Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - سقف فتح الله بی نیاز////
پنجشنبه, ۰۲ خرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

   

سقف 

 فتح الله بی نیاز


 

  چند دقيقه بعد از ورود به خانه، پروانه فنجان‏هاى قهوه را روى ميز گذاشت و گفت: «امروز سيما تلفن زد. مى‏گفت يكى از دوستان قديمى‏اش ديروز توى روزنامه همشهرى يك آگهى ديده، از طرف فردى كه مى‏خواد قلبش رو بفروشه.»

    كنارم نشست. گفتم: «خُب!»

    - سيما حسابى دستپاچه شده بود. از شركت به من زنگ زد و گفت امروز عصر مى‏خواد با اون شخص صحبت كنه.

    بعد روزنامه روز گذشته را از روى ميز برداشت، طرفم گرفت و گفت: «آگهى اين‏جاست. به چشمم نخورده بود.»

    آگهى خيلى مختصر بود و در گوشه پايين يكى از صفحه‏هاى نيازمندى‏ها چاپ شده بود: «آماده اهداى قلب به هر كسى كه از شرايط لازم برخوردار باشد.»

    يك شماره تماس از ساعت شش تا نه شب هم نوشته شده بود.

    به فكر فرورفتم. اگر به‏جاى كلمه قلب، كلمه كليه را مى‏ديدم، زياد تعجب نمى‏كردم. با خودم گفتم: «بعدش مى‏خواد چه كار كنه؟ قلب بيمار طرف مقابل به چه دردش مى‏خوره؟»

    زنم پرسيد: «به چه فكر مى‏كنى؟»

    - شايد مى‏خواد شوخى كنه و مردم را دست بيندازه يا پيرمرد لب گورى‏يه كه از خودكشى مى‏ترسه. شايد هم از يه بيمارى رنج مى‏كشه و مى‏خواد از شر درد خلاص بشه.

    - ولى قلب يه آدم بيمار به درد كى مى‏خوره؟

    كمى چاى خوردم و گفتم: «امكان داره به بن‏بست رسيده و مى‏خواد كار رو يكسره كنه.»

    - از كجا مى‏دونى؟ شايد مى‏خواد با پولش براى مدت كوتاهى حسابى از زندگى لذت ببره؟

    - ممكنه اين پول را براى ديگران بذاره؛ مثلاً براى كسى كه دوستش داره.

    - بعيد مى‏دونم.

    بقيه چاى را خوردم و گفتم: «شايد از زيادى گناه دچار عذاب وجدان شده و مى‏خواد اين‏جورى تلافى كنه، ولى چرا با اين روش؟ تازه معلوم نيست مقامات قضائى اجازه بدن.»

    شانه‏هايش را بالا انداخت. پرسيدم: «نفهميدى سيما بهش تلفن زده يا نه؟»

    - نه! الان مى‏پرسم.

    و گوشى را برداشت.

    سيما، دوست قديمى پروانه بود. او و شوهرش فرشيد محمودي، از دوستان ما بودند. سيما و پروانه تقريباً هر هفته تلفنى با همديگر صحبت مى‏كردند؛ از همان صحبت‏هايى كه كلمه پايان براى‏شان بى‏معناست.

    فرشيد بيست و نه سال بيشتر نداشت و از سال‏ها پيش به بيمارى قلبى مبتلا بود. دوبار عمل كرده بود، اما هنوز مشكل داشت و گاهى به‏شدت درد مى‏كشيد. پزشك‏ها احتمال داده بودند كه بيمارى‏اش باز هم پيشرفت كند. به‏همين دليل اميدوار بود بتواند در شرايط مناسبى، از يك قلب پيوندى استفاده كند. او سه روز پيش براى يك مأموريت ادارى به بندرعباس رفته بود.

    پروانه گوشى را گذاشت و گفت: «سيما هنوز نتونسته با او حرف بزنه. تلفنش يا مشغوله و يا جواب نمى‏ده. حوصله سيما حسابى سر رفته. مثل هميشه دستپاچه و گيج شده.»

    كنجكاو شدم و خواستم خودم با آن مرد يا زن حرف بزنم. به زنم گفتم: «دوباره به سيما تلفن كن و بگو محسن با او تماس مى‏گيره. سعى مى‏كنم تا نيمه‏شب پيداش كنم.»

    پروانه كه به فكر فرورفته بود، سرش را بالا گرفت و گفت: «اصلاً او كيه؟ چه كاره است؟ منظورش چيه؟»

    - ممكنه هزاران دليل داشته باشه: مثلاً شكست! شكست در عشق، كار، و حتى زندگى.

    - ولى چرا اين‏جورى؟

    - نمى‏دونم! بهتره از خودش بپرسيم.

    پروانه دوباره با سيما صحبت كرد. فنجان‏ها را برداشتم و به آشپزخانه رفتم. يك فنجان چاى براى خودم ريختم و بعد از تمام شدن مكالمه زنم، از همان‏جا داد زدم: «تو يك چاى ديگه مى‏خورى؟»

    - آره! راستى! سيما از پيشنهادت خيلى خوشحال شد.

    پروانه بعد از خوردن چاى به آشپزخانه رفت و من تلفن را جلو كشيدم. بيشتر از ده‏بار تلفن كردم، ولى كسى گوشى را برنداشت. پروانه پيش از صرف شام گفت: «ممكنه حق با تو باشه و او خواسته مردم را دست بيندازه.»

    - شايد! ولى بهتره مطمئن بشيم.

    بعد از شام، بالاخره در پنجمين يا ششمين تماس، يك نفر گوشى را برداشت. از "الو" گفتنش فهميدم مرد است. گفتم: «شما اون آگهى را توى روزنامه همشهرى دادين؟»

    - بله!

    - من محسن وحدتى هستم. مى‏خوام چيزهاى بيشترى در اين مورد بدونم.

    خيلى آرام و شمرده گفت: «كارت پزشكى‏تونو براى تشخيص سازگارى به بخش ويژه بيمارستان قلب بدين. بگين متقاضى قلب آرش سجادى هستين. اون‏جا اظهارنامه‏اى به اسم من هست.»

    صداى صافى داشت. به‏نظر نمى‏رسيد پيرمرد يا حتى ميانه‏سال باشد.

    گفتم: «قلب رو براى دوستم فرشيد محمودى مى‏خوام.»

    - فرق نداره. مهم سازگارى‏يه و اولويت.

    - بابت اين قلب چقدر پول مى‏خواين؟

    - هيچى!

    درحالى‏كه با بى‏تابى سر جايم وول مى‏خوردم، حرف اصلى‏ام را بر زبان آوردم: «و شما ؟»

    جواب نداد. پرسيدم: «خُب! اگه پيوند امكان‏پذير بود، وضع شما چه مى‏شه؟»

    - از چه نظر؟

    - مى‏خواين قلب بيمار دوست من را توى سينه شما بذارن؟

    جويده‏جويده گفت: «لطفاً به اين موضوع اهميت ندين.»

    با تعجب گفتم: «مگه قرار نيست جاى قلب‏ها عوض بشن؟»

    - نه! چنين قرارى نيست.

    - يعنى مى‏خواين خودتونو قربانى كنين؟

    - من از قربانى شدن حرف نزدم.

    - ولى ...آه!  ولى به هر حال شما مى‏ميريد؟

    - اهميت ندين.

    با شگفتى گفتم: «ولى ... ولى چه‏طور چنين چيزى امكان داره؟»

    - مى‏بينيد كه امكان داره.

    - گفتيد پولى هم نمى‏گيرين، درسته؟

    - بله! من يك ريال هم نمى‏گيرم. دوست شما يا هر كس ديگرى كه قلب نصيبش شد، فقط هزينه تشخيص سازگارى و عمل پيوند رو مى‏ده.

    - مگه ممكنه؟

    - بله! ممكنه! خيلى چيزها ممكنه.

    - شما چند سال دارين؟

    - سى و سه سال.

    - آقاى سجادى! يه سؤال خصوصى از شما دارم.

    - لطفاً چيزى نپرسيد.

    اما نتوانستم جلوى خودم را بگيرم: «شما جداً براى چه مى‏خواين اين كار رو بكنين؟»

    با لحن متأثركننده‏اى گفت: «آقاى وحدتى مى‏تونم از شما خواهشى بكنم؟»

    - حتماً !

    - حتى اگه قرار شد قلب من به دوست شما داده بشه، حتى اگه روزها و هفته‏ها منو ديدين، هيچ‏وقت از من سؤال نكنين! راجع به هيچ‏چيز! خواهش مى‏كنم!

    بيشتر جا خوردم. آهسته گفتم: «باشه. هر طور ميل شماست.»

    پس از رد و بدل كردن چند جمله و گرفتن راهنمايى‏هاى لازم، خداحافظى كرديم.

 

    تمام اين‏مدت، پروانه پيش‏بند بر تن ايستاده بود و با بى‏قرارى به من نگاه مى‏كرد. به‏سرعت پرسيد: «خُب! چه گفت؟»

    وقتى موضوع را گفتم، هاج و واج به من خيره شد. پس از چند لحظه زير لب و آهسته گفت: «او ديوونه‏س. شرط مى‏بندم كه ديوونه‏س.»

 

    فرشيد دو روز بعد از مسافرت برگشت و فرداى آن‏روز با سيما به بيمارستان قلب رفت. سيما بعد از ظهر به پروانه تلفن كرد و با غمگينى گفت كه همه‏چيز همان‏طور است كه سجادى گفته بود ولى فرشيد شرايط لازم را براى گرفتن قلب ندارد. گويا افراد ديگرى هم براى اين تعويض عجيب و غريب به بيمارستان رفته بودند، ولى جواب آزمايش سازگارى هيچ‏كدام مثبت نبود.

    آن‏طور كه سيما گفته بود، كار سجادى از نظر قانونى هيچ اشكالى نداشت و كليه مجوزهاى قانونى لازم، صادر شده بود. چيزى كه كنجكاوى‏ام را بيشتر تحريك كرد، اين بود كه سجادى پس از اهداى قلبش، با زندگى وداع مى‏كرد؛ و اين‏چيز بى‏سابقه‏اى بود. گرچه ظاهراً قانون بر مرگ عمدى او صحه گذاشته بود و اين انتقال و جا به‏جايى، به انسان ديگرى زندگى مى‏بخشيد، ولى معنى اين كار سجادى چه بود؟

    همان شب، نشانى‏اش را از روى دفترچه راهنماى تلفن پيدا كردم. فرداى آن روز تمام مدت به او فكر مى‏كردم. عصر ساعت هفت، درحالى‏كه به‏شدت ملتهب بودم، به خيابان پاسداران رفتم. كوچه را پيدا كردم. خانه‏اش در يك ساختمان شش طبقه بود. دكمه زنگ آپارتمان سحادى را فشار دادم.

    كمى هيجان‏زده بودم. اين‏پا و آن‏پا كردم. صدايى شنيدم: «بله؟»

    - آقاى سجادى؟

    - بله! خودمم.

    - من محسن وحدتى هستم. منو به‏خاطر ميارين؟

    - بله! همون كسى هستين كه قلبو براى دوست‏تون مى‏خواستين؟

    - كاملاً درسته!

    - نتيجه چه بود؟

    - منفى بود.

    - خُب! كارى از دست من ساخته نيست.

    - بله! مى‏دونم. اجازه مى‏دين چند دقيقه مزاحم‏تون بشم؟

    - نه! خواهش مى‏كنم منو تنها بذارين.

    - فقط چند دقيقه، خواهش مى‏كنم.

    - من از جواب دادن خسته‏ام.

    - اشكال نداره. اگه از من خوش‏تون نيومد، بيرونم كنين.

    دير جواب داد. گفت: «خُب! بيا بالا.»

    جوان‏تر از سنش بود. قيافه‏اش رويهمرفته بد نبود. حتى به‏نظر من دهان و موهاى قشنگى داشت. قدش حدود صد و هشتاد سانت بود. نه چاق بود و نه لاغر.

    موقع دست دادن با من، نه تبسم كرد و نه اخم، نه تواضع نشان داد و نه تكبر. خودمانى نبود، ولى قيافه يك غريبه را هم به خودش نگرفته بود. نه شاد بود و نه غمگين، نه هيجان داشت و نه كرختى. خيلى عادى گفت: «بفرمايين داخل ولى اميدوارم سعى نكنين دنبال چيزى بگردين؟»

    لبخندزدم : «حتى چيزهاى پيش‏پاافتاده؟»

    - هيچ‏چيز!

    بعد اشاره كرد بنشينم. روى مبل نشستم. گفت: «چه ميل دارين؟»

    - بدم نمياد يه استكان چاى با شما بخورم. از نظر شما كه اشكالى نداره؟

    - نه! اشكال نداره. پررنگ يا كمرنگ؟

    - پررنگ.

    در اتاقِ پذيرايى جمع و جورش، از شلوغى بعضى از سالن‏هاى پذيرايى خبرى نبود. وقتى نشست، پرسيدم: «شما تنها زندگى مى‏كنين؟»

    - بله!

    تبسم‏كنان گفتم: «منو مى‏بخشين كه هى مى‏پرسم. دست خودم نيست. غيرارادى‏يه. آخه، دوران دانشجويى خبرنگارى مى‏كردم.»

    - مى‏شه حدس زد. اگه غير از اين بود، الان اين‏جا نبودين. با اين‏حال از شما خوشم مياد.

    سرم را جركت دادم و گفتم: «لطف دارين!»

    و كمى چاى خوردم.

    او هم خورد. آه كوتاهى كشيد و گفت: «مى‏دونم راجع به چه فكر مى‏كنين. خيلى‏ها پشت تلفن اينو پرسيدن.»

    ساكت شد. گفتم: «و شما جواب‏شونو ندادين.»

    - بله. ولى فكر نمى‏كردم يكى‏شون بلند بشه و بياد اين‏جا. از كنجكاوى و پيگيرى‏تون خوشم مياد. معلومه كه به‏بعضى چيزها حساسين.

    - از طرز برخوردتون خوشحالم! باور كنين نتونستم خودمو راضى كنم كه نيايم. داشتم كلافه مى‏شدم.

    - دقيقاً به‏چه دليل؟

    - براى پيدا كردن معنى اين كار شما. چه‏جورى بگم: باور كردنى نيست!

    هيچ نشانه‏اى از تعجب، اندوه، غافلگيرى و هيجان در قيافه‏اش ديده نمى‏شد. آرامش و سكون عجيبى داشت و نگاهش تهى به‏نظر مى‏رسيد. جا به‏جا شدم و گفتم: «شكست؟ بعدش يأس و سرخوردگى. اين‏طور نيست؟»

    با ملايمت بيش از حدى گفت: «نه! اصلاً اين‏طور نيست. براى اين‏كه زياد معطل‏تون نكنم، خلاصه‏اش مى‏كنم. من خانواده و كودكى خوبى داشتم، پدرى خانواده‏دوست و مادرى خيلى مهربان. در بيست و يك سالگى مهندس مكانيك شدم. الان توى يك شركت مهندس مشاور معتبر كار مى‏كنم و حقوق خوبى هم مى‏گيرم. از محيط كار و همكارانم هم راضى‏ام. همه‏چيز هم دارم. مسافرت‏هاى خيلى زيادى رفته‏ام و خيلى جاها را ديده‏ام. توى زندگى دست كم پانزده دوست دختر داشته‏ام. از ازدواج متنفرم. مدتى به‏شكل آزاد با يك زن زندگى كردم، ولى دلم را زد. زن بعدى هم همين‏طور. به ازدواج فكر نكردم، چون از نظر من يه پشتوانه اجتماعي يه براي آدم مرده اي كه در قيد حياته. از آن به‏بعد ترجيح دادم با هيچ زنى زندگى نكنم. فقط با آنها خوش مى‏گذروندم. راستى! من توى در مسافرت‏هاى خارج از كشور، توى كاباره‏هاى زيادى رقصيده‏ام و مسابقه‏هاى ورزشى خيلى زيادى ديده‏ام. سينما هم زياد رفته‏ام. توى اين ده دوازده سال لباس‏هاى خيلى خوبى پوشيده‏ام. اين چهار پنج سال اخير خيلى هم كتاب خواندم. خيلى! درحال حاضر هم هيچ نوع بيمارى و دردى ندارم. شما همين‏ها را مى‏خواين؟»

    با شگفتى گفتم: «پس چرا؟»

    - خُب! هر كس به‏نتيجه‏اى مى‏رسه؛ يكى زودتر و يكى ديرتر.

    - منظورتونو نمى‏فهمم.

    - منظورم خيلى ساده است! من مدت‏هاست كه فهميده‏ام بقيه زندگى‏ام تكرارى‏يه. ديگه هيچ‏چيز برام جاذبه نداره، از خيلى چيزها خسته شده‏ام. از بيدار شدن و تكرار كارهاى ديروز متنفرم! با تمام وجود متنفرم!

    ساكت شد و بقيه چاى را سر كشيد. گفتم: «همين؟»

    گفت: «همين! نه يك كلمه بيشتر و نه يك كلمه كمتر!»

    - و شما از تكرار اين خستگى‏ها به مرگ پناه مى‏برين؟ درسته؟

    - نمى‏شه اسمشو خستگى يا نااميدى گذاشت، ولى به‏هرحال يه نتيجه‏گيرى‏يه.

    وحشتناكه.

    - نه وحشتناك‏تر از تكرار! خوب فكرشو بكنين: تموم روزها شبيه يكديگرن. هيچ فرقى ندارن. به‏نظر شما غير از اينه؟ صادقانه بگين!

    جواب ندادم و با ذهنى تهى به نقطه‏اى خيره شدم. ناگهان گفتم: «با اين نتيجه‏گيرى چه لزومى داره كه قلب‏تونو به يه نفر ديگه بدين؟ براى شما چه فرقى مى‏كند كه ..»

    ادامه ندادم. گفت: «ولى ممكنه اون فرد به اين نتيجه رسيده باشه كه بايد بيشتر زندگى كنه؟»

    نجواكنان گفتم: «بله! حق با شماست.»

    بلند شد. با حالتى غمناك نگاهش كردم. حس كردم دوست ندارد بيشتر از اين مزاحمش شوم. بلند شدم. دستش را جلو آورد و گفت: «بعد از مدتى، هيچ‏چيز تازگى نداره آقاى وحدتى! هيچ‏چيز!»

    و درحالى‏كه به‏كلى منگ شده بودم، مرا بدرقه كرد.

    هفته بعد چند بار به او تلفن كردم ولى احساس كردم رغبتى به گفتگو ندارد و ترجيح مى‏دهد مزاحمش نشوم.

    مدت‏ها از او بى‏خبر بودم، تا اين‏كه روزنامه‏ها خبر پيوند قلبش را به يك مرد بيست ساله، و مرگ آرام او را نوشتند. پروانه با خواندن خبر، با قاطععيت گفت: «گفتم كه ديوونه‏س!»

    با تأثر گفتم: «شايد! ولى بعضى چيزها رو خوب تشخيص مى‏داد. بهتره بگم زود تشخيص مى‏داد.»

    - به‏هرحال ديوونه بود!

    به او خيره شدم. دير جواب دادم. زير لب گفتم: «صد درصد!»

    با اين‏حال ماه‏ها منتظر بودم كه روزنامه‏ها از بيمارى روحى يا بيمارى جسمانى لاعلاج او، يا خلافكارى و حتى جنايت پنهان‏مانده‏اش بنويسند. باور نمى‏كردم يك نفر به‏سادگى از جانش بگذرد، تا اين‏كه به رابطه پروانه و فرشيد پى‏بردم. فرشيد به‏روى خودش نياورد كه چهار سال پيش با چه زحمتى برايش كار پيدا كرده بودم و در اين مدت براى سلامتى‏اش چه مايه‏اى از خودم گذاشتم. چه مى‏شد كرد؟ هيچ! چند روز بعد در يك حالت بحرانى پروانه را كتك زدم، پايش سُر خورد و دنده‏اش شكست. در پى شكايت او، به زندان افتادم و كارم را از دست دادم. نتوانستم قسط آپارتمان را بدهم و بانك اخطار از پي اخطار فرستاد. چند هفته بعد از پروانه جدا شدم و بيشتر دار و ندارم به حكم دادگاه به او رسيد. وضع جورى شد كه پيش از سى و سه سالگى، از نظر روحى كاملاً آماده مرگ شدم. ديگر هيچ‏چيز برايم جالب نبود و جاذبه نداشت. بيدار شدن، تكرار اعمال روزهاى قبل و دوباره خوابيدن و باز بيدار شدن، واقعاً شكنجه‏ام مى‏كرد. تصميم گرفتم بميرم. ولى بعد از مدت‏ها فكر به اين نتيجه رسيدم كه به استان ديگرى بروم و با اسم واقعى يا جعلى يك آگهىِ اهدا قلب به روزنامه‏ها بدهم.

    چه اشكال دارد اگر اين قلب نصيب آدمى مثل دوست سابقاً عزيزم فرشيد محمودى شود؟

 

 

 

 

 

 

                                             فتح الله بی نیاز  

 

   

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #16 یزدان کاکایی 1393-06-02 15:46
دروداستاعزیزم فوقالعادبودولاز م است دوباره بخوانمش خسته ناشید
بازگو کردن
 
 
0 #15 ن . نیلوفر 1393-03-09 00:43
قسمت اخرش خیلی گزارش بود
بازگو کردن
 
 
0 #14 قباد آذرآیین 1393-02-26 18:07
در کمال خونسردی!
بازگو کردن
 
 
0 #13 رضا خواجه نوری 1393-01-14 02:15
داستان دردناک و تلخی بود ولی خیلی خوب و خونسردانه دنوشته دشه است. ممنون
بازگو کردن
 
 
0 #12 صانعی 1393-01-11 03:03
داستان خیلی خوبی بود. ممنون
بازگو کردن
 
 
0 #11 م - رها 1393-01-09 18:34
تکنیکی عالی با دیالو گ هایی گاملا حساب شده . حتی یک سطر از دیالوگ ها اضافی نیست.
بازگو کردن
 
 
0 #10 سمانه - ن 1393-01-09 06:55
امروزه نود در صد دو ستی ها همین طوره. آدمی حتی قلبشو نثار دوستش می کنه ، ولی آخرش خیانت می بینه. ممنون از آقای بی نیاز که همیشه با یه قصه خوب چندین و چند معنای مهم رو به خواننده می گه .
بازگو کردن
 
 
0 #9 پارسا علی زاده 1393-01-08 08:54
من هم مثل دوستان خیلی از این داستان خیلی خوشم آمد . عالی بود.
بازگو کردن
 
 
0 #8 مهدی رحیمی 1393-01-07 19:26
یک «سوپر داستان» به معنای واقعی کلمه. اگر خارجی ها را همین را می نوشتند حالا کلی سر و صدا بود و هیاهو.
بازگو کردن
 
 
0 #7 روزبه - س 1393-01-05 19:48
یکی از بهترین داستان های ویژه نامه نوروزی مرور . داستان های بی نیاز همیشه مرا تا چند روز به خود مشغول می کنند. پساس از استاد و مرور.
بازگو کردن
 
 
0 #6 پرستو - ج 1393-01-04 06:39
جالب بود. ساخت و معنای خوبی داشت.
بازگو کردن
 
 
0 #5 بابک محمدی 1393-01-03 11:30
تکان دهنده بود. یکی از داستان های خوبی که خواندم .
بازگو کردن
 
 
0 #4 بهروز 1393-01-01 14:40
سپاس . سپاس. خیلی خوب بود.
بازگو کردن
 
 
0 #3 سمانه 1393-01-01 07:04
ممنون که در هر داستانی نکته ای به خواننده گفته می شود . هر چند تلخ و سیاه .
بازگو کردن
 
 
0 #2 سولماز بشیری 1392-12-29 14:22
داستان جدابی است. با ظاهری شگفت و محتوایی تفکر انگیز . با تشکر از استاد و سایت مرور.
بازگو کردن
 
 
0 #1 مرجان - س 1392-12-29 06:52
داستان تلخی بود. اما واقعیت دارد. بیشتر دوستی ها به خیانت ختم می شوند. به هر کس بیشتر خدمت و دوستی کنی ، بیشتر بدی نشان می دهد. داستان های آقای بی نیاز مدت ها خواننده را درگیر خود می کنند. با سپاس
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 63 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت