Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - «معما»////
سه شنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 


معما

رحمان چوپانی

 

به چه سنی میگن سنِ ازدواج؟

مامان میگه:« به سن و سال ربطی نداره! احساس مسئولیت مهمه! وفاداری ...!»

بابا - وقتی که با ما زندگی می کرد- می گفت :

« ِچل سالگی! چون تو هر خری که باشی!مطمئنن تو چل سالگی آدم میشی! البته اگرخودت هم بخوای !»

عزیز می گفت: « هر وقت عقل و دلت یکی شد! همون وقت به سن ازدواج رسیدی!اصلن عشق یعنی همین! »

عزیز هفده سالگی با مردِ بیست و هفت ساله ای ازدواج کرده بود که مدام  کتکش می زد. شاید چون آن وقت ها قورمه سبزی ِ عزیز خوش طعم و رنگ نبود.یا شاید هم، یقه ی پیراهن پدربزرگ را خوب نشسته بود.

بابا می گفت:« عشق یعنی یک نفر رو بیشتر از هر کس و هر چیز دوست داشته باشی!» وبا کمی مکث ادامه می داد؛ «فقط یک نفر! »

پس من هیچ وقت نمیتونم عاشق بشم. من آدم ها و کتاب ها رو با هم دوست دارم. تازه من ادکلن هایی رو که رایحه ی گرم و سرگیجه آوری دارند هم دوست دارم.قهوه ترک، شلوار جین و غذاهای دریایی رو هم خیلی دوست دارم.

خواهرم می گفت:«نگران نباش! وقتش که رسید، خودت می فهمی!یکهو می بینی دختر های فامیل یک جوری  نگات می کنن!»

خواهرم روی عبارتِ« یک جوری نگات می کنن »خیلی تاکید داشت.

اما اون ها هیچ وقت « یک جوری » به من نگاه نکردن. همون دخترهای فامیل رو میگم.اون ها فقط جلوی من لباس های تنگ می پوشیدن.و هر وقت به دیدنشون می رفتم، روی لباس های زیری که توی حیاط روی بندِ لباس آویزون کرده بودن یه لباس دیگه می انداختن.

بابا می گفت:« تاوقتی که لا به لای این کتاب ها وول می خوری،نه عاشق میشی و نه عرضه ی زن گرفتن پیدا می کنی!»

مامان این جور وقت ها به بابا می گفت:«حسودی میکنی که داره مثل من میشه!نه؟!»

کتابِ مامان رو من ویرایش کردم. خیلی وقت بود که مامان چندتا شعر از یک شاعر هندی ترجمه کرده بود.اما هیچ ناشری زیر بار چاپش نمی رفت.اون هم از سر ِ لج، با پول خودش سیصد جلد از اون کتاب رو چاپ کرد.من صدتا شو بردم دانشگاه و مجانی دادم به دانشجوها.- دانشگاهِ ما سه هزار دانشجو داره.- دویست تای دیگه اش  هنوز توی انباریِ خونه است.

بابا می گفت:« مامانت اونقدر فیلم هندی نگاه کرد تا بالاخره هندی یاد گرفت!»

مامان چندسفر رفته هند.با آنیل کاپور هم عکس گرفته. توی عکس مامان به دوربین نگاه کرده و آنیل کاپور به یک جای دیگه، معلوم نیست کجا.

بابا وقتی عکس رو دید گفت:« خوشم میاد که محل ِ سگ هم به مامانت نگذاشته! »

اما مامان می گفت:« ما کلی با هم خوش و ِبش کردیم! اون به من گفت که کشور ما رو خیلی دوست داره و  امیدوار بود که یک روز  اینجاتوی یک فیلم بازی کنه!»

...

بالاخره روزی که باید بابا برای همیشه از پیش ما می رفت، رسید. چون بابا بدون این که روحِ مامان هم خبردار بشه، یه خواهر کوچولو برامون آورده بود.ماجرا این شکلی بود که یک روز یک خانم سفید و خوشگل  درِ خونه ی ما رو محکم زد .مامان در رو باز کرد .اون خانم؛ دختر کوچولوی تپلی رو که شباهت زیادی به بابام داشت، داد به مامان و با عصبانیت گفت:«بفرمایین! این کاردستیِ همسر شماست.» و رفت .

من خیلی به خواهر کوچولوم علاقمند شدم. منتظرم خیلی زود بزرگ بشه تا ازش بپرسم. « به چه سنی میگن سنِ ازدواج؟»

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #3 قباد آذرآیین 1393-02-04 12:15
عالی...بهتر از این نمی شد از ابن موضوع سهل و ممتنع استفاده کرد.
بازگو کردن
 
 
0 #2 روزبه - س 1393-01-05 19:49
از این داستان هم خوشم آمد. ممنون .
بازگو کردن
 
 
-1 #1 لیلی نادری 1392-12-29 18:03
با تشکر داستان خوبی بود. ممنون
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 52 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت