Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - روباهی با چشمان مضطرب
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 



روباهی با چشمان مضطرب

 میترا داور

 

نینا سرش را از زیر پتو بیرون کشید و گفت: مامان !تو بودی گفتی هر آدمی شبیه یه حیوونی می‌مونه؟
مادر گفت: من نگفتم، بعضی از روان‌شناسا می‌گن.
- مامان تو شبیه روباه می‌مونی.
- چرا روباه؟
پدر گفت: منظورش اینه که تو زرنگی.
نازی گفت: روباه هم زرنگه، هم مکار.
مادر گفت: من کجام زرنگه؟
نینا گفت: زرنگی دیگه.
نازی گفت: مامانم کجا شبیه روباه می‌مونه؟
مادر گفت: چشم‌های روباه کشیده‌ست. چشم‌های من‌کشیده‌ست؟ افشین !  چشمای منو نگاه کن. کشیده‌ست؟
پدر همین‌طور‌که جرعه‌جرعه چای می‌خورد نگاهی به مادر انداخت.
مادر جلو آینه ایستاد. خودش را با دقت نگاه کرد و گفت: من واقعا شبیه روباه‌ام؟
نازی و پدر هم آمدند جلو آینه. سه نفری به آینه خیره شده بودند.
نینا پتو را دور خودش پیچاند و گفت: بابا بزرگ شبیه فیل می‌مونه، خاله پری هم دندوناش عین روباه می‌مونه.
نازی گفت: نیما شبیه خرگوش می‌مونه.
نینا گفت: عمو بابک هم شبیه میمون می‌مونه.
پدر گفت: داری خیلی تند می‌ری نینا .
نینا گفت: میمون این‌قدر باهوشه. کف دستش هم نرمه. همچین بامزه آدمو گاز می‌گیره.
مادر گفت: مگه دستتو گاز گرفت؟
- آره.
- کجا؟
- فقط من باید جواب پس بدم؟
پدر گفت: می‌گن من عین قناری می‌مونم.
مادر گفت: هووووم. کی می‌گه؟ تازه. قناری فقط صداش خوبه. به‌نظر تو کافی‌یه؟
نینا بلند شد نشست و گفت: مامان به‌نظر تو من شبیه چی می‌مونم؟
- مگس.
- کجام شبیه مگس می‌مونه؟
- اگه مگس نبودی، این قدر وزوز نمی کردی.
مادر چند قدمی از نینا فاصله گرفت و گفت: ولی دوست دارم بدونم تو چرا فکر می‌کنی من شبیه روباه‌ام ؟
- شوخی کردم مامان .
مادر گفت: چه‌طور شد روباه به نظرت اومدم... چرا نگفتی مثلاً آهو...
پدر پخی خندید .
مادر گفت: یا چه می‌دونم...
نینا همین‌طور‌که با دستمال دماغش را می‌گرفت ناله‌ای کرد و گفت: خوب من چه می‌دونم. اون لحظه یه چیزی به زبونم اومد...
پدر به آرامی گفت: احتمالاً از نظر زرنگی.
نازی گفت: ولی روباه پوست  نرمی  داره.
مادر سیگار روشن کرد. به‌طرف قفسه کتاب‌ها رفت. فرهنگ لغت را برداشت. قسمت «ر» را باز کرد و با صدای بلند خواند: روباه: حیوانی‌ست گوشت‌خوار، شبیه سگ، بسیار باهوش و چالاک. در حیله‌گری معروف است. پوست او به رنگ‌های سیاه یا سرخ و یا زرد و بسیار نرم. دم پرمو دارد، روبه نیز می‌گویند.
مادر پکی به سیگار زد و گفت: حیوون بدی هم نیست. خیلی باهوشه... حیله‌گری هم بالاخره یه نوع هوشه.


نینا و نازی و پدر نشسته بودند دور سینی بزرگ میوه. پدر در حال آب‌گرفتن نازنگی و لیمو شیرین بود.
نینا گفت: من مریض بودم، اون‌وقت امروز خودم داشتم برای خودم آب میوه می‌گرفتم.
پدر گفت: هی‌ی‌ی‌ی... من دو هفته است جیب شلوارم پاره شده.
مادر گفت: منم یک‌ماهه جیب پالتوم پاره شده، هفته‌ی پیش‌هم سرما خوردم، هیچکی برام آب میوه نگرفت.
نینا گفت: ولی تو منوگذاشتی رفتی بیرون، با این‌حالم، نگفتی هم کجا می‌ری.
پدر چند لحظه سرش را بلند کرد و گفت: تو که گفتی امروز جایی نرفتی؟


مادر سیگار را تو زیرسیگاری خاموش کرد. دیگر حرفی نزد. به نظرش حالا جز خودشان، حیوان دیگری هم توی خانه بود، روباهی با دم دراز و چشمانی مضطرب.

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #7 یزدان کاکایی 1393-05-19 15:45
بسیار زیبا با پایان موثر.اما از ابتدا تا ضربه ی نهایی داستان،کمی ابطال شده است.ولی این درقبال متن قوی با شوک زیبایش مشکلی کوچک درفرم است و بس.
بازگو کردن
 
 
-1 #6 قباد آذرآیین 1393-03-04 13:36
کاش این زائده توضیحی نبود:روباهی با دم دراز و چشمانی مضطرب"
بازگو کردن
 
 
+2 #5 ارژنگ تورانی 1393-01-18 07:50
سرکارخانم داورازنویسده گان طرازاول کشورمحسوب میشه اکثرداستانهایی که ازش خوندم ازدرونمایه خوبی بهره می بره ترس وتشویش وتجاوز ودیگرهنجارهای اجتماعی که ازدیدمن وشما پنهان هست با رویکردی خلاقانه وبدیع پرداخته میشه از مجموعه داستان بالای سیاهی آهوست ,دل بالش ویامن هو وموش یک کلمه است خواهید فهمید با چهرمتفاوتی ازنوشتن ونویسنده گی مواجه هستید
بازگو کردن
 
 
+1 #4 مهدي نصيري 1393-01-10 04:38
داستان هاي شما حتي در مقياس كوتاه شخصيت سازي استواري دارند اين داستان هم مثتنثي نيست
بازگو کردن
 
 
+1 #3 بردیا 1393-01-09 20:04
داستان پر از جنب و جوش و حرکت بود. ساخت زیبایی داشت .
بازگو کردن
 
 
+1 #2 شبنم 1393-01-08 12:46
تصویرها خلی خوب ساخته شده بودند و مکالمه ها در داستان شکل خوبی دداشت.آخر داستان خواننده به این نتیجه می رسید ک مادر روباه است...
بازگو کردن
 
 
+1 #1 ن . نیلوفر 1393-01-08 04:45
تقریبا تمام داستان دیالوگ است و شخصیت ها شکل گرفته اند . ممنون از شما
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 43 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت