Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 38

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 92
مرور :: ادبیات - همین یه بار
پنجشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

   همين يه بار

 گیتی رجب زاده

لب حوض نشسته بود و پاهایش را توی اب می زد. خاک سیگارش را توی اب تکاند و پکی محکم زد. ماهیهای قرمز روی حبابهای اب پیدا و گم شدند. ته سیگارش را روی خاک خیس گلدان خاموش کرد. زن در حیاط را پشت سرش بست. زنبیل را روی زمین گذاشت و چادرش را از شاخه خشک درختی اویزان کرد.

" امیر کی بیدار شدی؟ پا درد می گیری. اینقدر پاتو به اب نزن."

زن تا نزدیک حوض امد دولا شد و فیلتر های سیگار را از پای گلدانها جمع کرد. سرش را رو به او تکان داد و لبهایش را جوید. نور زرد افتاب روی برگ درختها جان می کند.

" چرا اینقدر سیگار می کشی ؟ مگه به دکتر قول ندادی؟"

امیر خیره توی صورتش نگاه کرد. رگهای قرمز، سفیدی چشمهایش را پر کرده بود.

" من دیگه قول نمی دم."

" خیلی خب هوا سرده مریض می شی. پاشو بریم تو اتاق. "

امیر به اسمان نگاه کرد. باد ابرهای چرک مرده را جابجا می کرد. دورترهاابرها به هم پیچیده بودند و نور را خفه می کردند.

" وقته قرصاته، پاشو بریم دیگه تا حالت بد نشده. "

امیر خودش را سراند توی حوض. دستهایش را توی اب باز کرد و زانوهایش را خم. اب تا سرش بالا امد. لبهایش می لرزید. زن امد لب حوض.

" اگه نیلیی بیرون، باید برگردی اسایشگاه "

" نمی تونم برگردم. همین یه بار نمی شه . می فهمی؟ "

زن برگشت وبه طرف اتاق دوید. راهرو پر از ملافه و لباس بود. کفشها روی هم ریخته بود. در اتاق را باز کرد و لحظه ای ایستاد. گوشی را برداشت و شماره گرفت. اشغال بود. دانه های باران ریز و تند به پنجره زد. گوشه پرده را کنار زد. امیر توی اب می چرخید. گوشی را روی تلفن کوبید. نگاهش دور اتاق چرخید. قابهای خالی کج و کوله روی دیوار اویزان بود. عکسهای پاره شده روی قالی افتاده بود. اسلحه، چشمهایی که می خندید و دستهایی که بالا رفته بود و تکه ای اسمان ابی. دوباره شماره گرفت. صدای بوق ممتد توی سرش پیچید. اسمان ترکید وباران تندتر به پنجره کوبید. گوشی را انداخت و توی حیاط دوید. امیر توی اب گل الود بالا و پایین می رفت. گلدانها کنار حوض نبودند.

" امیر گلدونا رو انداختی تو حوض؟ "

" بستمشون به پاهام، ببین چقدر جریان اب تنده. حالا حسابی سنگین شدم."

دستش را به سمت او گرفت.

" بیا جلو ، نترس....اروند که ترس نداره... چرا وایسادی؟ پات گرفته؟ اره ؟ اروم تکونش بده. اروم برو جلو. می گم راه بیفت، الان یخ می زنی. میگم بیا اینجا...این یه دستوره می فهمی؟ "

" الان میام. الان میام."

زن عقب عقب رفت. نزدیک در راهرو برگشت ودوید رو به اتاق. شانه اش به دیوار خورد و دردی پیچید توی سینه اش. گوشی را برداشت و شماره گرفت. خط ازاد بود.

" تو رو خدا زود بیاین، من حریفش نیستم. امیر حبیبی.... نه نمی تونم. "

چیزی امد بیخ گلویش. صدای گریه اش بلند شد.

" خیلی بده ، من .....میترسم."

بی صدا امد توی حیاط.سرش را به دیوار تکیه داد و دستهایش را روی صورتش گذاشت. امیر لب حوض را چسبید. صدایش می لرزید.

" چرا گریه می کنی؟ ترسو ، به همین زودی جا زدی؟ مگه خودت نخواستی بیای؟ مثلا تو غواصی؟ خط شکن؟"

برگهای زرد و اخرایی با باد توی حیاط می چرخیدند و باران تختشان می کرد روی زمین.

"  اروم می ریم جلو "

موهایش خیس ریخته بود توی صورتش.سرش را زیر اب برد. زن امد لب حوض.

" امیر بیا بالا، امیر"

سرش را از اب بیرون اورد. نفس نفس می زد.

" زیر اب پر از مین خورشیدیه. پشت سرم باش. "

به جایی دور خیره شد و توی اب پا زد.لبهایش تکان می خورد.برگشت وبه پشت سرش نگاه کرد. انگار با کسی حرف می زد. با یک دست بازویش را چسبید.

" تیر خوردم. ببین تیر خوردم. بیا جلو بیا... سرمو فشار بده زیر اب، نترس بیا.

بیا سرمو فشار بده زیر اب. این یه دستوره. بیا می خوای همه رو به کشتن بدی؟"

زن در حیاط را باز کرد. صورتش را چنگ زد.

" یکی کمک کنه."

صدایش در باد گم شد. امد لب حوض. به در حیاط نگاه می کرد.

" امیر بیا بیرون. الان خفه می شی.این چه کاریه؟ رو پاهات وایسا. همه چیز تموم شده. اینجا خونه اس نه اروند. اینجا حوض خونمونه امیر."

" تیر اندازی کور بوده. بیا سرمو هل بده زیر اب. مثل اون دفعه که من سر محسن رو تو اب فشار دادم.تیر خورده بود به چشمش. "

صدایش را بالا برد.

" دست و پا نزد. رفت پایین. اب می خواست ببردش. من لباسشو گیر دادم به سیم خاردار .... دیدی وقت جزر پیداش کردم و اوردمش ساحل. نباید گم می شد. "

دستش را از اب بیرون اورد. لبهایش بی رنگ بود .

" مگه خونو نمی بینی ؟ تیر خورده به دستم. نمی تونم شنا کنم. بیا سرمو هل بده زیر اب. خدایا دارم ناله می کنم. درد دارم . مگه به هم قول ندادیم. بیا ، ....همین یه بار. اذیتت نمی کنم. زیر دستات اروم می رم پایین. نمی خواد لباسمو جایی بند کنی. "

تند تند پلک زد. نگاهش به اب بود توی اب چرخی زد.

" می خوام با اب برم. با موج برم تا خلیج. زانوهایش را خم کرد. انگار توی اب نشست سرش زیر اب رفت. اب از لبه حوض بیرون ریخت .ماهی قرمزروی موزاییک های حیاط دل دل می زد. زن نالید.

" امیر تورو خدا..."

اب گل الود حوض دانه های باران را می بلعید. صدای اژیر از جایی دور می امد.

 

                                                                                   گیتی رجب زاده

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #3 نکیسا 1392-02-07 16:54
نگاهی متفاوت به مسئله ای آشنا
بازگو کردن
 
 
0 #2 سميعي 1391-07-30 07:06
خيلي خوب است كه زن ها هم درباره ي جنگ مي نويسند .فضا سازي خوب است اما به نظرم ان تب و تابي كه بايد اين موضوع بزرگ داشته باشد اين گفتگو ها ندارد
بازگو کردن
 
 
0 #1 نیلوفر .ن 1391-07-27 10:17
:roll:
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 56 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت