Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - فارسی ، شکر است " جمال زاده " به عنوان
سه شنبه, ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

  


فارسی ، شکر است " جمال زاده " به عنوان

" نوع ادبی طنز "

   داستان کوتاه ( " طرحواره " ) 1 فارسی ، شکر است ، نخستین داستان و به تعبیر نویسنده " نثر حکایتی " از مجموعه  داستان یکی بود ، یکی نبود " سید محمد جمال زاده " است که نخستین بار در فاصله ی سال های 1333 تا 1340 هجری قمری ( 1300-1293 شمسی ) در روزنامه ی کاوه در " برلین " و دومین بار به صورت کتاب در سال 1300 در           " تهران " انتشار یافته است . علت گزینش این نمونه به عنوان " طنز " نخست ، قدمت آن به عنوان نخستین داستان کوتاه فارسی و دوم  ، حضور بیش تر سازه ها و عناصر در این " نوع ادبی " 2 است .

 

      " طنز " به عنوان یک " نوع ادبی" به  معنی دقیق اصطلاحی آن، از دستاوردهای " انقلاب مشروطیت " (1285) به بعد است . دو شخصیت شاخص در این نوع ادبی ، یکی " سید اشرف الدین حسینی " ( " قزوینی " ، " گیلانی " یا " نسیم شمال " ) در روزنامه ی نسیم شمال (1286) هم در حوزه ی شعر و هم نثر و دیگری " علی اکبر دهخدا " در پهنه ی مقالات طنزآمیز در روزنامه ی صورِ اسرافیل (1286) است . با این همه ، " جمال زاده " ، نخستین نویسنده ای است که در گستره ی " ادبیات داستانی " و در همه ی " نثرهای حکایتی " یکی بود ، یکی نبود مشخصاً به این " نوع ادبی " پرداخت و زبان فارسی معاصر را برای پرداختن به برخی انواع ادبی تازه ( داستان کوتاه ، طنز ، داستان پیکارسک 3 ، طرحواره ) آماده ساخت .

 

  1. هدف طنز ، تصحیح خطاها است : در باره ی این که آیا اصولاً " طنز " غایتی دارد یا نه ، نگرش های گوناگونی

 

هست . برخی مانند " کلارک " 4 باور دارند که " طنز نباید درس اخلاق بدهد ، یا غرضی القایی داشته باشد " ( کلارک 1971، 505-498) . با این همه ، میان " طنز " به عنوان یک " نوع ادبی " و اغراض و اهداف یا سرشت آن ، تضادی نیست ، زیرا ماهیت طنز اصولاً ُخرده گیری و انتقاد است و انتقاد با معیاری نظاموار ، به کارِ تشخیص خوب از بد ، می آید . در طنز همیشه چیزی یا کسی مورد خرده گیری قرار می گیرد ، زیرا در جامعه ، نارسایی ها وکجروی هایی هست که باید برطرف شود و کار منتقد و طنزپرداز این است که جامعه را به سطح همان معیارهایی ارتقا دهد که مورد قبول است . قطع نظر از هر تعریفی که از " طنز " ارائه می شود ، طنز باید خصلت " تصحیح کنندگی " داشته باشد و از رهگذر یک رشته شیوه های انتقادی ، همه ی آن اوضاع و احوالی باید مورد خرده گیری قرار گیرد که به نظر طنزنویس ، به " رفورم " 5 نیاز دارند . با این همه ، طنز تنها خرده گیری از وضع موجود و نامطلوب نیست ، بلکه به شگردهایی نیز گفته می شود که طنز به یاری آن ها می تواند کارایی لازم داشته باشد . به این دلیل ، در تعریف منطقی طنز باید گفت :

 

      " طنز به شیوه یا شگردهایی اطلاق می شود که سمت و سویی انتقادی دارد و طنزنویس از رهگذر مزاح ، شوخی و بذله گویی ، باید به سراغ آن بخش از نهادهای بشری یا خصلت های انسانی برود که به بهبود و اصلاح نیاز دارند . طنز نویس نیز به کسی گفته می شود که از تباهی برخی نهادها و ارزش ها و ضرورت اصلاح و بهبود اجتماعی ، آگاهی دارد و می کوشد به یاری خندیدن به این نارسایی ها و استهزای تباهی ها و خطاها ، زمینه را برای تغییر وضعیت نامطلوب ، آماده کند " ( ترال و دیگران 1960 ، 436 ) .

 

      بهترین گونه ی طنز ، طنزی نیست که ضرورتاً به یاری استهزا ، کسی را بیازارد و چیزی را مورد حمله نسنجیده

 

1.Sketch                2. Genre                 3. Picaresque                4. J.R. Clark                5. Reform

 

قرار دهد ، بلکه طنزی است که با ساختارهای مفاسد اجتماعی دربیفتد و بتواند نوعی " ضربه " یا " شوک فکری " ایجاد کند به گونه ای که ما به خاطر مفاسد اجتماعی خود با آنچه در خودِ ما مذموم است ، بیزار یا شرمنده شویم و بکوشیم تا آن کجروی های فردی و اجتماعی را از میان ببریم . در این حال ، شوخی ، بذله و استهزا و خنده ، باید در حکم " عمل " و خرده گیری و انتقاد ، باید چیزی مانند " دارو " باشد که به کارِسلامت می آید و به قول معروف " داروی تلخ نصیحت را به شهد ظرافت بیامیزیم . "

 

     ممکن است گفته شود بسیاری از رذایل فردی و مفاسد اجتماعی ، در سرشت ما و ساختار و نظام اجتماعی ریشه دارد و اصلاح و بهبود این تباهی ها اگر غیر ممکن نباشد ، دست کم بسیار دشوار است  با این همه ، باید در نظر داشت که حمله کردن به معایب و نواقص فردی و اجتماعی ، باز هم تصحیح کنننده است . اگر طنز نتواند خصلت های منفی فردی مانند حسادت و خودخواهی را از میان بردارد ، دست کم می تواند آن ها را در چشم دل و بصیرت ما از جلوه و جمال بیندازد ؛ یا تباهی ها ی اجتماعی چنان در چشم و دل خوانندگان بزرگ و حیاتی جلوه داده شود که به ضرورت مبارزه با آن ها پی ببریم .

 

     داستان کوتاه فارسی ، شکر است ، یک " پیش زمینه " 2 و یک " پس زمینه " 2 دارد . پیش زمینه ی آن ، به یک آشفتگی زبانی در مقطع زمانی مشروطیت اشاره دارد و پس زمینه ی آن ، به طرح برخی مفاسد اجتماعی می پردازد که باعث گرفت و گیر بی دلیل چهار نفر بی گناه در " بندر انزلی " و حبس آنان در یک " سولدونی " تاریک و انبار گمرک خانه ی ساحل شده است . در این محبس تاریک ، یک " فرنگی مآب " ، یک نفر " جناب شیخ " ، یک نفر " کلاه نمدی " یا نوکر ، و چهارمی هم راوی ـ نویسنده ی تهرانی هست که او هم با کلاه  فرنگی از " خارج " به کشور خود بازگشته است . " فرنگی مآب " زیر تأثیر سال های اقامت در " فرانسه " ، چنان فرنگی مآبانه حرف می زند که " کلاه نمدی " بیسواد چیزی از آن ، درنمی یابد . " جناب شیخ " به شیوه ی " طلاب علوم دینی " و " حوزویان " ، چنان عربی مآبانه نطق می کند که باعث وحشت " کلاه نمدی " می شود . در این میان ، تنها راوی داستان است که با زبان " شیرین فارسی " ، نگرانی و احساس بیگانگی را از " کلاه نمدی " دور می کند و با او انس می گیرد .

 

     " گسترش " داستان در این " طرحواره " از رهگذر گفت و شنود پیش می رود . " جمال زاده " در این داستان ، به طرح یک مسأله ی مهم اجتماعی می پردازد که جنبه ی زبان شناختی دارد و به آشفتگی زبان فارسی در برخورد با ساخت  های زبان حوزوی و ورود واژگان ، تعبیرات ، ساختارهای صرفی و نحوی زبان فرنگی در چند سال پس از وقوع            " انقلاب مشروطه " می پردازد ؛ روندی که پیش از او " دهخدا " در چرند و پرندهای خود در صور اسرافیل در قالب مقاله ، پرداخته بود . هدف نویسنده از طرح این مسأله ی مهم اجتماعی ، هشدار به فارسی زبانان و به ویژه نویسندگان ، مترجمان ، ذاکران ، خطیبان و روشنفکرانی بود که با ندانم کاری های خود ، هویت زبانی و ملی خود را فراموش کرده اند . " جمال زاده " با آگاهی از این که جامعه ی ایران در برخورد با لایه های اجتماعی در یک مقطع تاریخی بسیار تعیین کننده ، برخورد مدرنیته و سنت ، آشنایی ایرانیان با " غرب " ، زبان و فرهنگ آنان و به تعبیری فشرده تر ، " گفت و گوی تمدن ها " روزهای پر تب و تاب و دشواری را تجربه می کند ، نسبت به پیامدهای ناگوار این آشفتگی زبانی در آینده ، هشدار می داد .

 

     من برای این که خواننده را متوجه وخامت بیش از اندازه ی آشفته زبانی کنم و نشان دهم که " جمال زاده " تا چه اندازه

 

1.Shock                   2. Foreground                   3. Background

 

در نگرانی خود ، مُحق بوده است و افزون بر این ، پا فراتر نهاده دقت خواننده را به روزنامه ای جلب می کنم که همزمان با نوشتن همین داستان در کشور ما انتشار می یافته است . به این یک بند از مقاله ای در یکی از نشریات ایران در سال 1296 شمسی ( شماره های 58-57 ، صفر 13336 ) دقت کنیم که از نشریه ی کاوه نقل ، و برخی تعبیرات نامأنوس را با حروف خوابیده ، مشخص می کنم :

 

      " به عبارت  اُخری، آن سرشت تغییر ناپذیر ( Caractère immutable ) آن ژنی غیر فانی ( Genie immortal  ) در این دفعه ی امروزی به نام و ننگ خود خیانت ورزد . . . " و " . . . به واندال ( Vandals) [ دانش ستیزان ] های شرق و غرب نشان دهد که به واسطه ی اشکنجه های ایران ، چه جنایت عظیم  بشریت آزاری ( Lèse humanitè ) را ایقاع نموده اند " ( کاوه ) .

 

  1. کارکردهای طنز : " طنز " ( کمدی )  به عنوان تأثیرگذارترین " نوع ادبی " به کار شناخت جامعه می آید و به

 

یک تعبیر ، کهن ترین شکل " مطالعه ی اجتماعی " است . " هارولد روزنبرگ " 1 می گوید طنزپردازانی مانند              " آریستوفان " 2 و " جویس " 3 البته نتوانسته اند ، مشکلات جامعه را حل و رفع کنند اما دست کم ، عینیت این عیب و ایرادها را گوشزد کرده اند ( روزنبرگ 1960 ، 155) . وقتی دوستی از " افلاطون " کتابی خواست که جامعه ی آن روز " آتن " را به او بشناساند ، استاد ، نمایشنامه ی کمیک "  آریستوفان " را به او معرفی کرد ( ویلی 2003 ، 2-1) .

 

     راوی به محض ورود به کشور ، بی دلیل بازداشت می شود . " فراشان " گمرکخانه با دیدن کلاه فرنگی او ، در بدگمانی خود نسبت به او ، راسخ تر می شوند . راوی می کوشد نشان دهد که ایرانی است نه فرنگی و اجنبی :

 

     " ماشاء الله عجب سؤالی می فرمایید ! می خواهید کجایی باشم ؟ البته که ایرانی هستم . هفت جدّم ایرانی بوده اند . در تمام محله ی " سنگلج " مثل گاو پیشانی سفید ، احدی پیدا نمی شود که پیر غلامتان را نشناسد ( جمالزاده ، بی تا ، 20) .

 

     راوی ـ که برای خودش شخصیتی است ـ درمی یابد که در برابر " فراش جماعت " باید مهربان و صمیمی باشد . پس در شیوه ی سخن گفتن ، احتیاط می کند ؛ مؤدبانه حرف می زند ؛ فراشان ناتراش و ناهموار را با به کار بردن " افعال  جمع " ( " سؤال می فرمایید ) یا " ضمایر جمع " ( " غلامتان " ) بزرگ می دارد و خود را به عنوان کسی که عمرش را به غلامی و نوکری آنان به سر رسانده است ، کوچک می کند . این اندازه ظرافت در گفت و گو با عمله و اکره ی حکومت قاجاری ، از " ترس " ، " تقیه " و " احتیاط " ایرانی جماعت حکایت می کند و از برخورد رعیت جماعت با ارباب قدرت نشان دارد . راوی این پند " سعدی " را آویزه ی گوش جان قرار اده است که " زبان در دهان ، پاسبان سر است . " پس اگر می خواهد از این مهلکه جان سالم به در برد ، مصلحت اقتضا می کند که از موضع خاکساری و فروتنی و ادب با نافرهیختگان روبه رو شود .

 

    فراشان ، حقوقی ثابت و کافی از دولت دریافت نمی کنند و از رهگذر اخاذی ، لفت و لیس و غارت آشکار ، زندگی می گذرانند . بنابراین وانمود می کنند که او ، فردی مشکوک است :

 

    " به آن فراش های چنانی ، حکم کرد که عجالتاً " خان صاحب " را نگاه دارند تا " تحقیقات لازمه به عمل آید . " . . . تنها چیزی که توانستیم از دستشان سالم بیرون بیاوریم ، یکی کلاه فرنگیمان بود و دیگری ایمانمان که معلوم شد به هیچ کدام احتیاجی نداشتند و الا جیب و بغل و سوراخی نماند که در آن یک طرفة العین خالی نکرده باشند و همین که دیدند به تکالیف دیوانی خود عمل نموده اند ، ما را در همان پشت گمرکخانه ی ساحل تو یک سولدونی تاریکی انداختند که شب اول قبر پیشش ، روز روشن بود " ( 21-20) .

 

 

 

1.Harold Rosenberg                   2. Aristophanes                 3. James Joyce

 

     استفاده ی فراش از تعبیر "  خان صاحب " به این دلیل است که راوی را شخصیتی متنفذ معرفی کرده از این رهگذر بتواند پول هنگفتی از وی بگیرد . غارتِ داشته ها و نقدینه ی راوی ، نشان می دهد که گذران زندگی کارگزاران دولت ، از چه محل هایی بوده است و " تحقیقات لازمه " هم ، بهانه و دستاویزی برای اخاذی فراشان حکومت است و بی پایگی این بهانه ها ، چند ساعت بعد ثابت می شود و متهمان بی هیچ گونه " تحقیقات لازمه " ای آزاد می شوند .

 

     نکته ی دیگری که خواننده از وضع جامعه ی آشفته و هرج  و مرج چیره بر آن در این نوشته آگاه می شود ، بی ثباتی سیاسی کشور است . در پی کشمکش و نقار میان " مجلس شورای ملی " و " محمد علی شاه " ـ که مجلس قانونگذاری را تحمل نمی کرد ـ حاکم " رشت " و کارگزاران پیوسته در حال جابه جایی هستند و هر مأمور تازه برای اظهار و جود ، حکم به دستگیری گروهی می کند تا رقبای خود را از میدان به درکند و در این میانه ، مردم بی پناه هستند که آلت دست حکام و عمله ی ظلم می شوند :

 

     " مأمور تذکره ی صبحی ، عوض شده و به جای او ، یک مأمور تازه ی دیگری رسیده که خیلی جاسنگین و پرافاده است و کباده ی حکومت رشت می کشد و پس از رسیدن به انزلی ، برای این که هرچه را مأمور صبح ریسیده بود ، مأمور عصر پنبه کرده باشد ، اول کارش ، رهایی ما بوده " (31) .

 

      برخی عبارات در این نوشته ی طنزآمیز ، از مراتب ادب ، تربیت و فرهنگ " فراش جماعت " حکایت می کند و سیمای کریه عمله و اکره ی استبداد را در مقطع " استبداد صغیر " (1287-1286) نشان می دهد . " کلاه نمدی " ـ که از پرسش های خود از " فرنگی مآب " و   جناب شیخ " طرفی نبسته است ـ بیمزده از فراشان ، استمداد می طلبد و فراشی با زبان که خاص آب و هوای متغیر اجتماعی کشور عزیز ما است ، به او پاسخ می دهد :

 

     " مادر فلان ! چه دردت است جیغ و ویغ راه انداخته ای ؟ مگر . . . ات را می کشند ؟ این چه علم شنگه ای است ؟ اگر دست از این جهودبازی و کولی گری برنداری ، وامی دارم بیایند پوزه بندت بزنند " (29) .

 

     با این همه ، اشاره به ساخت و فرهنگ استبداد ، تنها در حکم " پس " زمینه ی داستان است . نکته ی مهم ، همان آشفته زبانی است که به آن ، اشاره کرده ایم . وقتی " رمضان " ( کلاه نمدی ، دهاتی ) از " جناب شیخ " در مورد علت گرفتاری خود می پرسد ، چنین پاسخ می شنود :

 

      " مؤمن ! عنان نفس عاصی قاصر را به دست قهر و غضب مده که الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس . . . جزاکم الله مؤمن ! منظور شما ، مفهوم ذهن این داعی گردید . الصبر ، مفتاح الفرج . ارجو که عمّاً قریب، وجه حبس به وضوح پیوندد و البته ، الف بایّ نحو کا ن چه عاجلاً و چه آجلاً  به مسامع ما خواهد رسید علی العجاله در حین انتظار ، احسن شقوق و انفع امور ، اشتغال به ذ کر خالق است که علی کل حال ، نعم الاشتغال است " (24) .

 

      " جناب شیخ  " در این بند ، از " رمضان " می خواهد از خود خویشتنداری نشان دهد ؛ خشم خود را فروخورد و اظهار امیدواری می کند که به زودی علت توقیف او و د یگران معلوم خواهد شد . در این حال ، بهتر است وقت خود را با خواندن دعا و وِرد بگذراند که در حال حاضر ، بهترین کار است . من از نقل یک بند دیگر خودداری می کنم و تنها به ذکر این نکته اکتفا می کنم که یک آمار تقریبی نشان می دهد که از 250 واژه ی موجود در گفتار " جناب شیخ " ، 66 واژه فارسی و 144 کلمه ، یعنی بیش از دوبرابر آن ، عربی است .     

 

     " جناب شیخ " می داند که " رمضان " سواد ندارد و " امّی " است اما سخن به مقتضای حال و مقام نمی گوید و بی توجه به این حدیث معروف که " کلّموالناس علی قدر عقولهم " ( =  با مردم به اندازه ی عقلشان حرف بزنید ) سیل واژگان ، تعبیرات ، آیات و مصطلحات حوزوی و مدرسه ای را نثار " کلاه نمدی " می مند ؛ به گونه ای که او خیال می کند         " جناب شیخ " جن و عرب است و شروع به خواندن وِرد می کند و دور سرش فوت می کند تا اجنه را از خود براند (25) .

 

      اینک " رمضان " به نزد " فرنگی مآب " می رود تا پرسش خود را تکرار کند و از او یاری بخواهد :

 

          "  ای دوست و هموطن عزیز ! چرا ما را این جا گذاشته اند ؟ من هم ساعت های طولانی هرچه کلّه ی خود را حفر می کنم ، آبسولومان چیزی نمی یابم ، نه چیز  پوزیتیف نه چیز نگاتیف ، آبسولومان . آیا خیلی کومیک است که من  جوان دیپلمه از بهترین فامیل برای یک کریمینل بگیرند و با من رفتار بکنند مثل با  آخرین آمده ؟ ولی از دسپوتیسم هزار ساله و بی قانانی و آربیترر ـ که میوه جات آن است ـ هیچ تعجب آورنده نیست یک ملت ـ که خود را افتخار می کند که خودش را کنستیتوسیونل اسم بدهد ـ باید تریبونال های قانانی داشته باشد که هیچ کس رعیت به ظلم نشود . برادر من در بدبختی ! آیا شما این جور پیدا نمی کنید ؟ (28-27) .

 

     " فرنگی مآب " در این بند می خواهد بگوید : من هم هرچه فکر می کنم ، مطلقا ً پاسخ درستی به ذهنم نمی رسد . مایه ی شگفتی است که من جوان دیپلمه و از خانواده ای متشخص را بدون جرم ، بگیرند  . اما از این استبداد هزارساله بعید نیست که در  کشوری که مدعی انقلاب مشروطه و حاکمیت قانون است ، هیچ گونه محکمه ای وجود ندارد که به اتهام با جرم کسی رسیدگی کند . شما این گونه فکر نمی کنید ؟

 

     " آنچه زبان " فرنگی مآب " را دشوار می کند ، تنها واژگان و تعبیرات فرانسه نیست ؛ بلکه معادل سازی های نارسا ، ترجمه ی تحت اللفظی و وجود ساخت های صرفی و نحوی زبان فرانسه است که بی هیچ گونه ضابطه ای وارد زبان فارسی شده و آ ن را تهدید می کند ؛ به  گونه ای که دادن معیاری دقیق برای شماره ی واژگان فارسی و فرانسوی ، دشوار است و این عبارت در جمعبندی نهایی ، ساختاری فرنگی دارد و با وجود کثرت واژگان فارسی در عبارتی که 188 واژه بیش تر ندارد ، درک آن ها آسان نیست . عبارت دیگری که او به " رمضان " می گوید 78 واژه دارد اما باز هم تشخیص دقیق تعبیرات دو زبان ، دشوار است ، زیرا جمله های فرانسه ، ترجمه ی لغت به لغت شد ه اند و دیگر فارسی به شمار نمی روند و معنای خاص و محصّلی ندارند .

 

      با وجود این ، نویسنده تنها بر زبان این دو تن ، خرده نمی گیرد : منش و رفتار " جناب شیخ " و " فرنگی مآب " نیز در خورِ خرده گیری است . تعبیراتی که " جناب شیخ " در مقام شکایت و دشنام زیر لب بر زبان می ورد ، نشان دهنده ی منش این لایه ی اجتماعی خود بزرگ بین است :

 

     " با توپ و تشر هرچه تمام تر ، مأمور تذکره را غایبانه طرف خطاب و عتاب قرار داده . . . پشت سر هم القاب و عناوینی از قبیل " علقه ی مضغه " [ پست فطرت ، آشغال ] ، " مجهول الهویه " [ بی شخصیت ] ، " فاسد العقیده " [ بی اعتقاد ، آن که اعتقاد دینی مشکوکی دارد ] ،      " شارب الخمر " [ شرابخوار ] ، " تارک الصلوة " [ بی نماز ] ، " ملعون الوالدین "  [ آن که پدر و مادری ملعون دارد ] ـ که هرکدامش برای مباح نمودن جان و مال و حرام نمودن زن به خانه ی هر مسلمانی کافی بود ـ نثار می کرد و زمانی . . .  به شرح " بی مبالاتی نسبت به اهل علم و خدّام شریعت مطهّره " و " توهین و تحقیری که به مرّات و کرّات فی کل ساعة " بر آن ها وارد می آید و نتایج سوء دنیوی  اخروی " آن پرداخته بود " (26-25) .

 

       رفتار جلف " فرنگی مآب " تازه از فرنگ برگشته هم از نظر نویسنده ـ راوی " مجسمه ی لوسی و لغوی و بی سوادی " است :

 

     " به شنیدن این  کلمات ، آقای فرنگی از طاقچه پایین پریده و کتاب را دولا کرده در جیب گشاد پالتو چپانده و لب خندان به طرف رمضان رفته و  " برادر ، برادر " گویان ، دست در از کرد که به رمضان دست بدهد . رمضان ملتفت مسأله نشد و خود را کمی عقب کشید و جناب خان مجبور شد دست خود را بی خود به سبیل خود ببرند و محض خالی نبودن عریضه ، دست دیگر را هم به میدان آورده و سپس هر دو به روی سینه گذاشته و دو انگشت ابهام را در دو سوراخ آستین جلیقه جا داده و با هشت رأس انگشت دیگر ، روی پیش سینه ی آهاردار ، بنای تنبک زدن را گذاشته و با لهجه ای نمکین گفت . . . " (27) .

 

  1. طنز ، بر تضاد استوار است : "  آرتور پولارد " می نویسد :

 

      " طنز همیشه به تفاوت میان آنچه هست و آنچه باید باشد ، نظر دارد "  ( پولارد 1977 ، 3 ) .

 

     پیش از این ، گفته ایم که غایت " طنز " ، فراخوانی به حرکت از وضع نامطلوب به وضع مطلوب و آرمانی است . بدون ترسیم دقیق و ظریف تضاد میان دو مقوله ، طنز دلالت وجودی و کاربردی خود را از دست می دهد . نویسنده در پهنه ی آشفتگی زبانی  استفاده ی بی رویّه از واژگان زبان عربی و فارسی در گفتمان های اجتماعی ، باید به ارائه ی یک شیوه ی پسندیده نیز بپردازد تا آن را جانشینی برای امر ناپسند معرفی کند . زبان شفاف و رسای " رمضان "  و راوی ، مظاهر واقعی " فارسی ، شکر است " تلقی می شوند . وقتی " کلاه نمدی " از گفته های این دو تن چیزی دستگیرش نمی شود و به درِ بسته می زند تا آن را باز کرده بگریزد ، سخنانی می گوید که مصداق واقعی عنوان داستان است :

 

     " آخر ای مسلمانان ! گناه من چیست ؟ اگر دزدم ، بدهید دستم را ببرند . اگر مقصرّم ، چوبم بزنند ؛ ناخنم را بگیرند ؛ گوشم را به دروازه بکوبند ؛ چشمم را درآورند ؛ نعلم کنند ؛ چوب لای انگشت هایم بگذارند ؛ شمع آجینم بکنند ولی آخر برای رضای خدا و پیغمبر ، مرا  از این هولدونی و از گیر این دیوانه ها و جنی ها خلاص کنید . به پیر ، به پیغمبر ، عقل دارد از سرم می پرد . مرا با سه نفر ، شریک گور کرده اید که یکیشان ـ اصلا سرش را بخورد ـ فرنگی است و آدم به صورتش که نگاه کند ، باید کفاره بدهد و مثل جغد بُغ [ بغض کرده ] کرده آن کنار ایستاده و با چشم هایش می خواهد آدم را بخورد . دو تای دیگرشان هم که یک کلمه زبان آدم سرشان نمی شود و هر دو ، جنِی اند و نمی دانم اگر به سرشان بزند و بگیرند منِ مادر مرده را خفه کننند ، کی جواب خدا را خواهد داد ؟ " (30-29)

 

     در این حال ، راوی ـ نویسنده به سراغ " کلاه نمدی " می رود تا به او آرامش خاطر بدهد و نشان دهد که جن زده نیست و زبان آدم هم سرش می شود :

 

     " پسر جان ! من فرنگی کجا بودم ؟ گور پدر هرچه فرنگی هم کرده ! من ایرانی و برادر دینی توام . چرا زَهره [ خودت ] را باخته ای ؟ مگر چه شده ؟ تو برای خودت جوانی هستی . چرا این طور دست و پایت را گم کرده ای ؟ . . . مرد باید دل داشته باشد . گریه برای چه ؟ اگر همقطارهایت بدانند که دستت خواهند انداخت و دیگر خر بیار و خجالت [ باقالی ] بارکن " (30) .

 

     در این جا است که درمی یابیم طنز ، ناگزیر جنبه ی " القایی "  2 دارد و حامل ارزش های مثبتی است که در اثر هنری به عنوان بدیل هایی برای آنچه ناپسند می نماید ، مطرح می شود . البته طنزنویس ملزم نیست که آشکارا از این بدیل ها و الگوهای اخلاقی و ارزشی نام ببرد . مخاطب طنزپرداز هم ، خواننده ای فرهیخته ای است که به سهولت جنبه های اخلاقی و تلویحی اثر ادبی را درک می کند . با این همه ، طنزنویس باید به قول " وینگرو " 3 خود نمونه ای مثبت در متن بیاورد که مثل اعلای " الگوی مطلوب رفتار اخلاقی و آرمانی باشد " ( وینگرو 1965 ، 513) .

 

  1. طنز ، بر اغراق استوار شده است :  پیش از این به مناسبتی نوشته ایم که عیب و ایراد آدمیان و جامعه بر اثر

 

تکرار ، عادت و گذشت زمان ، به تدریج عادی ، طبیعی و به ناگزیر " پیش پا افتاده " جلوه می کنند . در این حال ، نویسنده با بزرگ نمایی و " اغراق " 4 ، ضعف های فردی و اجتماعی را از آنچه هستند ، بزرگ تر می نماید تا آن را بهتر و بیش تر در معرض دید و داوری ما قرار دهد ؛ به گونه ای که شئامت آن ها ، خواننده و بیننده را برانگیزد و آخرش ، کاری بکند . " رابرت هریس " 5 می نویسد :

 

        " اغراق ، یکی از شگردهای اساسی در طنز است و هدف از کاربرد آن ، این است که وجود عیب و ایرادها را در کسی یا موقعیتی ، مورد تأکید قرار دهد ، زیرا درک و قبول عیب و نقص ، مقدم بر مبارزه با آن و چاره گری برای محو آن است . طنزپرداز از یک مورد خطا ، تصویری مبالغه آمیز ترسیم می کند و البته هدفش ، این است که آنچه را  مرئی و محسوس نیست ، قابل رؤیت کند تا سپس بتواند با امور ناپسند مبارزه کند " ( هریس 1990 ) .

 

1.Arthur Pollard               2. Didactic           3. M. Waingrow              4. Exaggeration              5. Robert Harris

 

      در عبارت زیر ، نویسنده می خواهد سیمای زشتی از مأموران گمرکخانه ترسیم کند . بنابراین ، به " اغراق " متوسل می شود و چنان چهره ای از آنان می پردازد و چنان به توصیف فقر چیره بر هیأت ظاهری آنان می پردازد که خواننده نیز دچار بیم و بیزاری می شود :

 

     " مأمور تذکره ـ که انگاری خود انکر و منکر [ نکیر و منکر ] بودند ـ با چند نفر فراش سرخپوش و شیر و خورشید به کلاه با صورت هایی اخمو و عبوس و سبیل های چخماقی از بُناگوش دررفته ای ـ که مانند بیرق جوع و گرسنگی ، نسیم دریا به حرکتشان آورده بود ـ در مقابل ما مانند آیینه ی دق حاضر گردیدند " (20) .

 

     طنزپرداز وقتی می خواهد به بی عاطفگی " فراشان " اشاره کند ، با بهره جویی از یک " تشبیه تفضیل " به توصیف قلب سخت آنان می پردازد و آن را در سختی به درِ چوبی انباری مانند می کند :

 

     " رمضان دوـ سه لگدی هم با پای برهنه به در و دیوار انداخت و وقتی دید درِ محبس هر قدر هم پوسیده باشد ، باز از دل مأمور دولتی سخت تر است ، معلومش شد که تنها نیست " (23) .

 

      نویسنده هنگامی که می خواهد بی ثباتی اجتماعی ـ سیاسی ما را در مقطع تاریخی به توپ بستن " مجلس شورای ملی " و تغییر و تعویض مأموران گمرکخانه را توصیف کند ، از شگرد " اغراق " به این گونه استفاده می کند که مأمور فوق العاده ی حکومت ، حتی یک دقیقه راحتی را هم از " سیم تلگراف انزلی ـ تهران " گرفته بوده است :

 

     " مأمور فوق العاده ای که همان روز صبح برای این که از رشت رسیده بود ، محض اظهار حُسن خدمت و لیاقت . . . مثل سگ هار به جان مردم بی پناه افتاده . . . و شرح خدمات وی یک دقیقه راحت به سیم تلگراف انزلی ـ تهران نگذاشته بود " (21) .  

 

  1. طنز با طعنه ، استهزا و کنایه سرشار می شود : " پولارد " ، " طعنه " را " کنایه ای بد ون راز و رمز و مهذّب 

 

و در سطحی پایین از " کنایه " می داند که معمولا پوشیده است و به سلاحی کُند شباهت دارد " ( پولارد 68) . با این همه ، واژه ی " طعنه " در زبان عربی ، واژه ای رسا و پُرمعنایی است . این کلمه از ریشه ی " طعن " گرفته شده که به معنی       " نیزه " است و " طعنه " در لغت به معنی " یک بار نیزه زدن " است و وقتی می گویم او "  طعنه می زند " ، یعنی حرف هایی می زند که مانند نیزه ، قلب را می آزارد و احساسات را جریحه دار می کند . واژگان طنز باید طعنه آمیز ، تحقیر کننده و تأثیرگذار باشد تا به قلب و مغز خواننده فرورود و او را برانگیزد . حتی خودکامه ترین دیکتاتورها هم همیشه در برابر طعن و طنز طنزپردازان ، به زانو درمی آیند و تسلیم می شوند . می گویند وقتی " گوگول " 2 ، نویسنده  طنزپرداز قرن نوزدهم روسیه ، نمایش نامه ی بازرس کل  3 (1836) خود را ـ در افشاگری فساد اداری و رشوه گیری بازرسان مخصوص تزارهای روسیه بود ـ به صحنه آورد ـ " الکساندر دوم  " 4 ، تزار روسیه ، چنان زیر تأثیر طنز نمایشنامه قرار گرفت که از جا برخاسته پیش از دیگر تماشاگران ، برای نویسنده اش کف زد و به این ترتیب ، فساد اداری موجود در روسیه را مورد تأیید قرار داد .

 

    نویسنده وقتی می خواهد به هجوم کرجی بانان و حمالان بند انزلی برای برداشتن وسایلش اشاره کند ، از واژگانی بهره می گیرد که مثل نیزه ، کاری است و آبرویی برای مخاطب باقی نمی گذارد :

 

     " پس از پنج سال دربه دری و خون جگری ، هنوز چشمم از بالای صفحه [ عرشه ] ی کشتی به خاک پاک ایران نیفتاده بود که آواز گیلکی کرجی بان های انزلی به گوشم رسید . . . مثل " مورچه " هایی که " ملخ مرده " را بگیرند ، دور کشتی را گرفته و بلای جای مسافرین شدند و " ریش " هر مسافری به چنگ چند پاروزن و کرجی بان و حمال افتاد . . . و هر تکه از اسباب هایمان ما به النزاع ده  " رأس " حمال و پانزده نفر کرجی بان بی انصاف شد . . . ما مات و متحیّر مانده بودیم که با چه بامبولی یخه مان را از چنگ این " ایلغاریان " خلاص کنیم " (19) .

 

     اطلاق " مورچه " های گرسنه و شکمباره بر کرجی بانان و " رأس " ( حیوان ) بر حمالان ناتراش و وقیح و نیز

 

1.Sarcasm                2.  N. V. Gogol                3. Inspector General                  4. Alexander II ( Emperor )

 

اطلاق " ایلغاریان " به معنی مغولانی که همه را از یک دم گرفته می کشند ) بر این مهاجمان هموطن ، دیگر آبرویی هم برای کسی باقی نمی گذارد .

 

      در " استهزا " 1 نویسنده  چهره های نامقبول اجتماعی را مورد ریشختند و تمسخر قرار می دهد و ظاهر ، حرکات و سکناتشان را ، نشانه هایی از تباهی درونشان معرفی می کند و به مصداق آیه ی شریفه ی " تباهکاران را از سیمایشان می توان شناخت " ( 41: 55 ) ناخشنودی خود را از " جناب شیخ " اظهار می دارد . در این گونه داوری به ویژه از جانب کسی که خود " آیت الله زاده " و فرزند " سید جمال الدین اصفهانی " است که به دست " فراشان " حاکم " بروجرد " و به اشاره ی " محمد علی شاه " کشته شده است ، معنادارتر می شود ؛ و در همین جاها است که معلوم می شود طنزنویس راستین ، دوست و دشمن نمی شناسد و عیب و ایراد و نقطه ضعف را در هرکسی باشد ، می نکوهد :

 

      " صدای سوتی که از گوشه ی محبس به گوشم رسید ، نگاهم را به آن طرف گرداند و در آن سه گوشی ، چیزی جلب نظرم را کرد که در وهله ی اول گمان کردم گربه ی برّاق سفیدی است که به روی کیسه ی خاکه زغالی چنبره زده و خوابیده باشد ؛ ولی خیر . معلوم شد شیخی است که به عادت مدرسه دو زانو را در بغل گرفته و چمباتمه زده و عبا را گوش تا گوش دور خود گرفته و گربه ی برّاق سفید هم ، عمامه ی شیفته و شوفته [ به هم ریخته ] ی او است که تحت الحنکش باز شده و درست شکل دُم گربه ای را پیدا کرده و آن صدای سیت ـ سوت هم ، صوت صلوات ایشان بود " (22) .

 

      پای " کنایه " 2 وقتی در طنز به میان می آید که طنزنویس بخواهد به تضاد میان ظاهر و باطن کسی اشاره کند . این اصطلاح ـ هرچند در مصلحات ادبی به معنی تعبیر یا جمله ای است که معنایی ظاهری و پوشیده داشته باشد و غرض گوینده و نویسنده ، اشاره به معنی " پوشیده " ی آن باشد ـ با ریشه ی همین کلمه در زبان یونانی نیز شباهت دارد . در زبان یونانی واژه ی " eiron " ـ که irony از آن گرفته شده ـ به معنی " ریاکار " 3 است . در جمهوریت 4 " افلاطون " 5 در گفت و شنودهای میان " سقراط " 6 ، معمولا ً استاد خود را نادان و کم تر از شاگرد خویش در نظر می گیرد تا او را به پرسش ، شک و پاسخ برانگیزد ( کادن 1999 ، 427) و تنور " جدل " را مشتعل تر کند . اما آنچه در این نوشته من از       " کنایه " اراده می کنم ، تضاد میان ظواهر و بواطن شخص مورد انتقاد و طنز است .

 

      " جناب شیخ " در نخستین برخوردش با " رمضان " ، شخصیتی معرفی می شد که  گویا سخت خویشتندار است و می کوشد با دعوت او به " صبر " ، غلبه بر " غیظ " و درگذشتن از خطای دیگران ، مراتب فضشل و آموزه های دینی خود را به او نشان دهد ، اما وقتی پای عمل به میان می آید ، گفتار و کردارش ، خلاف آن را ثابت می کند . او نمی تواند از بازداشت موقت و دشنام گویی ، افترا و غیبت مأمور تذکره خودداری کند و او را به " ولد الزنایی " ، " شُرب خمر " ،        " ترک صلوة " و دیگر اوصاف و نعوت منسوب می کند و می نکوهد . آوردن دو صحنه ی متضاد و دو گونه گفتمان مختلف در مورد یک شخص معین و افزون بر آن ، داوری نکردن راوی ـ نویسنده در مورد او و وانهادن قضاوت نهایی به خواننده ، از جمله ظرافت های نویسنده در نوشته است .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

1.Ridiclue              2. Irony               3. Dissemler                   4. Republic              5. Plato              6. Socrates

 

 

 

منابع :

 

 

 

جمال زاده ، سید محمد علی . یکی بود ، یکی نبود . تهران : کانون معرفت ، بی تا. ، چاپ چهارم .

 

کاوه ( نشریه ، افست تهران ) . تهران : نشر ویس ، بی تا. شماره 1 ، سال دوم ، دوره ی جدید .

 

Clark, John R. “ Formal Straining: Recent Criticism of Satire. “ College English 34 ( Jan. 1971) . Cited in : The Porpose and Method of Satire. Robert Harris: August 20 , 1990.

 

Cuddon, J.A. (revised by C.E. Preston ) . Dictionary of Literary Terms & Literary Theory . Penguin Books , 1999.

 

Harris, Robert. Porpose and Method of Satire. Original published : Agust 20 , 1990 . Version Date: October 24 , 2004.

 

Mack, Maynard. “ The Muse of Satire. “ Yale Review 41 (1951) . Cited in : Robert Harris’s.  Version Date: October 24. 2004.

 

Pollard, Arthur. Satire ( The Critical Idiom ) , Methuen & Co Ltd. 1977.

 

Rosenberg, Harold (1960) .  Community , Values , Comedy ( The American Jewish Committee ) 30. Cited in : Wikipedia.

 

Thrall, William ; Addison Hibbard , and C. Hugh Holman (Eds.) , A Handbook to Literature. New York: Odyssey Press , 1960 . Cited in : Harris’s.

 

Waingrow, Marshall. “ Verses on the Death of  Dr. Swift. “ Studies in English Literature 5 ( Summer 1965 ) . Cited in : Harris’s.

 

Willi, Andreas (2003). The Language of Aristophanes: Aspects of Linguistic Variation in Classical Attic Greek. Oxford University Press. Cited in : Wikipedia.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 56 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت