Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - میهمانی
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

میهمانی

 امیر بهاج

سهراب سرش را بالا گرفت و گفت: زود رسیدم انگار. آفتاب غروب کرده؟

نیلوفر گفت: منم الان رسیدم. دیگه هوا تاریک شده. مشکلی نیست.

سهراب چهار زانو روی سکوی کوتاه سنگی نشست و با انگشت شیارهای روی سنگ را لمس کرد.

نیلوفر گفت: باز رفتی تو فکر؟ گذشته هارو نمیشه بر گردوند.

سهراب گفت: می دونم. اصلا بی خیال. امشب از میزبان خبری نیست!

-          الان میاد. تو مهمونی امشب، دوستش را که تازه وارده می خواد معرفی کنه. رفته که بیاردتش. بهتره قبل از ورود به جمع آمادش کنه.

-          این چیزها جدیده. برای من که کسی این کارها رو نکرد. یک دفعه اوردنم وسط اینجا. همتون هم از قیافه وحشت زدم به خنده افتادین.

-          صدا میاد.

-          آره. اون دوتان. دارن میان.

آذر و آیدین از تاریکی وارد شدند. آذر نگاهی به سهراب و نیلوفر کرد و آرام روی سکوی سنگی دیگری نشست. آیدین سری برای هر دو تکان داد و کمی آن طرف تر از آذر نشست و آرام گفت:

-          امشب کی قراره بیاد؟

نیلوفر گفت: آشنای مهساست. میگه دوست قدیمیش بوده. رفته آرومش کنه.

آذر گفت: حتما باز از اون هایی که کلی باید ننه من غریبم بازی در بیاره. اصلا حوصله ندارم. اینم شد مهمونی.

نیلوفر گفت: شما رو کسی دعوت نکرده. برو بگیر بخواب.

آذر اخمی کرد و به آیدین نگاه کرد.

آیدین گفت: باز شما شروع کردین؟ شد یه شب دور هم جمع شیم و شما دوتا مهمونی رو خرابش نکنین؟

سهراب گفت: مهسا که اومد با دوستش آشنا می شیم. شاید تنوعی باشه. بد نیست. میگن هنرمند بوده. یه آدم معروف.

آذر گفت: بوده یا نبوده اینجا به حال ما فرقی نمیکنه. هرکی که هست از این به بعد تو جمع ماست. امید وارم اینجا رو با جای دیگه اشتباه نگیره. حال و حوصله افاده ندارم.

نیلوفر گفت: شما فکر خودت باش که نه این ور نه اون کسی تحملت رو نداشت.

آذر گفت: بشن سر جات. حوصله تو یکی رو دیگه ندارم.

از دور صورت مهسا، محو نمایان می شد. زیر بغل کسی را گرفته بود و آرام پیش می آمد. همگی به سمت آنها خیره شدند.

دوست مهسا خمیده با چشمانی گرد شده و دستانی لرزان خود را به او چسبانده بود و با ترس به جمع نگاه کرد.

مهسا آرام زیر گوشش گفت: اینجاست. ببین. نترس دیگه. همه مثل خودمونن. ترس نداره که. اینجا همه مثل همیم. هر شب هم اینجا مهمونی داریم. هر کی سر جای خودش میشینه و در مورد موضوعاتی بحث می کنیم.

سرش را بالا آورد و با صدای بلند گفت: خوب بچه ها مهمان تازه وارد ما. نسرین. ترو تازه، همین چند ساعت پیش رسیده. بهش خوش آمد بگین دیگه.

همگی سری تکان دادند.

مهسا گفت: نسرین جان. غریبی نکن عادت میکنی. جات می دونی کجاست؟

سهراب گفت: جاش خیلی خوبه. کنار اون درخت. یکی از او دوتا جا. جا خوبه رو بهش دادن ها. خیلی باصفاست.

مهسا گفت: بچه ها، این دوست من هنرمند بوده. خیلی ها خاطرش رو می خواستن. کسی یادش هست؟ کسی کار های نسرین رو دیده بوده.

هیچ کس چیزی نگفت. آذر شانه اش را بالا انداخت و صورتش را برگرداند.

مهسا اخمی به آذر کرد و رو به نسرین گفت: اینجا این جور چیزها زیاد برای بچه ها جذابیت نداره، مهم چیزهای دیگه هست که باید در موردش بحث بشه. حالا برو بشین. اولین قانون اینه که هرکی سر جای خودش بشینه.

مهسا نسرین را از خودش جدا کرد. نسرین پاهایش می لرزید. نگاهی به آذر کرد و نگاهی دوباره به مهسا.

مهسا گفت: برو نترس. شب اول مهمونی همه اینجورین. برو بشین سر جات. سر جای خودت. وقت نداریم. باید مهمونی شروع بشه. سر جات بشین. زیر اون درخت. یکی از اون دوتا سنگ. خوب دقت کن. اسمت روش نوشته. تاریخ تولد و تاریخ دیروز. بشین.

نسرین آرام راه افتاد. بالا سر سنگی ایستاد. می لرزید. اسم خودش را زیر لب خواند. آرام نشست و نگاهی به جمع کرد.

آیدین گفت: خوش آمدی.

سهراب گفت: مهتاب هم در اومد. شروع کنیم.

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #3 زیبا 1393-01-24 19:17
سورئال بسیار زیبایی بود با درون مایه ای پر محتوا (اینجا فرقی نمی کنه کی باشی...) که فضای خاص و راز آلود آن خواننده را تا پایان به دنبال خود می کشید.
استفاده ی هوشمندانه ی نویسنده از نماد غروب در خط اول داستان را دوست داشتم.
با سپاس
بازگو کردن
 
 
+1 #2 سهیلا سجادی 1393-01-09 20:17
مهتاب هم دراومد شروع کنیم .
تبریک به آقای بهاج که به زیبایی در داستانی کوتاه و تأثیرگذار ذهن خواننده را به عمق فضای رمزآلود داستان میکشاند و با پایانی هنرمندانه ازآن گره گشایی میکند .
سپاس
بازگو کردن
 
 
+5 #1 مجتبی بهادری فر 1392-12-28 20:34
کلید خواننده آرام قفل داستان را باز می کند. فضا در ذهن خواننده احتمالا به مرور تغییر می کند که بر جذابیت داستان می افزاید. ممنون.
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 31 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت