Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - صداها در فضا و درشب
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب


صداها در فضا و درشب

ولفگانگ بورشرت /
 رضا سيدحسيني

 

   
   تراموا در بعدازظهري که از مه مرطوب بود پيش مي‌رفت. بعدازظهر خاکستري بود و تراموا زرد و محو، ماه دسامبر بود و کوچه خالي و خاموش و بي‌نشاط بود و رنگ زرد تراموا در بعدازظهر شناور شده بود. اما در تراموا کساني نشسته بودند، گرم و نفس زنان و مضطرب؛ پنج شش نفر در تراموا بودند، آدم‌هايي نامشخص و تنها در بعدازظهر دسامبر، اما گريبان خود را از مه مرطوب نجات داده بودند. زير چراغ‌هاي کوچک اميدبخش نشسته بودند و سخت تنها بودند. فقط پنج شش نفر بودند؛ تنها و نفس‌نفس‌زنان؛ و بليت‌فروش ششمين نفر بود. در آن عصر مه‌آلود و خلوت با دکمه‌هاي برنجي ظريفش در تراموا بود و بر شيشه‌هاي مرطوبي که براثر نفس‌ها مه گرفته بود، چهره‌هاي درشت اخم‌آلود مي‌کشيد. تراموا با سرعت و با تکان‌هاي شديد پيش مي‌رفت. زرد، در دل دسامبر. در تراموا پنج نفر از مه نجات يافته نشسته بودند و بليت‌فروش سرپا بود و آقاي سالخورده که در زيرچشم‌هايش کيسه‌هاي اشک پر از چين و چروک بود، دوباره با صداي خفي، شروع به صحبت کرد: «در فضاست و درشب، يا فقط در شب! اين است که آدم خوابش نمي‌برد. آري، فقط به اين علت است. يگانه علتش صداهاست. باور کنيد که فقط به علت آن صداهاست.»
   آقاي پير اندامش را به جلو خم کرد. کيسه‌هاي اشک آهسته تکان خوردند و انگشت سبابة او که به طور عجيبي براق بود مستقيما به‌طرف سينة پيرزني که روبرو نشسته بود دراز شد. زن با سروصدا از دماغ نفس کشيد و به انگشت سبابة براق و هيجان زده مرد چشم دوخت. همان‌طور با سروصدا از راه دماغ تنفس مي‌کرد. چاره‌اي نداشت، زيرا زکام زمستاني سختي گرفته بود که تا ريه‌هايش نفوذ کرده بود. اما با وجود اين، اشاره انگشت براق زن را به هيجان آورده بود. دو دختر که در آن سر تراموا نشسته بودند با هم پچ‌پچ مي‌کردند، از وجود صداهاي شبانه خبر داشتند؛ آن‌ها بيش از هرکس ديگر از اين صداها باخبر بودند، اما همان طور پچ‌پچ مي‌کردند و نيز از هم‌ديگر خجالت مي‌کشيدند و بليت‌فروش برشيشه‌هاي مه گرفته چهره‌هاي درشت اخم‌آلود مي‌کشيد. و باز مردجواني در تراموا نشسته بود؛ چشمانش را بسته بود و چهره‌اش زرد بود با چهرة زرد زير نور کدر چراغ نشسته بود و چشمانش را چنان بسته بود که گويي در خواب است. و در بعدازظهر مه‌آلود و خلوت، ترامواي زرد شنا مي‌کرد و راه به جلو باز مي‌کرد. بليت‌فروش چهرة اخم‌آلودي برشيشه کشيد و به مرد سالخورده که کيسه‌هاي اشکش آهسته تکان مي‌خورد گفت: «آري، درست است؛ صداها هست، انواع صداها. و طبعا شب‌ها بيشتر است.»
   دو دختر در ته دل خجالت کشيدند و به پچ‌پچ‌شان ادامه داداند و يکي از آن‌ها با خود فکر کرد: «شب‌ها، بيشتر شب‌ها!». مردي که کيسه‌هاي اشک چشمش تکان مي‌خورد انگشت براقش را از سمت پيرزن زکامي کنار کشيد و به طرف بليت‌فروش دراز کرد و آهسته گفت: «گوش کنيد چه مي‌گويم. صداها هست! در فضا، در شب و آقايان محترم، خانم‌هاي محترم...»
انگشت سبابه‌اش را از بليت‌فروش برگرداند و به طرف آسمان گرفت: «مي‌دانيد صداي چه کساني است؟ اين صداها در فضا و درشب هيچ مي‌دانيد که صداهاي چه کساني است؟»
کيسه‌هاي اشک در زير چشم‌هايش آهسته تکان خوردند. چهرة جوان که در آن سر تراموا نشسته بود زرد بود و چنان که گويي در خواب باشد چشم‌هايش بسته بود. مرد سالخورده که کيسه‌هاي اشک داشت زمزمه کرد: «صداي مرده‌هاست. بيشتر صداي مرده‌هاست. صداي مرده‌ها، آقايان محترم، خانم‌هاي محترم. عده‌شان خيلي زياد است، تا شب مي‌رسد در فضا جمع مي‌شوند. مرده‌ها زيادند. خيلي زيادند. چون‌که همه قلب‌ها پر است. قلب‌ها مالامال است و مرده‌ها فقط مي‌توانند در قلب مردم جا بگيرند. اين‌طور نيست؟ اما مرده‌ها خيلي زيادند و نمي‌دانند کجا بروند؟»
   ديگران که در اين ترامواي بعدازظهر بودند نفس‌ها را در سينه حبس کردند. فقط جواني که چشم‌هايش را بسته بود چنان که گويي در خواب باشد، نفسي عميق کشيد. پيرمرد انگشت براقش را به ترتيب به سوي کساني که حرف‌هاي او را گوش مي‌دادند دراز کرد. به سوي دخترها، بليت‌فروش و زن سالخورده. و بعد هم زمزمه کرد: «اين است که آدم خوابش نمي‌برد. براي همين است. در فضا خيلي مرده هست؛ بي‌جا و ومکان. تا شب سروصدا به راه مي‌اندازند و براي خودشان بيدارند. اين است که آدم خوابش نمي‌برد. مرده‌ها خيلي زيادند، مخصوصا شب‌ها. تا همه‌جا غرق سکوت مي‌شود آن‌ها دهن باز مي‌کنند و تا کوچه خلوت مي‌شود آن‌ها پيدايشان مي‌شود. آن‌ها شب‌ها مي‌توانند حرف بزنند. اين است که آدم خوابش نمي‌برد.»
   پيرزن زکام با سروصدا از دماغ نفس کشيد و به کيسه‌هاي اشک پيرمرد که آهسته زمزمه مي‌کرد چشم دوخت. اما دخترها همان‌طور پچ‌پچ مي‌کردند. دخترها شبانگاه صداهاي ديگري مي‌شنيدند، صداهايي شبيه صداي مردي که به سمت آن‌ها مي‌آمد و اين صداها را بيشتر شب‌ها مي‌شنيدند. پچ‌پچ مي‌کردند و از هم‌ديگر خجالت مي‌کشيدند و هيچ يک از آن دو نمي‌دانستند که ديگري هم شب‌ها در روياهايش صدا مي‌شنود.
   بليت‌فروش بر شيشه مرطوب مه‌آلود، چهره‌اي درشت کشيد و گفت: «آري، مرده‌ها. شب‌ها توي فضا مي‌لولند. بالاي بستر ما اين است که نمي‌شود خوابيد، درست است.»
زن سالخورده دماغش را بالا کشيد و با سر تصديق کرد و گفت: «مرده‌ها، آري، مرده‌ها؛ صداي مرده‌ها بالاي بسترها! درست است کاملا روي سرِ ما.»
   و دخترها نگاه مردان بيگانه را احساس مي‌کردند و چهره‌شان در اين ترامواي عصر خاکستري برافروخته شد. اما چهرة جوان پژمرده بود و در گوشة خودش تنها بود و چنان که گويي در خواب باشد چشمانش را بسته بود. ناگهان پيرمردي که کيسه‌هاي اشک داشت، انگشت براقش را به گوشة تاريکي که جوان نشسته بود برگرداند و زمزمه‌کنان گفت: «آري، جوان‌ها! آن‌ها مي‌توانند بخوابند. عصرها، شب‌ها، در دسامبر، هميشه مي‌توانند بخوابند صداي مرده‌ها را نمي‌شنوند؛ جوان‌ها مي‌خوابند و صداهاي مخفي را نمي‌شنوند، فقط ما گوش معنوي داريم. ما پيرها! گوش‌هاي آن‌ها صداهاي شبانه را نمي‌شنود. آن‌ها مي‌توانند بخوابند.»
   انگشت سبابة پيرمرد از دور با تحقير به سوي جوان پژمرده‌رو دراز شد د ديگران با هيجان نفس‌نفس زدند. فورا جوان افسرده‌رو چشم‌هايش را باز کرد و ناگهان بلند شد و تلوتلو خوران به طرف مرد سالخورده آمد. انگشت سبابه در کف دست پنهان شد و کيسه‌هاي اشک لحظه‌اي از حرکت بازماند. جوان افسرده‌رو دستش را به سمت صورت پيرمرد آورد و گفت: «لطفا سيگارتان را دور نيندازيد. خواهش مي‌کنم به من بدهيد. سرم گيج مي‌رود. کمي هم گرسنه‌ام. ته سيگارتان را به من بدهيد. ممکن است حالم را بهتر کند. چون سرم گيج مي‌رود.»
با شنيدن اين حرف، کيسه‌هاي اشک، اشک پس داد و چين و چروک آن‌ها تکان خورد. پيرمرد کمي غمزده و محجوب شد و گفت: «آري، رنگ‌تان زرد شده. مثل اين که حالتان هيچ خوب نيست. پالتو نداريد. در ماه دسامبر هستيم.»
   جوان افسرده جواب داد: «مي‌دانم آقا، خودم مي‌دانم. مادرم هر روز صبح مي‌گويد پالتو بپوش ماه دسامبر است. مي‌دانم، اما مادرم سه‌سال است که مرده، خبر ندارد که من ديگر پالتو ندارم. مادرم هرروز صبح مي‌گويد در ماه دسامبر هستيم. اما کسي که مرده از موضوع پالتو چه خبر دارد؟»
جوان ته سيگار روشن را گرفت و تلوتلو خوران از تراموا پايين رفت. در بيرون، مه بود، بعدازظهر و دسامبر بود و جوان زردرو با سيگاري در ميان لب‌ها در خلوت مه فرورفت و به طي عصر پرداخت. گرسنه بود، بي‌پالتو بود، مادرش مرده بود و ماه دسامبر بود. در درون تراموا ديگران نشسته بودند و ديگران نفس در سينه حبس کرده بودند. کيسه‌هاي اشک آهسته و اندوه‌بار تکان مي‌خورد و بليت‌فروش بر شيشه چهره‌هاي درشت اخم‌آلود مي‌کشيد. چهره‌هاي درشت اخم‌آلود.


نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

نظرات   

 
0 #1 تینا 1392-11-28 09:49
سپاسسسسسسسسسسسس سسسسسسسسسسسسسسس سسسسس
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 54 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت