشاجره می کردند به موسیقی گوش بدهد.

پاول با چشمهای چپ شده از چشمی میکروسکوپ به یک تکه موی خودش در آن پایینها نگاه می کرد ، و درجه تنظیم چشمی را می چرخاند تا بتواند مو را دقیق ببیند. مو شبیه یک مار ماهی قهوه ای درخشان بود که جا به جا با طیف های نور رگه رگه شده بود.

 

آنطرف دیوار ، صدای زن و مرد دایمن بلند تر می شد و صدای رادیو را کم رنگتر می کرد. پاول درجه تنظیم میکروسکوپ را با عجله چرخاند و عدسی شیئی روی شیشه آزمایش که مو روی آن بود نشست.

زن دیگر داشت فریاد می زد. 

پاول عدسی را در آورد و نگاه کرد تا مطمئن شود که آسیب ندیده است.

حالا مرد هم فریاد می زد. چیزی ترسناک و باورنکردنی را فریاد می زد.

پاول از اتاقش دستمال مخصوص پاک کردن عدسی را آورد ، و نقاطی را که بر اثر تماس عدسی و شیشه آزمایش روی عدسی افتاده بود را پاک کرد. عدسی شیئی را سر جایش پیچ کرد.

بجز رادیو ، همه در خانه بغلی ساکت شده بودند.

پاول از چشمی میکروسکوپ شروع به نگاه کردن به نقاط تار و شیری رنگ ، عدسی خط افتاده کرد.

حالا دوباره دعوا شروع شده بود- بلند تر و بلند تر ، بیرحمانه و احمقانه.

لرزان ، پاول دانه های نمک را روی شیشه آزمایش تازه پاشید و آنرا زیر میکروسکوپ قرار داد.

زن دوباره فریاد زد ، یک فریاد بلند ، عصبانی و زهردار.

پاول درجه تنظیم میکروسکوپ را به شدت چرخاند ، شیشه آزمایش تازه خرد شد و مثلث های شیشه ای روی زمین ریخت. پاول بلند شد ، می لرزید و می خواست فریاد بزند ، فریادی از سر وحشت و سردرگمی. باید تمامش می کردند ، دعوا سر هر چیز که بود باید تمام می شد!

 

مرد فریاد زد : " اگر می خواهی داد بزنی، صدای رادیو را زیاد کن !"

پاول صدای پاشنه های کفش زن را روی زمین شنید. صدای رادیو آنقدر زیاد شد که صدای بم رادیو این حس را به پاول داد که داخل یک طبل بزرگ گیر افتاده است.

رادیو نعره کشید : " و حالا ، برای کتی از طرف فرد ! برای نانسی از طرف باب که فکر می کند او عالی است ! برای آرتور از طرف کسی که شش هفته است ، او را دورا دور  پرستش می کند!  آهنگی از گروه قدیمی گلن میللر که همیشه پرطرفدار بوده ، استار داست ! یادتون باشد! اگر می خواهید چیزی کادو بدهید به میلتون نه- سه – هزار  زنگ بزنید! و سراغ سام شب زنده دار را بگیرید ، مرد صفحه ها !"

طنین موسیقی خانه را برداشت و آنرا لرزاند.

در خانه بغلی دری کوبیده شد. حالا کسی به در می کوبید.

پاول یکبار دیگر از چشمی میکروسکوپ به هیچی نگاه کرد ، در حالی که یک حس خراشیدگی روی پوست تنش پخش می شد. او حقیقت را فهمیده بود : اگر او جلوی آنها را نگیرد، زن و مرد همسایه دیوار به دیوار همدیگر را خواهند کشت.

او با مشت به دیوار زد و فریاد زد : " آفای هارپر! بس کنید! " ، " خانم هارپر ! بس کنید ! "

سام شب زنده دار در جوابش فریاد زد: " برای الی از طرف لوینا ! برای روت از طرف کارل، که هیچوقت سه شنبه هفته قبل را از فراموش نخواهد کرد! برای ویلبر از طرف ماری ، که امشب دلتنگ است! این هم گروه ساتر – فینگن که می پرسند، عشق ، تو با قلب من چه کردی ؟ "

خانه بغلی ، که مثل چینی خرد شده بود ، برای کسری از ثانیه از سکوت پر شد. و دوباره موج کشنده موسیقی همه چیز را غرق کرد.  

پاول کنار دیوار ایستاد ، از درماندگی می لرزید، " آقای هارگر ! خانم هارگر ! خواهش می کنم! "

سام شب زنده دار گفت : " شماره تلفن را بخاطر داشته باشید ، میلتون نه – سه – هزار ! "

پاول گیج به سمت تلفن رفت و شماره را گرفت .

اپراتور گفت :" دبلیو – جی – سی – دی، "

پاول گفت : " ممکن است لطف کنید و من را به سام شب زنده دار وصل کنید؟"

سام شب زنده دار گفت : " سلام !"

داشت چیزی می خورد و با دهن پر حرف می زد. پاول می توانست صدای موسیقی آرام پس زمینه را بشنود ، اصل همان آهنگی که در خانه بغلی داشت خودش را پاره می کرد.

پاول گفت : " می خواستم بدونم ، ممکن است که من یک آهنگ هدیه کنم؟ "

سام گفت : " چرا که نه رفیق ، تا بحال عضو هیچکدام از سازمان هایی که بعنوان خرابکار از طرف دادستان کل اعلام شده اند، بودی ؟ "

پاول چند لحظه فکر کرد و گفت : " نه آقا . فکر نمی کنم بوده باشم ، آقا "

سام گفت : " بگو "

پاول گفت : " از طرف آقای لمویل ک. هارگر به خانم هارگر "

سام گفت : " خوب ، پیغام چیه ؟ "

پاول گفت : " دوستت دارم ، بیا فراموش کنیم و دوباره از نو شروع کنیم"

زن چنان با احساسات جیغ می کشید که حتی از بین سر و صدای رادیو هم شنیده می شد. آنچنان که حتی سام هم شنید.

سام گفت : " بچه .. تو وسط معرکه هستی ؟ قوم و خویشات دارند دعوا می کنند؟"

پاول ترسید ، فکر کرد اگر سام بفهمد که او نسبت خونی با هارگر ها ندارد ، تلفن را قطع خواهد کرد.

گفت : " بله آقا"

سام گفت : " و تو می خواهی با این آهنگ اهدایی آنها را باهم آشتی بدی ؟ "

پاول گفت : " بله آقا"

سام حسابی احساساتی شد . با صدای گرفته گفت : " باشه پسر ، من هر کاری که بتوانم خواهم کرد. شاید جواب داد. من یکبار یکنفر را که می خواست خودش را با گلوله بزنه، همینجوری نجات دادم. "

پاول ذوق زده پرسید : " چطور این کار را کردید ؟ "

سام گفت : " او زنگ زد و گفت می خواهد مغزش را متلاشی کند ، و من آهنگ قناری آبی خوشبختی را برایش پخش کردم. " گوشی را گذاشت. پاول هم گوشی را روی تلفن گذاشت. صدای موسیقی قطع شد. موهای پاول سیخ شد، برای اولین بار سرعت خارق العاده ارتباطات در دنیای مدرن برای او ملموس شده بود. حسابی ترسیده بود.

سام گفت : " دوستان ، من فکر می کنم برای هر کسی پیش آمده که بعضی وقتها بایستد و فکر کند، دارد با زندگی که خدای مهربان به او داده است ،چه غلطی میکند! شاید به نظر شما دوستان  خنده دار بیاد ، چون من همیشه سعی می کنم ، خودم را سرحال نشان بدهم بدون اینکه نشان بدهم درونم چه حسی دارم ، که حتما من هم گاهی این طور می شوم ! و بعد ، یک چیزی مثل فرشته ها سعی می کنند که به من بگویند ، ادامه بده سام ، ادامه بده ، یک چیزی مثل این. "

سام گفت : " دوستان ، از من خواسته شده که یک زن و شوهر را از طریق معجزه رادیو دوباره به هم برگردانم! من حدس می زنم که ابداً ازدواج را نباید شوخی بگیریم! ازدواج همیشه یک ظرف عسل نیست ! بالا و پایین دارد ، و بعضی وقتها رفقا هیچ راهی برای ادامه دادنش نمی بینند."

پاول از شعور و زیرکی سام حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود. بلند بودن رادیو الان دیگر منطقی بنظر می آمد ، چون صدای سام مانند حرفهای وزیر دست راستی خدا بود.

وقتی سام، برای بالا بردن تاثیر حرفهاش، مکثی کرد همه چیز در خانه بغلی آرام بود. همه چیز آماده بود که معجزه رخ بدهد.

سام گفت : "  حالا ، کسی که شغل من را دارد باید هم موسیقیدان باشد، هم فیلسوف باشد ، هم روانشناس و هم از مهندسی الکترونیک سر در بیاورد!  و من از کار کردن با شما مردم بی نظیر یک چیزی را یاد گرفتم ، آن چیز این است : اگر رفقا خودخواهی و غرورشان را قورت بدهند ، این همه طلاق نخواهیم داشت ! "

صدای پرنده وار و مهربانانه ای از خانه بغلی بگوش می رسید. وقتی پاول به این فکر کرد، که او و سام چه اتفاق زیبایی را بوجود آورده اند ، حس کرد یک غده دارد توی گلویش رشد می کند.

سام گفت : دوستان ! این همه ی آن چیزی بود که می خواستم در مورد عشق و ازدواج بگویم! این همه ی همان چیزهایی است که هرکسی باید بداند! و حالا ، برای خانم هارگر از طرف آقای لمویل ک. هارگر – دوستت دارم !  بیا فراموش کنیم و دوباره از نو شروع کنیم!" سام نفس گرفت و ادامه داد : " ترانه ، یک آدم بد زنگ عروسی را دزدیده است ، از ایرتا کیت! "

رادیو همسایه بغلی خاموش شد.

دنیا به آرامش رسید.

یک احساس بنفش همه وجود پاول را پر کرد. کودکی پشت سر گذاشته شده بود ، و او گیج ، به لبه زندگی ، ثروت ، خشونت و پاداش آویزان بود.

صدای حرکت از خانه بغلی بگوش می رسید. حرکت آرام کشیدن شدن پا روی زمین.

زن گفت : " خوب "

مرد به سختی گفت : " شارلوت، عزیزم، من قسم می خورم."

زن با طعنه گفت : " دوستت دارم ، بیا فراموش کنیم و دوباره از نو شروع کنیم."

مرد با بیچارگی گفت : "عزیزم،  حتما یک لمویل ک. هارگر دیگری بوده ، باید همینطور باشد. "

زن گفت : " تو می خواهی زنت برگردد؟ باشد، من جلوی او را نخواهم گرفت . او می تواند تو را داشته باشد، لمویل ،تو ای جواهرات بی قیمت!"

مرد گفت :" خودش حتما به ایستگاه رادیویی زنگ زده ! "

زن گفت : " او  می تواند تو را داشته باشد ، تو مرد زن باز ، دوزنه ، لوچینوار دوزاری (٤)، فقط این را بدان که خیلی بهت خوش نخواهد گذشت. "

مرد گفت : " شارلوت ، آن تفنگ را بگذار زمین، کاری نکن که بعدن بخاطرش پشیمان بشی . "

زن گفت : " کرم عوضی ، همه چی تمام شده . "

صدای سه شلیک آمد.

پاول دوید توی راهرو ، و برخورد کرد به زنی که از آپارتمان هارگرها بیرون می دوید. او یک زن درشت و بلوند بود ، لطیف و شلخته، مثل یک تخت که مرتب نشده باشد.

زن و پاول در یک زمان جیغ زدند، زن پاول را که می خواست در برود گرفت.

زن وحشیانه گفت : " شکلات می خواهی ؟ دوچرخه؟"

پاول جیغ زد : " نه، ممنون ، الان هیچی نمی خواهم . "

زن گفت : " تو هیچی ندیده ای و هیچی هم نشنیده ای؟ می دانی که چی سر هوچی ها می آید؟ "

پاول با گریه گفت : " بله !"

زن شروع کرد در کیفش دنبال چیزی گشتن٫ و یک گلوله معطر از دستمال کاغذی ، گیره موی سر و پول خرد در آورد. نفس زنان گفت : " بیا، این ها مال توست ! و اگر دهنت را ببندی بیشتر هم بعداً می گیری " گلوله را چپاند توی جیب شلوارش .

زن با عصبانیت نگاهش کرد و به خیابان دوید.

پاول برگشت به آپارتمانش، و پرید توی تخت، و لحاف را روی سرش کشید.در حفره تاریک و گرم تختخواب ، گریه کرد ، چون او و سام شب زنده دار به کشته شدن یک مرد کمک کرده بودند.

 

●    ●    ●

 

 

چیزی نگذشت که یک مامور پلیس دم در آمد و در هر دو آپارتمان را با باتومش زد. پاول، کرخت، از حفره گرم و تاریکش بیرون خزید و در را باز کرد. همزمان با او، در بغلی هم باز شد و آقای هارگر ، نحیف ولی بی کم و کسری در چهارچوب ایستاد.

هارگر گفت : " بفرمایید ، آقا " او مردی کوچک و در حال کچل شدن بود ، که یک سبیل باریکی داشت. " چه کمکی می توانم بهتان بکنم؟ "

مامور پلیس گفت : " همسایه ها صدای چند شلیک شنیده اند. "

هارگر مودبانه گفت : " واقعن ؟ " سبیلش را با انگشتهای کوچک دستش مرطوب کرد. " عجیب است ، من هیچی نشنیدم ."  زیرکانه به پاول نگاه کرد : " مرد جوان، باز با تفنگ پدرت بازی می کردی ؟ "

پاول وحشت زده گفت : " نه آقا ! "

مامور پلیس از پاول پرسید :" خانواده ات کجا هستند؟ "

پاول گفت : " سینما "

پلیس گفت : " تو تنها هستی ؟ "

پاول گفت : " بله آقا ، این یک تجربه تازه است ."

آقای هارگر گفت : " من در مورد آن چیزها که راجع به تفنگ گفتم ، متاسفم ، من هر صدای شلیکی را در این خانه حتماً می شنیدم. دیوارها مثل یک ورق کاغذ نازکند ، و من هیچی نشنیدم . "

پاول سپاسگزارانه نگاهش کرد.

پلیس پرسید : " پسر، تو هم هیچ شلیکی نشنیدی؟ "

قبل از اینکه پاول بتواند یک جواب درست پیدا کند ، یکنفر از خیابان جواب داد. یک زن درشت اندام و مادرگونه که داشت از تاکسی پیاده می شد و با تمام توانش شیون می کرد. " لم ! لم ، عزیزم. " وارد راهرو شد ، یک چمدان بزرگ به پاهایش می خورد و جوراب نایلونش را پاره پاره کرده بود. چمدان را انداخت روی زمین و به سمت هارگر دوید، و دستهایش را دور او حلقه کرد.

زن گفت : " عزیزم ، من پیغامت را شنیدم ، و همان کاری را کردم که سام شب زنده دار گفت بکنم . غرورم را قورت دادم و حالا اینجام ! "

هارگر گفت : " رز، رز، رز، زر کوچولوی من ، دیگه هیچوقت من را ترک نکن. " با مهربانی به همدیگر پیچیدند، و  تلو تلو خوران داخل آپارتمانشان رفتند.

خانم هارگر کفت : " تو را خدا این آپارتمان را ببین ، مردها بدون زنها هیچی نیستند! " وقتی در را می بست ، پاول توانست که ببیند او چقدر از به هم ریختگی آپارتمان خوشحال است.

پلیس از پاول پرسید : " تو مطمئنی که صدای شلیک نشنیدی ؟ "

گلوله پول توی جیب پاول به نظر می رسید که دارد ورم می کند ، به اندازه یک هندوانه . زیرلب گفت : " بله آقا "

مامور پلیس رفت. پاول در خانه را بست ، رفت توی اتاق خواب و افتاد روی تختخواب.

 

 ●    ●    ●

 

 

صدای بعدی که پاول شنید، صدایی بود که از سمت دیوار خودشان می آمد. صداها واضح بودند، صدای مادر و پدر. مادر یک ترانه کودکانه می خواند و پدر داشت لباس های پاول را در می آورد.

مادر می خواند : " کلک- کلک - آب نبات ، پسر جان من، با جوراب رفته تو رختخواب. یک لنگه کفش پاشه ، یک لنگه نیست – کلک- کلک – آب نبات "

پاول چشمهایش را باز کرد. پدر گفت: " سلام مرد بزرگ ، با همه لباس های تنت رفتی تو رختخواب . "

مادر پرسید : " ماجراجوی کوچولوی من چطوره ؟ "

پاول خواب آلود گفت : " خوبم ، فیلم خوب بود؟ "

مادر گفت : " عزیزم، فیلم برای بچه ها نبود ، تو موضوعات کوتاه تر را بیشتر دوست داری، البته. همه اش راجع به خرس ها بود – توله کوچولوهای زبر و زرنگ ."

پدر شلوار پاول را به مادر داد و او آن را تکاند، و با دقت پشت صندلی کنار تخت آویزان کرد. آرام شلوار را صاف کرد و گلوله پول را توی جیبش حس کرد. با خنده گفت : " جیب پسر بچه ها ! پر از رازهای بچه گانه، یک قورباغه آوازه خوان؟ یک چاقوی جادویی جیبی مال یک پرنسس افسانه ای؟" غده توی جیب را با دستش وارسی کرد.

پدر پاول گفت : " او یک پسر کوچولو نیست ، او یک پسر بزرگ است . و دیگر خیلی بزرگتر از این است که به پرنسس افسانه ای فکر کند."

مادر دستهایش را تکان داد و گفت : " عجله نکن، عجله نکن. وقتی دیدمش که خوابیده ، تازه فهمیدم چقدر دوره کودکیش کوتاه بوده . " دستش را توی جیب کرد و آه کشید . " پسربچه ها در مورد لباس خیلی بی دقت اند. مخصوصاً در مورد جیبهاش . "

توپ را در آورد و جلوی صورت پاول گرفت و با خوشحالی پرسید : " حالا ناراحت نمی شوی به مامان بگی که این چیه ؟ "

توپ مثل یک گل داودی پلاسیده با گلبرگهای یک ، پنج ، ده ، بیست دلاری  و کلینکسهای رژ لبی شده ، باز شده بود. و ازش بوی خوب و تند عطری که ذهن جوان پاول را مست می کرد ، بلند می شد.

پدر بو کشید و گفت : " این بوی چیه ؟ "

مادر چشمهایش را چرخاند و گفت " تابو "   

 

(1955)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

۱. Leonard

۲. Harger 

۳. Failey

٤. Lochinvar- شعری از سروالتر اسکات در باره جنگجویی بنام لوچینوارجوان که عروس را در مجلس عروسی در جلو چشم دیگران فراری داد.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #1 تیکنی 1393-04-08 11:58
بسیار عالی بود روان و شیوا
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 38 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت