Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - شمس تبريزي داستانی از علیرضا ذیحق//
سه شنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

 

شمس تبریزی

علیرضا ذیحق

 

 

پرواز شمس از قونيه ، با پرتوي در اوجها ، اورا به درگاه كوهي كشاند پُر برف و سر فراز.زمان ، زمانه ي چله نشيني بود و بشكرانه ي حق ، سرانداختن . آتش دل اش، دلِ آتش شد در مُلك وجود و ذات بقا را به تقدس و پاكي آواز داد. وردش به غزلخواني ، گنج افشان اسرار شد و خود ، پروانه اي پَرسوز و چرخان در انوار عشق الهي. خدا ، خودِعشق بود و او بلبل عرش در چشم گردون .در كوي يقين مقيم بود و با سياهي ها و سپيدي ها در نجوا.

شمس از جهان گوشه گرفته بود و چله نشيني هايش تا گل كردن ياسها بايد مي پاييد .اما مردم شهر در زمهرير بوران و كولاك ، در انديشه ي نور بي دريغي بودند بر تارك كوه، كه زلفي از نقره داشت و ميان هاله اي مستور. فروغي كه به يكباره هبوط كرده بود و ماهها صبوري مي خواست تا با بهاران بدانجا راه سپارند و رمز وراز آن ماه نويافته يابند . تا نوبهاران ، هنوز هزار ابر برف آگين در راه بود و اهل دل ، همه حيران و بي قرار .

شمس تبريزي ، آن غبار مشتعل كه با ترك نفس و پرهيز از خلق ، يكسره غرق معرفت بود در آن انزوا ، هر ازگاهي نيز با جوهر دانايي ، به كهن ها و تازه ها مي انديشيد و اينكه عمرش آيا ، جز آوازه حاصلي داشته است ؟به مولانا ، قونيه ، كيميا و حجره ي قنادي اش به زير چهار سوق گنبد بازار فكر مي كرد كه هميشه تهي از مال التجاره بود و ولي ، قفلي زرين و پربها بر درب ِ بسته اش. گرد جهان گشته و رخت اقامت از تبريز به قونيه انداخته بود در كسوت ِ شِكّرفروشي ور شكسته و هزار و يك وصله در جامه اي ژنده . بايد كه ملاي روم را مي ديد وبا او رازي نهان مي گفت . تا كه روزي آن قنّاد بي قند و خموش ، ازدحام مردم ديد  و جاه وجلال فقيهانه ي آن ملّاي روم كه از صد دروازه ي قونيه ، مشتاقان به ديدارش مي آمدند . اونيز سوي شيخ ، آن جهاندار معني شتافت كه خلقي عظيم ، با بوسه بر دست و پاي او مجال ديدار يار را از وي مي گرفتند . مردم راه را بر او مي بستند و اما آن ژوليده ي پشمينه پوش همچنان پيش مي رفت و گرمايي از خود مي تاباند كه كس را ياراي مقاومت نمي ماند .

مولانا كه مي ديد مشعلي جهان افروز با سبقت از آفتاب آسما ن ، در قالب گوشت و استخواني نحيف، جاري و تابان در خاك مي خرامد و رهسپارِ روح و كالبد اوست ، خموش و پريده رنگ ايستاد و كلام او شنيد . خلقِ عابد كه شيخ را پريشان و آشفته ديدند ، بر شمس نهيب آورده و به زور اورا راندند كه با سؤالي كفر آيين ، مرادشان را آزرده بود . اما شيخ بي هيچ خشمي گفت : " اورا بر من ببخشيد !" مؤمنان آرام گرفتند و در حاليكه دست و زبان و پايشان را اختياري نبود ، فروغي زرين ديدند كه آن غربتي ِ پير و مسكين را همراه آرام قلبشان " مولانا " ، در خود پيچيده و سوي مدرسه و حرم مي بُرد . 

مردم كه حكايت چنين ديدند ، پراكنده و پُر غضب كوچه هاي قونيه را انباشتند و منتظر فردا ماندند كه شيخ به آنها چه خواهد گفت! اما روزان و شباني گذشت و ملاي روم را كسي در مسجد ومحراب نديد .فقط بهاء الدين فرزند مولانا و صلاح الدين زركوب مريد وفادار شيخ مي دانستند كه در حجره ي مدرسه چه واگويه ايست .مولانا چنان با شور و جذبه اي ، گرم بحث و مباحثه با شمس بود كه وعده هاي نمازش نيز گاه دير مي شد و گاهي فراموش. 

روزي صلاح الدين زركوب ، نگران از اين واقعه نزديك حجره شد و تا مولانا اورا ديد از وي خواست كه آنها را در خانه ي ييلاقي اش  مهمان كند . اما فقط با نان پاره اي خشك و آبي در تُنگ .

شمس و مولانا توحيد گويان در آنجا  چلّه نشستند و كسي را به خلوت آنها راه نبود . مردم قونيه ، وقتي كه به پاي منبر او نبودند انگار كه اصلا نبودند .مجلس وعظ او شفا بخش آلام بود و آرام د لها. در شهر، آشوب بود و همه مشتاق جمال شيخ كه او نيز نمي آمد . همه دست بر قبضه ي خنجر ، تشنه ي خون غريبي بودند كه مي گفتند مولانا را طلسم كرده و آن اُسوه ي فقاهت ، با آواز ودف وني ، پاي برهنه و بي دستار ، با شور سماع مي رقصد و شيدائي اش را پايان نيست . خلق دو دسته شده بودند و يك عده رويگردان از رفتار شيخ ، دنبال فقيهي ديگر بودند و عده اي هم وفادار به او ، چشم انتظار فردايي كه شايد اين واقعه سرانجامي يابد . دسته اي نيزهمچون مرادشان ، در سماع شده و شهر را با آهنگ چنگ وچغانه و نداي توحيد پُر مي كردند .آنان از قالب خويش در آمده و خود را غباري مي ديدند كه طاقت از دستشان در مي رفت و سوي فلك بال مي گشودند .

شمس بر فراز آن كوه در چشمه ي درگاهي با درختان بي برگ  انجير و روبه غاري تودرتو ، با آب يخ وضو مي ساخت و به مه مي نگريست كه دشت وشهر را به زير بال سنگين خود داشت . شب زنده دارِ خاك نشيني بود كه وقتي شمع فرو مي مرد تازه او به اول و آخري كه همه يك دم بود فكر مي كرد و حيران و نالان ، خداي باقي را شكر مي گُزارد . آن دم نيز كه به خود مي آمد روزاني را به ياد مي آورد با خاطرات ديروزها و ياد فردا ها. در آن ديروزها كه مولانا چون گوهر مي درخشيد و روبه فرداها ، هزاره ها بايد مي پاييد . همچنين خود را مي ديد كه مردم ، كينه ي وي بردل دارند و او بال در بال نور ، تا آفتاب ظهرِ دمشق به قهر مي رود و ملاي روم را درد فراق به بستر مي افكند .ياران گسيل مي شوند تا آن يار گريز پا را بيابند كه پيرو و مرادشان از دست مي رفت و جز ناز قلم و شيريني طبع اش، هيچ مونسي را در خلوت اش نمي پذيرفت . تا كه شمس را در كوچه هاي دمشق مي يابند و با سوگند و التماس ، اورا به قونيه مي آورند . مولانا ، مراد پشمينه پوش اثيري اش را تا مي بيند شفا يافته و دفتري كبير از اشعارش را بر وي مي گشايد كه همه در اين چند ماهه ي فراق از دفتر جان اش لبريز شده و آفاق را از سوختنِ سوخته ي جسم و روح اش ، پُر دود كرده است .

آنها مدتهاي مديدي نيز غرقه درشور سماع به يك خانه ، شبستان ، حجره و مدرسه سر مي آوَرَند و اما روزي كه "كيميا" ، خاتون بارگاه اش اورا مي آزارَد و مولانا ، گنج بي همتاي حكمت و شهود مي شود بدين كوه فرا مي آيد كه اكنون نوبهاران بود و همهمه ي مردم مي شنيد .

او كه از سجده ي طولاني اش ، درحال و چابك نتوانست كمر راست كند آخرين وردش را به دوش مردمي خواند كه اورا از كوه به زير مي آوردند . از كوهي كه قرينه هاي بي شماريست آنجا را " كوه چله خانه " مي  گويند . شمس تبريزي در آن نوبهار فقط روزي را با مردم بود و ديگر نبود . همه مي گفتند به يكباره نوري شده و آويخته از رنگين كما ن آسمان به قله ي كوهي پاي گذاشت كه نام اش " اَورين " بود و هيچ فصلي را بي برف و كولاك نبود . مي گفتند كه او رفت و گفت مي رود چله اي دوباره آغاز كند . اما مريدي كه از قونيه تا بلاد " خوي " ، ردّّ اورا گرفته و آمده بود، در واپسين روزهاي حيات اش ، هم اينها را گفت و هم رازي ديگر را. اوكه عمري را معتكفِ پاره خاكي بود در باغي از محله هاي آن شهر به نام " شَميش ديبي " روزي مُهر سكوت از لب برگرفت و گفت : " " غبار اين خاك ، همه توتياست و مباد ا لگد كنيد كه سايه هاي استخوان شمس ، در آن آرميده است ."

نسل ها آمدند و رفتند و روزي آن باغ ، شكارگاهي شد شاهانه و پرشكوه كه روزي سلطان عصر و ياران اش ، تير و كمان برگرفته و عزم صيدي كردند پُر جلال كه ناگه از هر سو ، يورش قوچ و گوزن ديدند و پويه هاي دهها مرال . آنها چون زائران قدسي سوي شكارگاه آمده و در رسيدن به پاي خاكي بر آمده ، سر به غبار آن ساييدند .

سلطان از احوال آن خاك پرسيد و دانست آنچه كه هيچ نمي دانست . اوبدان بوم وبر ميهمان بود و تير و كمان ها بر شكست و از همه خواست كه آهوان را گرامي دارند . شب را همه به همراه مَرالان ، تسبيح خداي به جاي آورده و قوّالان ، با ناي و نوا ، اشعاري را خواندند كه روزگاري مولوي ، در فراق آن شمس آفاقي سروده بود .

صبح در راه بود و آفتاب تازه داشت نورش را به كوههاي اَورين و چلّه خانه مي پاشيد كه همه يكصدا گفتند : " اين آهوان را چه شد كه همه مدهوش افتادند؟ "

جان آهوها نبود و هرچه بود تنها ، تن بود و بس. به فرمان سلطان ، از شاخ آن قوچها و گوزنها ، مناري افراختند بلند و پرهيبت بر فراز آن خاك ، تا آشفته حالان بيدار دل در پناه آن تربت ، آواهاي عرفاني شان را ترنم كنند و دلها با ياد خدا ، خاك را كيميا كند . چرا كه شمس در بازپسين وداع اش به مولانا گفته بود :" من با كيميا صبرها كردم كه با كَس نكردم ." و مولانا گفته بود : " عروس بخت يكي كه كيميا باشد ،خدا را نيز در كيميا مي بيند ."

 

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #1 ناهید .ب 1392-12-28 17:01
ممنون از شما . خیلی خوب است که ادبیات مدرن با کهن ترکیب شده است
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 42 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت