Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - تپه کومادرس
جمعه, ۰۳ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 



تپه کومادوس

 

خوان رولفو

 

برگردان: فرشته مولوی



    توريکوها(2)- که حالا ديگر زنده نيستند- هميشه دوستان خوبي براي من بودند. شايد در ثاپوتلان(3) کسي دوستشان نداشت، اما تا آن‌جا که به من مربوط مي‌شود، هميشه تا کمي پيش از مرگشان، دوستان خوبي بودند. حالا اين که در ثاپوتلان کسي دوستشان نداشت، چه اهميتي دارد؛ چون در آن‌جا کسي مرا هم دوست نداشت، و من مي‌دانم که مردم در ثاپوتلان هيچ‌وقت از هيچ‌کدام از ما که روي تپه زندگي مي‌کرديم، خوششان نمي‌آمده است. از خيلي پيش اين‌طور بوده است.
     از طرف ديگر، در تپة کومادرس، توريکوها با هيچ کس خوب تا نمي‌کردند. هميشه دعوا بر قرار بود. و- اگرمبالغه نکنم- آن‌ها صاحب زمين و خانه‌هاي روي تپه بودند، گرچه وقت توزيع زمين، بيشتر تپه را به‌طور مساوي بين ما شصت نفري که آن‌جا زندگي مي‌کرديم، تقسيم کرده بودند و توريکوها فقط يک تکه زمين با يک مزرعة ماگوي(4)، آن‌هم در جايي که بيشتر خانه‌ها پراکنده بود، نصيبشان شد. با اين همه، تپه‌ کومادرس مال توريکوها بود. تکه زميني که من روي آن کار مي‌کردم ما‌ل اوديلون(5) و رميخيو(6) توريکو بود، همين‌طور يک دوجين و نيم تپه سبزي که در آن پايين مي‌ديدي هم ما‌ل آن‌ها بود. چون و چرا بي‌فايده بود. همه مي‌دانستند که همين هست که هست.
     اما کم کم مردم شروع به ترک تپه کومادرس کردند. گه‌گاه کسي مي‌رفت- از روي راه‌بند مي‌گذشتند، ميان بلوط‌ها ناپديد مي‌شدند و ديگر بر نمي‌گشتند. آن‌جا را ترک مي‌کردند، همين و بس.
     من‌هم بدم نمي‌آمد بروم ببينم پشت آن تپه چيست که نمي‌گذارد کسي برگردد، اما تپه را دوست داشتم، وانگهي، من دوست خوب توريکوها بودم.
     تکه زميني که هر سال کمي ذرت و لوبيا در آن مي‌کاشتم، بالاي تپه بود؛ شيب تپه از آن‌جا تا آن آبکند عميق که به آن «سر گاو نر» مي‌گويند، امتداد داشت.
     جاي بدي نبود، اما تا باران مي‌باريد، زمين چسبناک مي‌شد؛ وانگهي، تکة بزرگي از آن پر از خرسنگ‌هاي تيز و سختي به بزرگي تنه درخت بود که انگار روز به روز بزرگ‌تر هم مي‌شدند. اما ذرت در آن‌جا خوب عمل مي‌آمد و خوشه‌هاي ذرت خيلي شيرين بودند. توريکوها، که هميشه روي هر خوراکي‌اي نمک مي‌پاشيدند، مجبور نبودند روي ذرت من نمک بپاشند. هيچ وقت دنبال نمک براي پاشيدن روي ذرتي که در «سر گاو نر» عمل مي‌آوردم، نمي‌گشتند يا حرفش را نمي‌زدند.
     با اين همه، هر چند تپه‌هاي سبز آن پايين بهترين زمين‌ها بودند، باز مردم از آن‌جا کوچ مي‌کردند. به ثاپوتلان نمي‌رفتند، بلکه از اين طرف که باد همراه با بوي بلوط‌ها و صداي کوهستان مي‌وزد، مي‌رفتند. بي سر و صدا راه مي‌افتادند؛ بي‌آن‌که چيزي بگويند يا با کسي بجنگند. بي‌شک دلشان مي‌خواست به تلافي آن‌همه بدي که توريکوها در حق‌شان کرده بودند، با آن‌ها بجنگند؛ اما شهامتش را نداشتند. همين و بس.
     حتي پس از مرگ توريکوها هم کسي به اين‌جا برنگشت. چشم به‌راهشان بودم؛ اما کسي برنگشت. اول از خانه‌هاشان مراقبت مي‌کردم؛ بام‌ها را تعمير کردم و سوراخ ديوارها را با شاخ و برگ پوشاندم. بعد که ديدم بر نمي‌گردند، دست از اين کار کشيدم. جز از باران فراوان نيمة سا‌ل، و آن باد‌هاي سنگين ماه فوريه که بالاپوش آدم را مي‌کند و مي‌برد، از چيزي و کسي خبري نبود. گه‌گاهي هم کلاغ‌ها پيدايشان مي‌شد، خيلي پايين مي‌پريدند و به صداي بلند غارغار مي‌کردند، انگار گمان مي‌کردند اين‌جا متروک است.
     حتي پس از مرگ توريکوها هم اوضاع از اين قرار بود.
     از اين‌جا، جايي که حالا نشسته‌ام، مي‌توانستي به خوبي ثاپوتلان را ببيني. هر ساعت روز يا شب مي‌توانستي آن لکة سفيد کوچک را که ثاپوتلان بود، در آن دورها ببيني. اما حالا خاربن‌ها آن‌قدر رشد کرده‌اند و پر پشت شده‌اند که گرچه باد اين طرف و آن طرف مي‌جنباندشان، نمي‌تواني از لابه‌لاي‌شان چيزي را ببيني.
     يادم مي‌آيد چطور توريکوها هم عادت داشتند اين‌جا بنشينند، ساعت‌ها، تا تاريکي هوا، چمباتمه بزنند و بي آن که خسته شوند، به آن پايين خيره شوند. انگار اين محل افکارشان را مي‌آشفت يا به هوس‌شان مي‌انداخت که بروند و در ثاپوتلان خوش بگذرانند. فقط بعد‌ها بود که فهميدم اين‌ طور فکر نمي‌کردند. فقط به جاده فکر مي‌کردند- همين راه شني و پهني که مي‌توانستي با چشم آن‌را از ابتدايش تا جايي که در ميان کاج‌هاي «تپة نيم ماه» نا پيدا مي‌شد، دنبال کني. من تا به حال کسي را نديده‌ام که چشمي دوربين‌تر از چشم رميخيو توريکو داشته باشد. او يک چشم بود. اما آن چشم سياه و نيم باز سالمش انگار همه چيز را نزديک و کم و بيش در دسترسش نشان مي‌داد. بنابراين بي دردسر تشخيص مي‌داد که چه چيزهايي در جاده در حرکت‌اند. و وقتي چشمش چيز خوشايندي مي‌يافت، هر دو از جاي ديده باني‌شان بلند مي‌شدند و تا مدتي از تپة کومادرس غيب‌شان مي‌زد.
     در اين مدت همه چيز در اين دور و بر زير و رو مي‌شد. مردم حشم‌هاي‌شان را از غار‌هاي تپه‌ها بيرون مي‌آوردند و آن‌ها را در اصطبل‌هاشان مي‌بستند. بعد فهميديم که گوسفند و بوقلمون هم دارند. خيلي آسان مي‌شد ديد که هر روز صبح کپه کپه ذرت و کدو را در حياط آفتاب مي‌دادند.
     بادي که از کوهستان مي‌گذشت، خنک ‌تر از هميشه بود؛ اما کسي نمي‌دانست چرا- همه مي‌گفتند هوا خوب است. و مي‌توانستي صداي خروس‌ها را که سحر مي‌خواندند بشنوي، درست همان‌طور که در دهي پر صلح و صفا مي‌شنوي، و انگار که هميشه در تپة کومادرس صلح و آرامش برقرار بوده است.
     بعد توريکوها بر مي‌گشتند. پيش از آن‌ که برسند، از بر گشتن‌شان با خبر مي‌شدي؛ چون سگ‌هاشان تمام راه را پارس‌کنان مي‌دويدند. و درست از روي همين پارس سگ‌ها بود که هر کس مسافت و مسير بازگشت آن‌ها را حساب مي‌کرد. بعد همه هول‌‌زده همه چيزشان را دوباره پنهان مي‌کردند.
     هر وقت توريکوها به تپة کومادرس بر مي‌گشتند، اين‌طور رعب و وحشت به دل مردم مي‌انداختند.
     اما من هيچ‌وقت از آن‌ها نترسيدم. من دوست خوبي براي هر دوي آن‌ها بودم و گاهي آرزو مي‌کردم اين‌قدر پير و زهوار در رفته نبودم تا مي‌توانستم همراه و هم‌دست‌شان باشم. اما من ديگر به درد کاري نمي‌خوردم. شبي که کمک‌شان مي‌کردم تا يک قاطرچي را لخت کنند، اين را فهميدم. آن شب فهميدم که ديگر بدردنخور شده‌ام- تاب و توان زندگي از کفم رفته بود. اين را خوب فهميدم.
     نيمة فصل باران که توريکوها از من خواستند تا در آوردن گوني‌هاي شکر کمک‌شان کنم. جوري ترس برم داشته بود. اول آن که باران شرشر مي‌باريد- يکي از آن طوفان‌هايي بود که انگار آب زمين را درست از زير پاي آدم مي‌شويد و مي‌برد. دوم آن‌که نمي‌دانستم کجا دارم مي‌روم. باري به هر جهت فهميدم که ديگر اين جور گشت و گذارها از عهده‌ام بر نمي‌آيد. توريکوها به من گفتند جايي که مي‌رويم، دور نيست. به من گفتند: «سر يک ربع، مي‌رسيم آن‌جا.» اما وقتي به جادة «نيم ماه» رسيديم، هوا داشت تاريک مي‌شد؛ و وقتي به جايي که قاطر‌چي بود رسيديم، پاک شب شده بود.
     قاطرچي بلند نشد ببيند چه کسي دارد مي‌آيد. بي برو برگرد منتظر توريکوها بود وگرنه از ديدن ما جا مي‌خورد. من اين‌طور به گمانم رسيد. اما در تمام مدتي که ما گوني‌هاي شکر را با گاري جابه‌جا مي‌کرديم، قاطرچي ساکت و آرام ميان علف‌ها ولو شده بود. بعد من اين را به توريکوها گفتم. به آن‌ها گفتم: «اين بابا که آن‌جا دراز شده، انگار مرده.»
     به من گفتند: «نه، حتماً خواب است، همين. ما گذاشتيمش اين‌جا تا مراقب باشد؛ اما حتماً از انتظار حوصله‌اش سر رفته و خوابش برده.»
     رفتم و يک لگد به دنده‌اش زدم تا بلند شود، اما از جايش جنب نخورد.
     دوباره به آن‌ها گفتم: «اين بابا از دار دنيا رفته.»
     «نه بابا. فقط يک کم گيج شده، آخر اوديلون با چوب زده تو سرش؛ بعداً بلند مي‌شود. حا‌لا مي‌بيني تا خورشيد در بيايد و او گرمش بشود، از جايش بلند مي‌شود و راست مي‌رود خانه. آن گوني را بردا و بزن برويم!» فقط همين را به من گفت.
     بالاخره براي آخرين بار لگدي به مرده زدم، جوري صدا داد که انگار به کندة خشک درختي لگد زده بودم. بعد گوني را روي دوشم انداختم و جلوجلو راه افتادم. توريکوها دنبالم آمدند. صداي‌شان را که تا سحر آواز مي‌خواندند، مي‌شنيدم. وقتي هوا روشن شد، ديگر صداي‌شان را نشنيدم. نسيمي که پيش از سحر مي‌وزيد، آوازشان را دور مي‌برد و ديگر نمي‌توانستم بگويم که پشت سرم مي‌آيند يا نه، تا اين که صداي پارس سگ‌هاشان را از هر طرف شنيدم.
     اين طور بود که فهميدم توريکوها که هر روز بعد از ظهر دم در خانة من در تپة کومادرس مي‌نشستند، دنبال چه راه مي‌افتادند و مي‌رفتند.
     من رميخيو توريکو را کشتم.
     اين کار را وقتي کردم که فقط چند نفري در گله‌داري‌هاي اين‌جا باقي مانده بودند. اول يکي يکي مي‌رفتند، آخر سر ديگر گروهي کوچ مي‌کردند. پول و پله‌اي جور مي‌کردند و وقت يخبندان راهي مي‌شدند. سال‌هاي پيش يخبندان مي‌شد و يک شبه محصول را خراب مي‌کرد. امسال هم همين‌طور شد. براي همين مردم رفتند. حتماً خيال مي‌کردند سال بعد هم اوضاع از اين قرار است، و به گمانم ديگر حال و حوصله مدارا کردن با هواي ناجور هرساله و توريکوهاي هميشه نخاله را نداشتند.
     بنابراين وقتي رميخيو توريکو را کشتم، ديگر آدمي در تپة کومادرس يا تپه‌هاي اطراف باقي نمانده بود.
     ماه اکتبر اين اتفاق افتاد. يادم مي‌آيد ماه بزرگ و پر نور بود؛ چون بيرون خانه‌ام نشسته بودم و داشتم گوني سوراخ سوراخي را زير نور ماه رفو مي‌کردم که، توريکو آمد.
     حتماً مست بود. جلو من ايستاد، تلوتلو مي‌خورد و نمي‌گذاشت نور ماه به من برسد.
     بعد به من گفت: «موذي‌گري هيچ کار درستي نيست. از کار زير جلکي هيچ خوشم نمي‌‌آيد و اگر تو اهلشي، واي به حالت، چون که آمده‌ام اين‌جا تا قضيه را روشن کنم.»
     دست از رفو بر نداشتم. همه حواسم به اين بود که سوراخ‌ها را بدوزم، و وقتي نور ماه روي جوالدوز مي‌افتاد، خيلي خوب مي‌دوخت. براي همين بود که حتماً فکر کرد به حرف‌هايش گوش نمي‌دهم.
     پاک از کوره در رفت و سرم داد کشيد: «دارم با تو حرف مي‌زنم. خوب مي‌داني براي چه اين‌جا آمده‌ام.»
     وقتي به من نزديک شد و اين‌طور سرم داد کشيد، کمي ترس برم داشت. اما سعي کردم صورتش را ببينم تا بفهمم چقدر ديوانه شده و همين‌طور به او خيره شدم، انگار از او مي‌پرسيدم چرا آمده است.
     اين کار اثر خودش را کرد. در حالي که کمي آرام شده بود، از دهانش در رفت و گفت آدم‌هايي مثل من را بايد غافلگير کرد.
     به من گفت: «بعد از اين کاري که کردي، دهانم باز نمي‌شود که با تو حرف بزنم، اما برادرم همان قدر دوست خوبي برايم بود که تو، و فقط براي همين است که آمده‌ام تو را ببينم، ببينم راجع به مرگ اوديلون چه مي‌گويي.»
     حالا با دقت زياد به حرف‌هايش گوش مي‌دادم. گوني را کناري گذاشتم و بي‌آن‌که کاري کنم، سرا پا گوش شدم.
     فهميدم که فکر مي‌کند من برادرش را کشته‌ام. اما من اين کار را نکرده بودم. مي‌دانستم چه کسي اين کار را کرده و مي‌خواستم برايش بگويم، اما مهلت نمي‌داد که ماجرا را تعريف کنم.
     به حرفش ادامه داد: «اوديلون و من خيلي جنگيديم. دير ملتفت چيزي مي‌شد و دوست داشت با همه بجنگد. هميشه همين‌طور بود، اما بعد از کتک خوردن آرام مي‌شد. چيزي که مي‌خواهم بدانم اين است: چيزي به تو گفته، يا خواسته چيزي از تو بدزدد، يا اين‌که بالاخره چه شده. شايد خواسته بزندت و تو هم پيش دستي کردي. حتماً يک چنين چيزي پيش آمده.»
     سرم را تکان دادم تا بگويم نه، من در اين قضيه دخالت نداشته‌ام.
     توريکو مهلت نداد: «گوش کن، اوديلون آن روز چهارده پسو «پزو» تو جيب پيراهن‌اش داشت. وقتي بلندش کردم، جيبش را گشتم، اما چهارده پسو را پيدا نکردم. بعد ديروز باخبر شدم که تو يک پتو خريده‌اي.»
     درست بود. براي خودم پتويي خريده بودم. آخر هوا روبه سردي مي‌رفت و بالا پوشم پاره پوره شده بود؛ براي همين به ثاپوتلان رفتم تا پتويي بخرم. اما براي اين کار ناچار شدم دو بزي را که داشتم بفروشم، و با چهارده پسوي اوديلون نبود که پتو خريدم. مي‌توانست ببيند که چطور گوني سوراخ سوراخ شده، چون بزغاله را با آن به شهر بردم، آخر بزغاله نمي‌توانست آن‌طور که من مي‌خواهم راه برود.
     درست بالاي سرم گفت: «حتماً خوب مي‌داني که خيال دارم انتقام خون اوديلون را بگيرم، حالا هر کس که قاتل‌اش باشد، فرقي نمي‌کند. مي‌دانم چه کسي بوده.»
     پرسيدم: «پس من بودم؟»
     «پس که بوده؟ من و اوديلون قلدر و گردن کلفت، يا هر چه که دلت مي‌خواهد بگويي، بوديم و من نمي‌گويم که ما هيچ خون نکرديم. دارم به تو اين را مي‌گويم.»
     ماه بزرگ اکتبر همة اصطبل را روشن مي‌کرد و سايه دراز رميخيو را روي ديوار خانه‌ام مي‌انداخت. ديدم که به طرف درخت خفچه رفت و کاردي را که هميشه آن جا مي‌گذاشتم برداشت. بعد ديدم که کارد به دست برگشت.
     اما وقتي از جلو من کنار رفت؛ نور ماه روي جوالدوزي که به گوني فرو مي‌کردم تابيد. و نمي‌دانم چرا، اما ناگهان به آن جوالدوز ايمان آوردم. براي همين تا رميخيو توريکو به من نزديک شد، جوالدوز را بيرون کشيدم و بي معطلي آن‌را نزديک نافش فرو کردم. تا جايي که مي‌شد، جوالدوز را فرو بردم و آن‌را بيرون نياوردم.
     بعد مثل کسي که دل‌پيچه داشته باشد، پيچ و تابي خورد و روي پاهايش خم شد، بي‌رمق روي زمين نشست و آن يک چشمش پر ترس شده بود.
     يک لحظه انگار خواست بلند بشود و با کارد به من حمله کند؛ اما به گمانم منصرف شد و يا نمي‌دانست چطور اين کار را بکند، چون کارد از دستش افتاد و دوباره پيچ و تابي خورد. همين.
     بعد ديدم که غمگين است، انگار درد به سراغش آمده بود. مدت زيادي به اين حال ماند و دلم برايش سوخت. براي همين جوالدوز را از شکمش بيرون کشيدم و آن‌را بالاتر، جايي که فکر مي‌کردم قلبش است، فرو کردم. و، بله، درست فکر مي‌کردم، چون مثل مرغ سر کنده دو سه تکاني خورد و بعد بي حرکت ماند.
     حتماً وقتي شروع به حرف زدن کردم، مرده بود. گفتم: «ببين، رميخيو، تو بايد مرا ببخشي، اما من اوديلون را نکشتم. کار آلکاراس‌ها(7) بود. وقتي مرد، من آن‌جا بودم، اما خوب يادم مي‌آيد که من او را نکشتم. آلکاراس‌ها اين کار را کردند. همه‌شان پريدند روي او، و وقتي فهميدم چه شده که اوديلون داشت جان مي‌کند و مي‌داني چرا؟ اولش اينکه اوديلون نبايد به ثاپوتلان مي‌رفت. دير يا زود در آن شهر، که خيلي از مردمش خوب او را به خاطر داشتند، بلايي به سرش مي‌آمد. و آلکاراس‌ها هم از او خوششان نمي‌آمد. تو هم بهتر از من نمي‌داني که چرا رفت آن جا تا با آن‌ها درگير بشود.
     ناغافل اين اتفاق افتاد. تازه بالا پوشم را خريده بودم و داشتم مي‌آمدم که برادرت يک تف گنده انداخت تو صورت يکي از آلکاراس‌ها. فقط محض خوش‌مزگي اين کار را کرد. معلوم بود که محض خنده اين کار را کرده، چون همه را به خنده انداخت. اما آن‌ها همه‌شان مست مست بودند- اوديلون و آلکاراس‌ها و ديگران. و بعد يک هو همه‌شان پريدند روي او. کاردهاشان را درآوردند و ريختند سرش و کارديش کردند تا اين که ديگر جان از تن اوديلون در رفت. اين جوري بود که مرد.
     حالا مي‌بيني که من نبودم که او را کشتم. دوست دارم بداني که من تو اين کار هيچ دست نداشتم.»
     اين حرفي بود که به رميخيوي مرده زدم.
     وقتي با زنبيل خالي خريد به تپة کومادرس برگشتم، ماه ديگر آن طرف بلوط‌ها پايين رفته بود. اول زنبيل را چند بار در جوي آب شستم تا خون‌ها پاک شود. آخر باز آن را لازم داشتم و نمي خواستم دايم خون رميخيو را رويش ببينم.
     يادم مي‌آيد که ماه اکتبر، وقتي در ثاپوتلان جشن مقدس بود، اين اتفاق افتاد. و مي‌گويم که يادم مي‌آيد آن روزها بود، چون در ثاپوتلان فشفشه هوا مي‌کردند؛ و هر وقت فشفشه‌اي به آن طرفي مي‌رفت که من رميخيو را چال کرده بودم، گله بزرگي از سنقرها به هوا مي‌پريدند.
     همه‌اش همين يادم مي‌آيد.



----------------------------------------------------------------------------------------- 
      پانويس‌ها:
(1)- Comadres
(2)- Torrico.
(3)- Zapotlan.
(4)-Maguey- هر يک از انواع گوناگون آگاو مکزيکي که برگ‌هاي گوشتالويي دارد
(5)- Odilon.
(6)- Remigio.
(7)- Alcaraces.
نام کتاب: دشت مشوش.
نويسنده: خوان رولفو.
مترجم: فرشته مولوي.
ناشر: نشر گردون.
سال انتشار: 1369

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 61 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت