Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - مرور :: ادبیات
شنبه, ۰۲ شهریور ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 



لابراتوار يك ذهن / داوود افتخار(مترجم و مدرس ادبیات انگلیسی)

نگاهی به شعر اتاق تاریک از مجموعه ی " این ساعت شنی که به خواب رفته است"

سروده ی رزا جمالی

اتاقِ تاريك

 

تك نوري ست كه بر مخفي ترين سمت مي تابد

در عصب ها گسيل مي شود

كافي ست

به اندازه اي ست كه بر عنصرِ تازه اي دلالت مي كند.

 

ياخته هاي كور را به كناري گذاشته ام

تا در اجسامِ كِدِر نفوذ كنند

ورقه هايي كه بار گرفته اند در تاريكي ادامه مي يابند.

 

با كَسري از من متناسب است

چنانچه جِرمي سنگين كه از شاخه هايِ درخت آويزان است

به رنگِ سردِ جسمِ تُست

تقلاي من.

 

چيزي ست كه در بطنِ خود منجمد است

يك قطعه يِ تاريك است

شعاعِ نازكي ست

كه در انسدادِ در محبوس است.

 

بلوري كه به دست آمده

در سيالات نقش مي گيرد

انتهايِ اين مسيركجاست؟

 

طرحي از عصب ها بر كاغذهايِ سياه افتاده است .

 

رسوب مي كنم

شماري از اجسام ضخيم اند

ظرف ها را بُرده ام

قدري آب تهِ ليوان هست.

 

 

از مجموعه ي  "اين ساعتِ شني كه به خواب رفته است..."

 

اتاق تاريك مرا به ياد "آن اتاق بلور" فروغ مي اندازد "كه مثل مردمك چشم مرده ها سرد است." اين شعر شاهكار افشاگري روح است كه به نوشته اي از داستايووسكي مي ماند .ادعا ندارم كه كنه متن را كاويده ام اما لابد تا حدودي بغرنجي شعررا غبارگيري كرده ام و از جنبه اي ارتباط روانشناختي تصويرها را رد گرفته ام. البته هميشه خرده-پارادوكس هاي بي جواب و تصاوير مرموز در آخر باقي مي مانند و منتقد را مستاصل مي گذارند. من هم مطمئنا بعضا در برداشت هايم به خطا رفته ام. وانگهي اگر روزي كسي تمامي دشواري هاي يك شعر را حل كند آنرا از يك دليل بزرگ نوشتن اش خلع سلاح كرده است.

اينبار بهتر مي بينم كه نتيجه تحليل را پيشتر توضيح بدهم. بنظر مي رسد وقتي شاعري به بلوغ تكنيكي مي رسد از توصيفات بيروني و خود-تحليلي رنج به دروني مخفي و از جراحي درونمايه ي روان به انتزاع محض متمايل مي شود يا همان مسيري كه بكت در هنر نمايش بسمت ايجاز پيمود. و آخر اين سير اگر دچار كسالتي بيمارگونه و هيچ انگارانه نشده باشد لحظاتي در شعر يافت مي شود كه دغدغه اش واكاوي صرف پروسه نوشتن خلاقه است. و به تعبير فروغ "خطوط را رها ميكند و از ميان شكل هاي هندسي محدود به پهنه هاي حسي وسعت پناه مي برد". اين است كه من "اتاق تاريك" را شعري راجع به شعر گفتن meta-poetry  ميدانم. به زبان ديگر اين "تك نوري كه بر مخفي ترين سمت مي تابد" شعر است. مخفي ترين سمت در تعبير روانكاوانه و سمبوليكش همانا "ضمير ناخودآگاه" است و سرودن تابش نور به زواياي تاريك روح (illumination).

در يك رويكرد ساختارگرايانه structuralism ثنويت يا تضاد دوگانهbinary opposition بارز وعمده در شعر بين نور(نور- مي تابد – شعاع نازك) و تاريكي (كور- كدر- تاريكي- تاريك- سياه) از طرفي و سيال بودن و گسيل شدن در برابر محبوسي و انسداد و انجماد از طرف ديگر است. و در حقيقت كفه ي تاريك ترازو ثقل بيشتري دارد (مي دانيد كه نسبيت انشتين قائل به اين است كه نور وزن دارد!)

من لغت "عصب" را در تفسيرم از شعر نماينده ي حساسيت روح و ذهنيت شاعر مي گيرم و بدين ترتيب "طرحي از عصب ها كه بر كاغذ افتاده" نمود فرماليستي شعر است. انديشه در قالب كلمات بر كاغذ medium  ثبت مي شود. در روانكاوي فرويد سيستم عصبي nervous system  همان فضايي را اشغال مي كند كه در منظر نوافلاطوني ها روح علوي.

اين نور بر "عنصر تازه" اي "دلالت" مي كند. اين "عنصر تازه" شعر يا همان ماحصل خلاقيت هنري creativity است و از جهتي همان محصول نهايي تبلور كه بعدا به آن خواهم پرداخت. و" دلالت" significationاساسا اصطلاحي زبانشناسانه است كه تئوري ساختارگرايانه سوسور و تعريف دوجزئي binary او از ماهيت كلمه در زبانsignifier/signified را به ذهن متبادر ميكند.

و اين نور "كافي است". كفايت در اين بستر اشاره به كنش زيباشناختي و روانشناختي شعر دارد و تخليه ي رواني catharsis كه طي اين جوشش بداهه ي احساسات شديد به شاعر دست مي دهد. و شايد هم كنايه اي است به خود-بسنده بودن self-sufficiency اثر هنري.

در ادامه فكر مي كنم تعبير" به كناري گذاشتن" در عبارت "ياخته هاي كور را به كناري گذاشته ام" اصلا وجه منفي ندارد و بيشتر اشاره دارد به آن دقيقه ي سحرآميز درون-نگري introversionوتجرد رواني detachment كه لازمه ي جرقه ي فرايند غيرمعمول خلق هنري است. در همين راستا تعبير "كور" هم منفي نيست و تنها به پنهان و ناخودآگاه بودن دلالت مي كند. نفوذ در اجسام كدر نيز همان قابليت متمايز كننده شاعر در مشاهده ي موشكافانه acute observation و نفوذ به ذات اشيا مي باشد. و يادمان باشد كه بلور شفاف است.

"ورقه هايي كه بارگرفته اند" همانگونه كه اشاره شد صفحات شعرند. اما من ترجيحا آنها را به ذهن منبسط و تحريك پذير شاعر مرتبط مي دانم. "بارگرفتن" استعاره از همان فرآيندي است كه فروغ از آن تعبير به "انعقاد نطفه ي معنا" و يا "به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن" مي كند. اگر عنوان شعر يعني "اتاق تاريك" را استعاره از ذهن سترون و عاجز از الهام بگيريم مفهوم بارداري در تقابل با آن روشن تر خواهد شد –و  ذهنيت شاعرچقدر به فروغ در شعر "هديه" نزديك است. بعلاوه اشيايي مانند ظرف و ليوان و بالاخص اتاق –كه نور در انسداد درش مسدود است- همه نماد انكارناپذير ذهن و روان شاعرند كه ظرف فرايند تبلور شعر است. تمثيل باروري در قالب نباتات و ميوه هاي آويخته از درخت نيز عينا تكرار شده است. نكته ظريف اين تشبيه اين است كه شاعر مي گويد: "ورقه هايي كه بار گرفته اند در تاريكي ادامه مي يابند." يعني همانطور كه عمل لقاح در رخدادش خودآگاه است اما رشد جنين در ظلمت زهدان مستقل و نامحسوس، تنها ميتوان از اراده به نوشتن شعر حرف زد اما محصول نهايي جنيني است كه نموّش بتمامي تحت اختيار هشياري شاعر نيست. و اين بسيار با توصيف روانكاوي از خلاقيت و تئوري رمانتيك ها ازطبيعت شعر همخواني دارد. جز اين مفهوم تبلورهم از قبيل زايش و پديداري از ذرات ميكروسكپي معادل نطفه است كه به آن خواهم پرداخت.

 

تمثيل درخت و سنگيني ميوه ها بي نقص است بخصوص كه بلافاصله بعد از تعبير "با كسري از من متناسب است" آمده است. به اين دليل كه ميوه (شعر) كسر و زائده اي از ذات و نهاد درخت (شاعر) است و تناسب بمعناي همجنسي، هارموني ارگانيك، و فصل مشترك ماهوي ايندوست. اهميت استعاره ي "كسري از من" دقيقا در توصيف ماهيت شعر است بمثابه جزيي fragment و وجهي از بودن being شاعر و انعكاس خويشتن self او.

"تقلا" را مي توان توصيفي شبه-مازوخيستي از عمل سرايش فرض نمود. اما در "به رنگ سرد جسم تو" تكنيك همرنجي   synethesia بكار برده شده است ، اين سطر بينهايت به درك من از شعر كمك كرد. برداشت من اين است كه اين "تو"ي مخاطب در شعر نفس self  شاعرست. اگر مرزبندي هاي يونگ در دايره ي روان آدمي ego/self را لحاظ كنيم ميتوان گفت كه اين شعر يك مكالمه درونيinterior dialogue است كه مخاطب مفروضش implied نفس شاعر است. سردي در روانكاوي يونگ deep psychology هميشه به روح و ناخودآگاه دلالت دارد. و نفس self آن گستره ي با وسعت روح است كه "من" ego تنها جزيي از آن محسوب مي شود. بعلاوه "رنگ سرد" ميتواند احتمالا خاكستري باشد كه رنگ بيرنگي روح است. در واقع اينجا ego با self مكالمه اي خودشناسانه دارد. و اصلا به همين دليل است كه اتمسفر تاريكي به فضاي شعر احاطه دارد . چون حيطه ي ناخودآگاه قلمروي تاريك و مرموز است.

در ادامه نوشته است :

 

"چيزي ست كه در بطنِ خود منجمد است

يك قطعه يِ تاريك است

شعاعِ نازكي ست

كه در انسدادِ در محبوس است."

 

بند بالا غامض ترين و متناقض نماترين بيان در اين شعر زيبا ست. سطر اول سطر چهارم را بطور ضمني و سطر دوم سطر سوم را صراحتا نفي ميكند. "قطعه ي تاريك" در عين حال "شعاع نازكي" هم هست و وقتي مي گويد در انسداد در مسدود است غيرمستقيم اشاره مي كند كه اين شعاع نازك جنبنده است و ميل به حركت در اوست و اين با گزاره ي سطر نخست كه حاكي از انجماد و انفعال است تناقض دارد. شايد اين ماهيت متناقض نماي هنر است كه بيانی پارادوكسي  را موجب شده است -هنر كه هم نور است و هم تاريكي و در ذاتش تماسي روشني بخش است با تاريكي و بغرنجي روان انسان. اما در عين حال مي توانم نتيجه بگيرم كه شاعر ناخواسته، يا شايد هم هدفمند، نقبي زده است به ساختارشكنيdeconstruction ، از آنجا كه دو جز يك تقسيم بندي قرارداديarbitrary و ازلي براي درك واقعيت بيشكل amorphous پيرامون يعني نور و تاريكي را يك كاسه كرده و بي تقدم و مرز وجودي معييني تلقي نموده اي و اصالت ماهوي در محدوده ي زبان هر يك را مغشوش كرده است. و لابد اگر بنا بود از سياهچاله ي زبانشناختي خارج شود يك لغت signifier من در آورده است از قبيل "ناريكي" وضع كرده است كه توصيف "تجربه ي دروني خارج از زبان" باشد. اين البته تنها يك توضيحي بود كه براي رفع ابهام از پارادوكس شعر به ذهن مي آيد. در آخر بايد اشاره كنم كه "قطعه ي تاريك" با "كسري از من" مربوط است.

در ادامه لغات بلور، سيالات، رسوب، و ظرف را از شيمي وام ميگيرد تا تمثيل ديگري از" شعر" بدست دهد. و من اين كاربرد دائره لغات شيمي، فيزيك، و رياضيات را در اين شعرها ناشي از همان حس القا فاصله ي زيباشناختي aesthetic distance ميدانم و تحسين مي كنم. بهرحال در اينجا تاكيد بر نقش شاعر است كه به تعبير اليوت در پروسه آفرينش شعر نقش كاتاليزور catalyst را بازي مي كند تا تبلور ذهنيت در قالب كلمات تحقق پيدا كند. "بلوري كه به دست آمده در سيالات نقش مي گيرد." "سيالات" مي توانند امكانات تكنيكي شعر از قبيل موسيقي، وزن، و ريتم باشند –همان شانه اي كه حافظ زلف سخن را با آن شانه مي زند و نظم مي دهد. مقصود شايد ساختارمندي عناصر شعر در تقلبل با بي نظمي پديدارشناختي پيرامون باشد. توضيحش دشوار است اما بنظر مي آيد كه استعاره ي پيچيده ي شاعر از شعر در اين خطوط به يك طبيعت بيجان still life در نقاشي مي ماند كه در يك قاب منجمد شده از زمان "آرزوي دوردست تحرك" را متبلور مي كند. پارادوكس هميشگي در هنر اينست كه محصول نهايي في النفسه منجمد است و لااقل خارج از ذهن خواننده فاقد پويايي ست.

و وقتي مي پرسد: "انتهاي اين مسير كجاست؟" حرف ناگفته مشهود اينست كه دقيقا نمي داني اين "احتياج به نوشتن" صادق هدايتي به كجا ختم خواهد شد. و اين به معني ناخودآگاهي يا لااقل نيمه-خوداگاه بودن فرايند نوشته شدن شعر است.

تصوير هولناك و موثر"طرحي از عصب ها بر كاغذهايِ سياه افتاده است" قرابت غريبي به سطري از شعر The Love Song of J. Alfred Prufrock  اليوت دارد:

 

but as if a magic lantern threw the nerves in patterns on a screen

 

عبارت "رسوب مي كنم" نيز مؤيد نظريه ي اليوت راجع به شعر است. بلور شعر تشكيل شده و شخصيت شاعر كه تنها حكم كاتاليزور را داشته خواه نا خواه رسوب ميكند و از چرخه آفرينش هنري خارج مي شود. گويا مي خواهد بگويد كه اين اثر قايم به ذات و مستقل از خالق خود به موجوديتش ادامه خواهد داد. و جمله ي "شماري از اجسام ضخيم اند" ارتباطي برقرار مي كند با آن سطر اوايل شعر -"در اجسام كدر نفوذ كنند". و مقصود از اجسام ضخيم لابد آنهاست كه كدر و نفوذ ناپذيرند، آن جنبه هايي از حقيقت كه دايره ي زبان و شعر بقول ويتگنشتاين از مواجهه با آنها مايوس است.

 

و سرانجام تصوير بكر پاياني :.

 

"ظرف ها را بُرده ام

قدري آب تهِ ليوان هست."

 

اين خاتمه در نظر من زيباترين تصوير شعر ست كه لابراتوار سرد و كم نوري كه فرايند تبلور در آن صورت گرفته را به ذهن مي آورد. تبلور شامل جذب آب مي شود و طبيعي است كه در انتها اندكي آب (عامل زايندگي) ته ليوان مانده است. ليوان (كه لابد شفاف است) و ظرف ها همانطور كه اشاره كردم استعاره از ذهن شاعرند كه محل خلاقيت است. وجه جادويي اين تشبيه اين است كه ذرات ناپيدا و محلول بصورت بلورهاي سخت (ماندگار)، زيبا، و شفاف و درخشان مجتمع ميشوند، درست مثل كلمات در شكل گيري متن. و مسئله در خور توجه آنست كه قرارگيري ذرات در بلور واجد نظم رياضي است و اين استعاره از وحدت ارگانيك organic unity در اثر هنري است. بند آخر افتادن پرده بر نمايش جادويي تبلور شعر در لابراتوار ذهن ست –ظرف روح خالي ست و بلور شعر در تاريكي تلالو دارد.

 

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 40 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت