Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - نمور
پنجشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 نمور

فریبا منتظرظهور

این اتاق تاریک‌تر و دلگیر‌تر از آن است که فکر می­کردم. نه پنجره‌ای،  نه شیء زیبایی. تنها چند صندلی افسرده و میزی فرتوت و زیر سیگاری سوخته و سیاه شده ای روی آن  و این شومینه‌ی سرد.

دلم برای پیرمرد سنگی و دستها تنگ شده‌است. کاش کسی برایم غزلی می خواند.

روزی دست­هایی مرا تراشید. شکیل و پر از نقش و نگار.

دست­ها مرا روی زمین کنار میز و صندلی­های مغروری گذاشت.  آنها حتی نیم­نگاهی به پایین نمی‌انداختند تا مرا ببینند. کنارم روی میزی کوچک، آباژور طلایی رنگی بود که با فشردن کلید، نور مهتابی­اش روی من و مجسمه­ی سنگی کنارم می‌افتاد. مجسمه، پیرمردی بود مهربان، با کمری خمیده و عصایی در دست.  می­گفت: "دلم می­خواهد همیشه همین­جا بین شما بمانم  و  همین­جا بمیرم."

آدمها هر روز می­آمدند، به میز و صندلی­ها دست می­کشیدند، رویشان می­نشستند و با انگشت یکی را نشانه می‌رفتند. اما اصلا مرا نمی­دیدند. نمی­دانم چند روز آنجا بودم. کم‌کم داشتم به پیرمرد و آدمها­ عادت می­کردم. آن قدر که دیگر آمدن و رفتن شان متعجبم نمی­کرد.

تا این که آن روز صبح اتفاق عجیبی افتاد. مرد جوانی بی آنکه لمسم کند و توجهی به نقش و نگارم داشته باشد، به محض دیدنم، عجولانه به سمتم اشاره کرد. به دستها چیزی گفت و  دست­­ها سریع بسته بندی­ام کرد و پشت ماشین مرد گذاشت. پیرمرد سنگی‌ با لبخندی بدرقه ام کرد.

مدتی توی جعبه ماندم، تا اتومبیل ایستاد. جعبه را بیرون کشید. از پله‌هایی شروع به بالا رفتن کرد.آن قدر سریع بالا می­رفت که از دستش افتادم. به شدت به پله خوردم و یکی از شاخ هایم زخمی شد. ناله کردم، اما مرد اهمیتی نداد. بازهم پله­ها را بالا رفت و ایستاد. صدی زنگ بلند شد . زنی با صدایی شاد و جوان گفت: "خریدی؟"

مرد جواب داد: "آره عزیزم."

وقتی آن دو مرا به زور از جعبه بیرون می­کشیدند شاخ زخمی­ام کنده شد. از درد به خودم می‌پیچیدم و ناله می‌کردم. زن خم شد و موهای طلائی­اش روی من ریخت. دست‌های نرم‌اش را روی شاخ­های دیگرم کشید. بینی و چشم­هایم را نوازش کرد. دردم آرام گرفت. زیبا بود. چشم‌های روشن آبی رنگ، لب‌های کوچک و بینی خوش تراش. با خودم فکر کردم، مرا گوشه ای به دیوار نصب می‌کند، هر روز او را می‌بینم و کتش را نگه می‌دارم و هرگز از ­بودن در این خانه و تماشای او خسته نمی‌شوم. حتی می­توانم زخم و تنهایی و نداشتن بلندترین شاخم را فراموش کنم. اما زن، ناخن بلندش را توی زخمم فرو کرد. با عصبانیت دشنام داد. پرتم کرد روی زمین و به مرد گفت: " چوب رختی شکسته خریدی!؟ این که شاخش شکسته! ببر پس بده."

 " درستش می‌کنم. کاری نداره. کمی  چسب می‌خواد."

اما مو طلایی داد می زد و به مرد جوان می گفت: "بی عرضه! احمق!".

جوان مرا از روی زمین برداشت و توی جعبه گذاشت و  شاخ شکسته‌ام را کنارم انداخت. در جعبه را هم خوب نبست. به مغازه برگشتیم.

دستها مرا آرام از جعبه بیرون کشید. با دیدن شاخ شکسته‌ام  گفت: "گوزن زیبای من! خودم تعمیرت می­کنم." و  چند اسکناس دست  جوان داد.

 دستها مرا در آغوش کشید و آرام روی زخمم را نوازش کرد. همان دستهای زبر و خشک. دلم می‌خواست هرگز از این دستهای خشکیده دور نشوم. روز بعد دستها تعمیرم کرد. روز به روز چسبِ شاخم خشک شد و درد زخمم آرام‌تر.

به کنج دیواری تکیه‌ام داد و  یک تکه کاغذ بالای سرم چسباند. صندلی تعمیر شده­ای که کنارم بود نوشته را برایم خواند: "نصف قیمت!! ".

 

روزها می‌گذشت. دستها هر صبح، گرد و خاکم را پاک می کرد و زیر لب سوت می زد و گاهی غزلی می‌خواند.  تا این که یک صبح پاییزی، پیرمردی به مغازه آمد. چوب‌رختی های تعمیر شده را خوب بررسی کرد. قیمت هر کدام را از دستها پرسید. نوبت من شد. با عینک ذره‌بینی­اش نگاهم کرد. روی شاخ­ها و صورت و چشم­هایم دست کشید. به شاخ شکسته‌ام چند ضربه زد تا مطمئن شود نمی‌شکند. دست­هایش پیر و سرد بود. گفت: "همین را می‌خواهم."

 دستها مرا توی جعبه گذاشت. پیرمرد، جعبه را دستش گرفت و پیاده راه افتاد. بعد انگار سوار اتوبوس شد و جعبه‌ی مرا روی زمین گذاشت. داشت خوابم می‌برد که بلندم کرد و پیاده شد و مدتی گذشت تا ایستاد . صدای دسته کلید آمد . انگار وارد خانه‌ای شد. مرا گوشه ای گذاشت و بعد آرام از توی جعبه بیرون کشید. دیوارها را بررسی کرد. هر جا را دست می‌‌کشید، می‌گفت: "نه! نم داره."  بالاخره روی دیوار کنار راه‌پله‌ میخکوبم کرد.

زندگی‌ام وصل شد به دیوار. دیواری کم­حرف، بی­حوصله اما مهربان. حالا دیگر گوزن شاخ شکسته­ای بودم که وظیفه‌ام نگهداشتنِ کت پشمی مملو از موهای سپید پیرمرد و کلاه و شال گردنش بود. شب­ها کت، کلاه و عصای پیرمرد را نگه می­داشم. روزهایی که مهمان داشت، دوستانش بی­ هیچ ملاحظه­ای از همه‌ی شاخ‌هایم، کت و کلاه و شال گردن آویزان می­­کردند. اگر کت یا کلاهشان می‌سُرید و روی زمین می­افتاد، شروع می­کردند به زیر لب دشنام دادن به پیرمرد و می‌گفتند: "هر چه آشغال است پیدا می­کند و می­­خرد!"

هر بار، پیش از این که آنها بیایند، پیرمرد تکه هایی چوب در دست، از پله ها بالا می‌رفت.

دوست­هایش مردها­ی پیر و جوانی بودند که بعد از آویختن کت و کلاهشان، از پله­ها بالا می‌رفتند و آن‌جا با صدای بلند بحث می­کردند. صدایشان تا پایین می‌رسید و بوی سیگار تا روز بعد هم در خانه می ماند.

من از حرف‌هایشان چیزی سرم نمی­شد. اما پله حرف‌هایشان را برایم توضیح می­داد و تمام سعی خود را می­کرد که بفهمم. می­گفت از بس به تلویزیون و حرف­های این مردها گوش داده، همه  را  حفظ شده است.

پله از سنگ مرمر سفید ساخته شده بود­ که رنگش به خاکستری می­زد. تلویزیون درست رو­به‌روی ما بود.  وقتی کت و کلاه پیرمرد روی چشمانم را نمی­پوشاند تماشا می­کردم. پیرمرد هر شب، بعد از شام، رو به روی تلویزیون می‌نشست و همینطور که چای می‌نوشید، اخبار و گاهی هم فیلم سینمایی تماشا می­کرد. بعد با پیژامای راه راه آبی رنگ و دمپایی روفرشی قهوه ای، با یک کیسه­ی آب گرم به اتاقش می­رفت.

 یک بار که تلویزیون روشن بود، دوست پیرمرد توی تلویزیون داشت در مورد " افزایش نرخ  رشد اقتصادی" حرف می‌زد. حرف هایش اصلا شبیه چیزهایی نبود که چند روز پیش  اینجا می‌گفت. پله عصبانی شد و داد و بی‌داد راه انداخت: "دروغ گو!"

آن قدر داد و بیداد کرد  که خواب دیدم با شاخ­ها­یم دارم تمام کتش را پاره­پاره می کنم.

پله و دیوار هم سن و سال هستند، اما هیچ شباهتی به هم ندارند. دیوار صبح ها زورش می‌آمد سلام کند، اما پله هر روز صبح می گفت: "صبح به خیر چوب رختی زیبا!" آنوقت دلم مثل وقتی که دستها گرد و غبارم را می زدود، هرّی می­ریخت پایین. 

اما دیوار این جور وقت‌ها پله را مسخره می‌کرد و می‌گفت: "پله به این پرحرفی و پر مدعایی! پیرمرد باید کم کم تعویضش کند!"

با اینکه به دیوار چسبیده بودم اما  می‌دانستم وقتی من و پله از زندگی و این در و آن در حرف می‌زنیم، دیوار حسادت می‌کند و بی‌قرار می‌شود. اخم می‌کرد و حتی چند بار دیدم اشک ریخت. یک بار کنار گوشم گفت: " از آنهایی که دوست داشتن را تو بوق و کرنا می‌کنند متنفرم. خودت باید ببینی چطور این مدت محکم نگهت داشته­ام و بفهمی که چقدر..."

حتی از گفتن " دوستت دارم " هم می ترسید. به او گفتم مطمئن باشد که قدرش را می­دانم .

از اینکه نگه داشتنم را  به رخم ­کشید دلخور بودم. اصلا مگر من دیوار را انتخاب کرده‌بودم! پیرمرد جایم را انتخاب کرد و من باید فقط تحمل می­کردم. اصلا اگر حق انتخاب داشتم به جای گوزنی میخ شده به دیوار، می­خواستم گوزنی آزاد باشم و در جنگل بدوم. مثل همان که توی تلویزیون نشان می‌داد. یا نه! اگر دست خودم بود، حداقل از آن چوب­رختی هایی می­شدم که خودشان به تنهایی روی زمین می­ایستند و هیچ احتیاجی به دیوارها ندارند. توی مغازه که بودم دستها چند تا از آنها ساخت. اما مرا این طور تراشید.چرایش را هم نمی دانم.

دعوای من و دیوار هر روز بیشتر می شد و انگار پایانی نداشت. پله اهمیتی نمی داد.تا اینکه دیگر تاب نیاوردم و بالاخره به پله گفتم که دیوار چه فکر می‌کند و از بس اشک می­ریزد می­ترسم، هم خودش از بین برود و هم من. پله ناراحت شد. گفت: "نگران نباش. اگر ولت کرد و افتادی، من هستم. نگهت می دارم."

 

میخ هایم حسابی شل شده بودند. احساس تنهایی می­کردم. فاصله من و دیوار هر روز بیشتر می‌شد. می­دانستم که امروز و فرداست که بیافتم.

پیرمرد مثل همیشه کت و کلاهش را آویزان می‌کرد. تلویزیون می­دید و با آن پیژاما، کیسه‌ی آب گرمش را به آغوش می‌‌کشید و می‌خوابید. خیلی دلم می‌خواست بفهمم آن کیسه‌ی آب گرم آجری رنگ هم دلش می‌خواهد در آغوش پیرمرد باشد یا مثل من هرگز حق انتخابی نداشته‌است.

بالاخره امشب اتفاقی که می ترسیدم بیافتد، افتاد. به محض آن که پیرمرد کتش را روی شاخم گذاشت، روی پله ولو شدم. دیوار رهایم کرده بود. پله نتوانست نگهم دارد.  صورتم دو نیم شد وشاخ‌هایم  شکست. پیرمرد دستپاچه نگاهم کرد. خم شد، کتش را برداشت و تکاند و روی مبل گذاشت. بعد به دیوار دست کشید و گفت: "نم داره!"

گچ های آن قسمت دیوار هم ریخته بود روی پله. پیرمرد تکه­های مرا جمع کرد و آورد این‌جا.  خیال می‌کردم تعمیرم ­­می کند یا شاید مثل آن جوان برم گرداند به دستها و چند اسکناس بگیرد.

اما با دست­های سردش، تکه‌های مرا  توی شومینه­ای که گوشه­ی اطاقِ بالای پله ‌هاست ریخت. این اطاق را هرگز ندیده­بودم. همیشه آرزو داشتم ببینم چطور جایی است.  حالا با چشم‌های زخمی و بدن نیمه جانم، پیش از آن که بسوزم، اطرافم را نگاه می‌کنم.

این اتاق تاریک‌تر و دلگیرتر از آن است که فکر می­کردم. نه پنجره ای،  نه شیء زیبایی. تنها چند صندلی افسرده و میزی فرتوت و زیر سیگاری سیاه شده‌ای.  و این شومینه...

دلم برای پیرمرد سنگی و دستها تنگ شده‌است. کاش کسی برایم غزلی می خواند، پیش از آن که بسوزم.

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #4 الهه 1393-08-21 18:33
خوب بود شروع وپایان زیبای داشت
بازگو کردن
 
 
0 #3 فریبا منتظرظهور 1393-01-14 17:48
دوستان گرامی : ناهید و روزبه
سپاس از لطف تان
بازگو کردن
 
 
0 #2 روزبه - س 1393-01-05 19:46
در مجموع داستان خوبی بود. ممنون
بازگو کردن
 
 
0 #1 ناهید .ب 1392-12-28 17:07
داستان زیبایی است . به نظرم اخرش میشد بهتر تمام شود
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 24 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت