Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - آگلونما
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

آگلونِما

 مجتبی  بهادری فر

تنگ روی میز تا نیمه از آب پر است. گیاه ریشه هایش را در آن گسترانیده، برگ های سبزش از تنگ بیرون آمده است. برگ ها کوچک و صنوبری اند و ریشه های شیری رنگ در هم پیچیده اند. آپارتمان از دو سمت شمالی و جنوبی پنجره دارد و گیاه توی تنگ نور خوبی می خورَد.

بوی گل ها  شاید مشامم را تحریک کرد. برگشتم، ویترین مغازه گلفروشی را دیدم. در ذهنم جرقه ای زد: می خواهم در خانه ام گیاهی داشته باشم. من و واحدی یک خوابه، آنهم در زیرزمین: تنها و بدون نور، نور کمی البته از طریق یک پنجره کوچک می آمد تو. آنقدر کم بود که وقتی از خواب بیدار می شدم، تفاوت صبح و ظهر را فقط از ساعت کنار تخت  می توانستم تشخیص دهم.

راه حل آگلونِما بود. این طور فروشنده  گفت: با نور لامپ مهتابی هم زنده می ماند و رشد می کند. کاش من هم اینطور بودم. آدم، تنها که باشد می تواند زنده بماند ولی رشد نمی کند. اگر هم رشد کند جهتش معلوم نیست. خریدمش. دو تایش را در یک گلدان  کاشته بودند. پربرگ بود. برگهایی دوکی شکل با طول حدود بیست سانتی متر. رگه هایی سفید داشت که وسط برگ می آمدند به سمت نوک برگ و جاهایی هم کمی پخش می شدند. گذاشتمش روی پیشخوان آشپزخانه، جاییکه دو طرفش لامپ بود: یک لامپ در آشپزخانه و یک لامپ در اتاق نشیمن. آگلونما وسطشان قرار داشت و از دو سمت نور  می خورد. ریشه هایش پیدا نبودند، مثل این گیاه توی تنگ که به هر طرف رشد کرده اند و توی هم رفته اند. شاید تغییر مسیر ریشه ها در میان انبوهی شان تصادفی به نظر برسد. اما هر جا که چرخشی رخ داده دلیلی داشته، مثل عصب های مغزم که در هم پیچیده اند و دلیلی دارد که من را می برند در تنهایی آن خانه کم نور و حضور تازه آگلونما و آرامشی که به من می داد، وقتی می دانستم آنجا روی پیشخوان است با برگهایی دوکی شکل.

 در ماه یکی دو بار اتفاق می افتاد که چند روز خانه نباشم و لامپ مهتابی اتاق نشیمن را روشن می گذاشتم. بعد از چند ماه همه برگهای آگلونما چرخیدند به سمت لامپ اتاق نشیمن.

 برگ ها می چرخند به سمتی که نور هست. ریشه ها در خاک، در آب، می روند جایی که غذای بیشتری بگیرند. عصب های مغز من  هم ، رشد می کنند  ، در هم می پیچند و من که نگاهم خیره می شود به گیاه توی تنگ، برگهایش از هر طرف شره کرده اند بیرون و نوکشان به سمت میز کمی خم شده. حتماً چون از همه جهت نور می خورد.

خانه ام را عوض کردم. نور بهتری داشت. تنها هم نبودم. اما آگلونما باید می بود. نور روزهای تنهایی در خانه کم نور. او را در روزنامۀ باطله پیچیدم و به خانه جدید آوردم. بزرگ شده بود و گلدان بزرگتر می خواست. دوست داشتم بیشتر و بزرگ تر شوند. در دو گلدان گذاشتمشان. خاک جدید هم اضافه کردم. در دو گوشه اتاق نشیمن جایشان دادم. اما دیگر رشد نکردند. برگ ها یکی یکی زرد شد. آگلونماها کوچک و کوچکتر شدند. تا اینکه از آنها دو ساقه ظریف و یکی دو برگ کوچک ماند. از خاک درشان آوردم. دیدم ریشه هایشان پوسیده.

گیاه توی تنگ که نامش را نمی دانم، ریشه های پُری دارد. ریشه ها بیشتر فضای درون آب را گرفته است.

آدم هم همینطور است: راه می رود. صورت پر خونی دارد. هر از گاهی هم لبخندی روی صورتش نقش می بندد. اما ریشه هایش معلوم نیست. پوسیده و نپوسیده اش هم نشان نمی دهد. ولی اگر پوسیده باشد روزی با همان صورت پرخون به خاک می افتد. مثل آگلونماها.

مدتی است آمده ام اینجا. نور برایم مهم است. اینجا از دو طرف پنجره دارد. دو ساقه آگلونما را هم آوردم و در دو لیوان، کنار پنجرۀ آفتاب گیر گذاشتم. لازم بود هفته ای دو بار آبشان را عوض کنم. هر بار که آبشان را عوض می کردم، دقت می کردم ببینم ریشه کرده اند یا نه؟ انتظار  داشتم چند روزه ریشه بدهند، اما یک ماهی طول کشید تا چیزی شبیه جوش از  ساقه یکی شان بیرون آمد.

 چقدر آرام و بی صدا چیزهای دور و برمان تغییر می کنند. مثلاً همین گیاه توی تنگ.  مطمئن  ام  همین الان که دارم فکر می کنم، اتفاقات زیادی در آن رخ می دهد. ساکت، سبز و ساکن. اینطور به نظر می رسد. اگر از  بیرون به زمین نگاه کنیم، یک کره، پر از رنگ های آبی، سفید و سبز... اصلاً نخواهیم فهمید که چند میلیارد آدم و  یا موجود زندۀ دیگر، روی آن زندگی می کنند. نخواهیم فهمید که آگلونمای داخل لیوان در طول یک ماه، برای خودش ریشه ای پیدا می کند. ریشه ای شیری رنگ که تقریباً عمود بر ساقۀ ظریفش در آب معلق است. آدم تنها که باشد، ریشه که داشته باشد، رشد می کند، به سمت نور. حتی اگر نور، آنقدر کم باشد که روز و شب هم زیاد قابل تشخیص نباشد.

هر بار که می دیدیمش، حس خوبی پیدا می کردم. تا دم مرگ رفته بود و باز آمده بود. من هم سهیم بودم در این باز آمدن. گیاه توی تنگ را نمی دانم. شاید زمانی ساقه ای نحیف بوده پس از روزهای سبز بودن. بعد بهتر شده و همینطور ادامه داده تا این روزهای پر ریشه و برگ را دیده. شاید آگلونماها هم روزی دوباره قد بکشند و برگ های دوکی شکل شان را بدهند به سمت نور. شاید همان جوش های کوچک شیری رنگ، ریشه هایی شوند که برگ های بیست سانتی را راحت تغذیه کنند. من اما دست هایم را می گذارم روی میز، به صندلی تکیه می دهم و به شعاع نوری که از پنجره می آید تو و روی دو ساقه آگلونما می افتد، نگاه می کنم.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
+2 #7 ملیحه 1393-01-31 15:55
داستا نهای شما عمیق و مهربان است . مثل برگها و جوانه ها مثل حس خوبی که ادم از خواب بیدار میشود و نور به چشم هایش می تابد . مثل حس ناب زندگی
بازگو کردن
 
 
+2 #6 بردیا 1393-01-14 18:05
درود بر شما . داستان عالی بود . ارتباط برگها با ادمها . نمادهای تنهایی ودوتا شدن . لذت بردم
بازگو کردن
 
 
0 #5 مهدي نصيري 1393-01-10 05:53
داستان زيبايي بود . مي توانست زيباتر شود . از سايت مرور ممنون . داستان هاي كوتاه خوبي دارد از نو يسندگان تازه كار
بازگو کردن
 
 
0 #4 سهیلا سجادی 1393-01-09 20:35
آقای بهادری عزیز مقیاس زیبایی ،بین احساس گیاه و انسان در داستان وجود دارد و همینطور تشابهی که بین زیوتروپیسم (نورگرایی گیاه) و تمایل انسانی به آگاهی و روشنایی ، بسیار نمادین و زیباست تشکر
بازگو کردن
 
 
0 #3 امیر بهاج 1392-12-29 06:53
با درود
داستانی زیبا و خاص. ایجاد تفکر با المانها و نمادهای خاص بسیار مشهود بود و داستان را خاص کرده بود.
سپاس و شادزی هنر مند گرامی.
بازگو کردن
 
 
0 #2 زهرا ش 1392-12-29 04:45
عالی بود دوستم. :D
بازگو کردن
 
 
0 #1 صفا 1392-12-28 21:51
سلام مجتبی بهادری. خیلی خوب بود.
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 33 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت