Strict Standards: Declaration of fa_IRDate::calendar() should be compatible with JDate::calendar($format, $local = false, $translate = true) in /home/morourir/public_html/language/fa-IR/fa-IR.localise.php on line 0

Strict Standards: mktime(): You should be using the time() function instead in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 32

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 28

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 120

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/helper/vvisit_counter.php on line 123

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 46

Strict Standards: Only variables should be assigned by reference in /home/morourir/public_html/plugins/system/vvisit_counter/vvisit_counter.php on line 106
مرور :: ادبیات - اوراسيو كيرو گا
شنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۸

اخبار فرهنگی ایسنا

ایسنا

فرهنگی و هنری > ادبیات و کتاب

 

 

اوراسيو كيرو گا   (Horacio Quiroga)؛ تركيب شگفتي از خلاقيت و دردمندي

فتح الله بی نیاز

دريغم آمد كه روي سه كار از نويسنده بسيار با استعداد اروگوئه اي مطلبي ننويسم. منظورم كسي نيست مگر اوراسيو كيرو گا (1878- 1937 ) نويسنده دردمند اروگوئه اي كه اگر آثارش به طور كامل ترجمه شوند، خوانندگان ايراني بدون اين كه دچار شيفتگي گردند،  او را  نويسنده اي با خلاقيت بسيار بالا خواهند شمرد. بچه بود كه پدر و برادرش در برابر چشم هايش مردند، چندي بعد ناپدري اش كه به بيماري فلج مبتلا بود، خودكشي كرد. بهترين دوستش زماني كه كنار هم سرگرم بررسي يك سلاح بودند، به طور تصادفي با همان سلاح كشته شد. همسر اول اوراسيو دچار جنون شد. خود اوراسيو زماني كه پنجاه و هشت سال داشت، از شدت بيماري دست به خودكشي زد. او هم مانند بورخس و دها نويسنده ديگر قويا تحت تاثير ادگار آلن پو نابغه ادبي قرن نوزدهم آمريكا بود. هيچ مقاله و كتابي نيست كه از اين تاثير شديد سخن نگفته باشد. بسياري جاها به وضوح همان پنهانكاري هاي هنرمندانه، همان دگرگونه نمايي هاي ادبي، همان زمان گسستي هاي مبتني بر مؤلفه هاي زيباشناختي در آثار او ديده مي شود. از اين نويسنده رنج كشيده، دو رمان، هفت مجموعه داستان و يك دفتر شعر چاپ شده است. او نه تنها در اروگوئه كه در تمام سرزمين آمريكاي لاتين از محبوبيت زياي برخوردار است و هنوز آثارش تجديد چاپ مي شوند. گرچه بيشتر منتقدين عنايتي به رمان هايش نداشته اند، اما به تقريب همه آنها او را يكي از شاخص ترين نويسندگان داستان كوتاه مي دانند و معتقدند كه تاثير زيادي بر نسل هاي بعد از خود داشته است. داستان هاي كوتاه او  عموما خصلت اجتماعي دارند، اما در هر يك از آنها با درونمايه خاصي رو به رو هستيم.

   نكته بسيار مهم اين كه شماري از منتقدين  اولين نشانه هاي روايي «روش»(متد)  يا «شیوه» (نه سبك يا تكنيك يا شگرد یا ژانر) رئاليسم جادويي از «مکتب رئالیسم» را در داستان كوتاه «مرد مرده» اثر اوراسيو كيروگا مي دانند كه در سال 1920 نوشته شده است و شماري ديگر از منتقدين، خصوصا بعد از تعريف نويسنده ای ونزوئلايي به نام «ارتور اوسلار پيتري» در سال 1948، اولين متن رئاليسم جادويي تمام و كمال را «قلمرو اين دنيا» اثر آلخو كارپانتيه كوبايي مي دانند كه در سال 1948 نوشته شده است.

    البته شماري از نظریه پردازان همچون «آمریل چندی» و «استافن  اِسلمان» ریشه های عمیق رئالیسم جادویی را در آثار کافکا می بينند. استناد آنها به این گفته «تزوِتان تودوروف» است كه که مسخ کافکا امري خیالی نیست؛ زیرا امر خیالی، فقط و فقط آن زمانی خیالی است که خواننده در خوانش و برداشتَ خود از رخداد ها به مثابه اموری فراطبیعی از یک سو و اموري واقعی از سوی دیگر تردید کند. آن طور كه  تودوروف مي گويد، «آثار کافکا از اين منظرً خیالبافانه نیست؛ زیرا خواننده در پذیرش رخدادهای فراطبیعی از نوع مسخ "گره گور" به سوسك  به هیچ وجه ترديد نمی کند. این گونه خوانش متن، نشان می دهد که امر خیالی را باید با ديدگاه معنایی گسترده و عميق تري به کار برد. این برداشت کافکایی را می توان در مورد رئالیسم جادویی هم به کار برد. اکنون در تأویل امر خیال، تفاوت چندانی میان فراطبیعی و واقعی نیست؛ حتی فراتر رفته می توان گفت میان آن دو، يك نوع همزیستی وجود دارد.»

   به باور من – نگارنده اين سطور-  اگر به جمع بندي جامعي از آراي نظريه پردازاني چون رابرت اسكولز، خورخه لوئیس بورخس، خولیو کورتار، اويكتور براوو، ايرلمار جيامپي ، اوخه دا بورگوس، لئون ليتواك و ديگر نظريه پردازان دقت كنيم، مي بينيم كه شماری از آثار كاقكا با آن نبوغ عظیم، در ژرف ساخت خود، آثار پست مدرنيستي هستند و «هستي هاي» ديگر را بازنمايي مي كنند و در جاهايي هم همچون محاکمه از گونه غريب (exotic  ) مي باشند و در محدوده متد (روش) رئاليسم جادويي قرار نمي گيرند. باري در اين مورد بحث هاي زيادي هست كه در اين مقاله نمي خواهم وقت خواننده را صرف آنها كنم. آنها را در جاي ديگري خواهم آورد. فقط اشاره مي كنم كه اين داستان كوتاه با نظريات بيشتر صاحب نظران همخواني دارد و يك متن رئاليسم جادويي است. ناگفته نگذارم كه چند منتقد آمريكايي هم كوشيدند كه رمان «مرگ سراغ اسقف اعظم هم می آید» نوشته هموطن شان خانم «ويلا كاتر» را كه در سال 1927 میلادی چاپ شده بود،  اولين داستان رئاليسم جادويي معرفي كنند كه به گمان من چندان منطقي نبوده و نيست و بضاعت ادبي من مي گويد كه اين رمان اصلا رئاليسم جادويي نيست؛ همان طور كه آلمانی تبارها می خواهند رمان «عطر: قصه یک آدمکش» اثر «پاتریک زوسکیند» آلمانی را كه يك پاورقي «خيالي» و در بهترين حالت و با اغماض زياد يك داستان بلند سرگرم كننده «ماوراء طبيعي» است، رئاليسم جادويي معرفی می کنند. (بر اساس اين رمان يك فيلم هم تبديل شده است .)

  باري، در اين جا به بررسي سه داستان كوتاه از او مي پردازم؛ بر حسب الفبای نام فامیلی مترجم های محترم.

  «مرد  مُرده» با ترجمه اسدالله امرايي: اين داستان بدون پلات مردي بي نام را به خواننده نشان مي دهد كه داس در دست، سرگرم هرس باغ موز است. تازه كار هرس رديف  پنجم را تمام كرده و بايد دو رديف ديگر را هم وجين كند. آن دو رديف به نظر ساده مي آيد، از اين رو راضي به نطر مي رسد. مي خواهد از حصار سيمي بگذرد تا روي علف هاي كوتاه دراز بكشد و نفسي تازه كند. اما موقع گذشتن از روي سيم خاردار پايش روي پوستين ليزي سر مي خورد. هماتن زمان داسش را  مي اندازد. وقتي دارد مي افتد « خاطره هاي گنگ و وهم آلودي از اين داس كه صاف روي زمين نيفتاده بود، در سر دارد.»

    حالا كه افتاده است، دهانش باز مانده اش يك باره هم مي آيد و پاي چپش تا شده است و دستش روي سينه اش است. دسته و نيمي از تيع داس، از پشت ساعد، درست زير كمربند او بيرون مانده است و نصف ديگر داس ديده نمي شود. مرد از گوشه چشم به داس نگاه مي كند. با يك حساب يرانگشتي فهميد كه كارش تمام شده است.  به موشكافي متن بپردازيم: نويسنده ابتدا يك كلمه مرگ مي آورد و البته پررنگ تر از متن اصلي. ذيل آن حدود دوازده سطر درباره مرگ مي نويسد. طرفه كلامش در اين دوازده سطر اين است كه «شايد حرف هايي كه از مرگ مي زنيم، محض دلخوشي باشد. مرگ، آن قدر دور است و زندگي چنان نامنتظر كه به هر حال هنوز بايد زندگي كرد.»  ظاهرا جمله مبهم است و حالت پارادوكسيكال دارد. در حقيقت نويسنده مي گويد كه بعد از مرگ هم مي توان به زندگي ادامه داد و بين رفت و آمد به اين جهان حضور  داشته باشد. (همان طور كه ملكيادس در  رمان صد سال تنهايي بين دو جهان در رفت و امد است)  فاصله دور مرگ،  بيانگر اين باور و حتي اسطوره است كه مرگي اين چنيني، براي مدتي گذشته را مي كاود. حتي ناگهان «معما برايش حل شد؛ او رو به مرگ بود. سپس در متن كلمه مرده مي آيد با فونت درشت تر.  با ايان حال از ديدگاه بيروني او مرده است و مرد چشم باز كرده و دنياي پيرامون را مي نگرد. تنش سرد بود و با خود فكر كرد كه شايد كابوس مي بيند؛ چيزي كه امروزه هم علم آن را ثابت مي كند: «كساني كه تا زمان مرگ چند لحظه اي فرصت دارند، فكر مي كنند دچار وهم و كابوس شده اند.»

    مرد حتي صداي سوت يكي را  مي شنود ، اما نمي تواند او را ببيند. با توجه به تجربه هاي پيشين حتي مي داند كسي كه سوت مي زند، از پانزده متري او عبور مي كند. يقين داشت كه مثل بقيه نيمروزها ، مرتع و باغ موزش با ديگر روزها فرق ندارد و علف هاي كوتاه و تپه ها ،سكوت و هُرم آفتاب عوض نشده اند. اين ها را نويسنده مي گويد ، اما خواننده ممكن است با خود بگويد كه در واپسين لحظه هاي حيات، هنوز تصاوير روز يا روزهاي گذشته در مغز او حضور دارند. علم امروزي با اسكن هاي بسيار پيچيده ثابت كرده است كه چينن پديده اي وجود دارد و گاه  اگر مغز آسيب نديده باشدف مي توان از روي اين اسكن ها حتي به تصوير قاتل يا قاتلين دسترسي پيدا كرد.  

    اما در سال 1920  آن چه به مثابه اطلاعات و دانش به كار اين نويسنده مي آيد، باورها و اعتقادات بومي است. نويسنده به خواننده نمي گويد كه اين مرد مي ميرد يا زنده مي ماند،  بلكه فرايتد پيچيده مرگ را  به صورت يك روايت داستاني بيان مي كند. طبق باورهاي بسياري از اقوام و قبايل جهان – از جمله آمريكاي لاتين، چین و هند و   و چند قوم ايراني -  روح آدمي تا مدتي پس از مرگ جسم افراد،  مكان ها ، اشيا و پديده هاي مورد علاقه اش را مي بيند. حتي سرخپوست هاي گواتمالا پس از مرگ چشم هاي شان در درون گور را باز نگه مي دارند و زماني كه عدالت برقرار شد،  آن را مي بنددند. ميگل آنخل آستورياس اين باور را در رمان «جشم هاي به حاك سپردگان» باز نمايي كرده است. نكته بسيار جالب اين كه در ماه هاي آغازين قرن بيست و يكم، دانشمندان به اين نتيجه رسيدند كه مغز انسان تا چند پس از مرگ جسم،  آخرين تصاوير رؤيت شده را  حفظ مي كند و افراد زنده مي توانند با نصب سنسور هاي خاص در مغز شخص مرده و ارتباط  آنها به يك دستگاه پيچيده آناليز كننده امواج و يك دستگاه مانتيور ، اين تصاوير را مشاهده كنند.

  به هر حال اين مرد بعد از ده سال كار در جنگل، مي دانست چه طور با داس كار كند. اين موضوع به ذهن در حال افول مرد خطور مي كند،  پس دچار اين وهم مي شود كه «احتمالا كار سنگين صبح ، او را از پا انداخته بود، و حالا طبق معمول مختصر چرتي مي زد.»

  آيا اين خواننده است كه دچار وهم شده است و مرد از مرگ فاصله دارد؟ چون ساعت يك ربع به دوزاده زن و دو بچه اش از آن بالا راه مي افتند تا او را براي ناهار ببرند . هميشه اول صداي پسر كوچكش را مي شنيد. پسرك زور مي زد كه از دست مارد خلاص شود و فرياد مي زد :«بابا ،بابا !» آيا اينها خاطرات ديروز نبودند؟ اما مرد حالا هم همان صدا را مي شنود. پس با خود مي گويد كه دچار كابوس شده است. بعد به ياد مي آورد كه بارها از خستگي دچار همين حالت شده بود. اما اين بار تكان نمي خورد و اسب كه از فرط  گرما عرق كرده است، مرد افتاده بر زمين را مي بيند  و جرات نمي كند به باغ موز نزديك شود. با اين حال گوش خواباند و بعد آرام رفت طرف جسم بي حركت مرد رفت و با خيال راحت از روي مرد و ديرك گذشت. آيا طبق بعضي از افسانه هاي آمريكاي لاتين – و جاهاي ديگر – حيوانات مرگ انساني را كه با آنها آشنا هستند،  زودتر از انسان ها تشخيص مي دهند؟ اصولا زن و دو فرزند اين مرد چه شدند؟ شايد هنوز  ظهر نشده بود و اين وهم فقط در ذهن  محتضر مرد شكل گرفته بود؟  اصولا وقتي چهارپايي از روي يك انسان عبور مي كند بي آن كه آسيبي به برساند،  چه معنايي در اسطوره ها و افسانه ها و ادبيات شفاهي ملت ها دارد؟ در ایران وقتی شخصی دراز کشیده و فرد دیگری از روی او عبور می کند، دیگران به او اعتراض می کنند، چون باور دارند که این عمل بدیمن و نحس است و انسان فقط وقتی رویبدن درازشده  کسی  عبور می کند که آن کس مرده باشد. این باور در  آمریکای  لایتن هم وجود داشته است و البته در مورد عبور حیوانات، ابن باور نزد ملت ما و ملت های آمریکای لاتین شدت و حدت پیدا می کند. 

   «منسوها » با ترجمه قاسم صنعوی دیگر داستان کوتاه این نویسنده است. منسو به معني كارگر كشاورزي يا به زبان خودماني كارگر خوش نشين؛ كسي كه زميني از خود ندارد و در ازاي پول يا جنس براي صاحب زمين يا باغ يا جنگل كار مي كند. كائيه و استبان دو  منسو هستند با ظاهري شبيه بيشتر منسو هاي آمركاي لاتين: لاغر، آشفته مو، با شلوارك ، پيراهن ريشريش ، يقه دريده، پابرهنه و كثيف. نمونه مجسم فقر و فلاكت مالي و فرهنگي، تجلي عريان جريان لاينفك كار و رنج و در عين حال ناآگاهي – تا آن حد كه همان چند پزويي را كه در مي آورند، چونان گنجشك مي خورند و به فكر فرداي شان نيستند.

   داستان از جايي شروع مي شود  كه اين منسو ها سوار بر كشتي به شهر برمي گردند تا باز هم پول پيش پرداخت قراردادي تازه را با يك كارفرما بگيرند. هنوز پول را نگرفته، در انديشه خرج كردن آنند. دخترهايي كه در ساحل ايستاده اند و فريادهاي ديوانه وار سرخوشي  سر مي دهند، در اين قصد بي تاثير نيستند. كمي بعد مست بودند و قرارداد تازه را كه جلوي شان گذشته بودند، امضا كرده بودند. خودشان هم نيم دانستند براي چه  كاري و در چه محلي و خواننده از همين نكته مي درك مي كند كه فقر فرهنگي اين دو منسو – كه نماد همه منسوها و كارگرهاي كشاورزي جهانند- ويرانگرتر از محروميت مادي است. هر يك بخشي از مبلغ قرارداد را، كه حدود چهل پزو مي شد، در جيب داشت. بعد، در حالي كه ناشي و مطيع توسط دخترهاي مكار و سودجو به اين طرف و آن طرف كشيده مي شوند،  نوشابه اي مي خورند كه سهم آب در آن كمتر از الكل نيست، جنس ها بي ارزش و به ظاهر تجملي اما در حقيقت باسمه اي را به چند برابر قيمت مي خرند. كائيه براي خوسبو كردن خود و لباسش تا حد تهوع عطر و لوسيون و روغن  مي خرد. هم او و هم استبان با چكمه هاي نو، پانچو و تپانچه چهارصد و چهل و چهار و جيب هاي پر از سيگار ظاهر مي شوند و هر دو مرد با دو دختر سوار ماشيني رو باز مي شوند. بعد شب است و رقص و باز هم نويشيدن مشروب و آبجو و پس نگرفتن بقيه پول شان از اين و آن فروشندها. بي خبري آنها كه تا سر حد حماقت محض پيش مي رود، خواننده را عصبي مي كند، به گونه اي كه عمدا مي خواهد بر آنها دل نسوزاند.

   چنين بود زندگي يك هفته اي پرتجمل و ارباب گونه اين دو موجود تيره بخت و ناآگاه. آنها با اين نوع ولخرجي و ريخت و پاش نشان دادند كه حتي خودشان هم براي كار خود ارزش و اعتباري قائل نيستند. كه اگر بودند، حاصل زحمات شان را پيشاپيش آتش نمي زدند.

   دوباره سوار كشيتي شدند تا براي كار در جنگل بروند. كائيه زني را هم آورده بود و كشتي پر بود از منسو.  قرار بود كشتي در كدامين ساحل لنگر بيندازد و آنها چه كار كنند؟ هيچ كس نمي دانست و نبايد مي دانست. آنها مدت زمان خاصي از عمر خود را فروخته بودند و حالا موظف بودند كه طي آن مدت برده و مطيع ارباب باشند. هر دو نفر براي اولين بار به حساب و كتاب پرداختند. كائيه صد و بيست پزو نقد گرفته بود و بابت خريدهايش سي و پنج پزو بدهكار شده بود و استبان صد و سي پزو و هفتاد و پنج پزو. «هر دو به هم نگاه كردند. به خاطر نمي آوردند كه حتي يك پنجم اين مبلغ را خرج كرده باشند.» حالا بايد چه مي كردند؟ زمان كار هم بي شك خرج و مخارجي داشتند، از كجا بايد تامين مي شد؟ آيا بايد باز هم از عوامل مختلف ارباب و كارفرماي شان قرض مي كردند؟ تا چه حد و ميزان؟  براي عقل سليم  حتي فكر كردن به اين موضوع وحشتناك بود . اما منسو جماعت به هراس و وحشت عادت دارد. كائيه يادش آمد كه طي آن يك هفته به خاطر پيش پرداخت استبان كه بيشتر بود، به او حسادت ورزيده بود. البته كائيه در مقابل ، زني با خود آورده بود ؛ زني جوان با لباس ساتن ، دامن سبز و كت زرد ، زني دلربا كه سه طوقه به گردن كثيفش آويخته بود و كفش مدل لويي پانزدهم به پا كرده بود و بي خيال سيگار مي كشيد. كائيه به زنش نگاه مي كند و به تپانچه چهار صد و چهل و چهارش «به راستي اينها تنها چيزهاي با ارزشي بودند كه به او تعلق داشتند.» بعد چه؟ هر دو خود را مغبون احساس مي كنند. احساس باخت ، موجب مي شود كه كائيه خنده بر لب به جايي نزديك شود كه ديگر منسو ها سرگرم قمار بودند. خوب توجه شود: در اين داستان كوتاه ما با شمار زيادي دختر فريبنده در ساحل رو به رو هستيم و مغازه دارهايي كه از پيش با آنها قرار و مدار گذاشته بودند و حالا با بساط قمار. مي توان گفت اين ها چه ربطي به زندگي فلاكت بار منسو ها يا كارگرهاي ساختماني ديگر كشور ها دارد پديده هايي اند اجتماعي كه ربطي به ارباب آنها و ديگر ارباب ها ندارد. اين ها درست ، اما  چنين پديده هايي دقيقا در خدمت ئضع موجود يعني سود بيشتر ارباب ها و صاحبان وسعت هاي وسيع جنگل ، زمين و باغ است و در تضاد با منافع مالي و معنوي استثمارشده ها. ما نه گفته هاي انديشمندان راديكالي چون ماركس و انگلس استناد مي كنيم، و نه به احكام ناشي از احساسات، بلكه به گفته هاي فلاسفه غيرراديكالي چون ماكس وبر و گئورگ زيمل و گروه غيرافراطي مكتب فرانكفورت استناد مي كنيم كه جملگي «بر همراهي موقعيت موجود با خواسته هاي صاحبان امتيازات» همسو مي دانند. قمار ساخته و پرداخته  اين يا آن فئودال و  سرمايه دار نيست، محصول كل جريان تاريخ يا به زبان ديگر جريان كلي تاريخ است ، اما  نتايج نهايي اش در خدمت اين طبقات و اقشار ثروتمند است.

   باري، كائيه مثل هر قمازي به اميد برد مي رود جلو تا «مساعده اي را كه گرفته بود، پس بدهد و با همان كشتي برگرددو مساعده تازه اي بگيرد و خرج كند.» اما باخت ؛ چندين و چند سيگار باخت و گردن بند رن و چكمه ها و تپانچه. روز بعد چكمه را پس گرفت و زن كه ناراحت شده بود ، با حالتي تحقيرآميز پي در پي سيگار مي كشيد.

   سرانجام پس از چهار روز به مقصد رسيدند. ساعت ها  لازم بود تا بوي تهوع آور كثافت، عطر و قاطرهاي بيمار و مسافرها زدوده شود . استبان به هيزم شكني با مزد روزانه هفت پزويي در نظر گرفته شد. از برگ هاي نخل براي خود خانه اي ساخت . هنوز هوا تاريك بود كه منسو ها ار خواب برمي خاستند. بالا تنه برهنه، شويده از عرق و خرمگش و پشه و حشرات، بيسكويت صبحانه، لئبيا و ذرت براي ناهار تا خد شب. تا ظهر شبنه زندگي به همين شكل بود. بعد از ظهر شنبه براي شستن لباس هاي زير و تميزكاري بود روز يك شبنه براي خريد. منسوها در چنين روزي هر بار با تقديرگرايي موروثي شان ، ازدياد قيمت ها را «با تف به اين وضع»  جبراني مي كردند. اما در دورن استبان آتش ميلي قديمي زبانه مي كشيد؛ فرار از آن جا- چيزي كه نويسنده در صفحه چهارم ،بعد از حساب و كتاب دريافت و هزينه ها  به آن رسيده بود. چنين ميلي در درون ديگر منسو ها نبود اما «نيش بي عدالتي را احساس مي كردند و در صورت امكان حاضر بودند بر دل و جگر ارباب دندان بفشارند.» البته ارباب هم از خواست دروني آنها بي اطلاع نبود؛ پس عده اي را مسلح به تفنگ كرده بود و زير  نظر يك مباشر (سركارگر) مسلح به وينچستر گمارده بود تا  هر اقدام اعتراضي را در نطفه خفه كنند.

    كائيه هم همزمان با استبان ، بعد از حساب و كتاب به فرار فكر كرده بود. حالا زني كه او با خود آورده بود، آن زيورآلات بدل و باسمه اي را كنار گذاشته بود و با شستن لباس ديگر منسوها  پولي نصيب شوهر خود مي كرد. با اين حال زن به سراغ يك منسوي ديگر رفت . كائيه بعد از دو شب ، سراغش رفت و كتكش زد. كائيه و رقيبش با هم حرف شدند. قرار شد اين مرد به خانه كائيه و زنش برود و با آنها زندگي كند . كائيه پيشنهاد كرد كه زن را به او بدهد و يك تپانچه از او بگيرد. قرار شد گلوله ها را خودش از فروشگاه بخرد. معامله سرگرفت. با فر رسيدن پاييز، و ريزش رگبار باران، استبان مريض شد. قادر به هيچ كاري نبود و مدام مي لرزيد. به زحمت بيزرون رفت و كنين خريد و اين قرص تلخ را روي زبان گذاشت. با اين حال خوب نشد و و به رغم استراحت سه روزه همچنان مي لرزيد. سركارگر با ديدن او فهيمد كه نبايد روي بقيه زندگي او چندان قيمتي بگذارد. حسابش را پرسيد. استبان گفت: «هنوز بيشت پزو بدهكارم.» سركارگر به او گفت كه نا زماني بدهي اش را نداده است ، بايد آن جا بماند. شايد مي مرد، اما  از نظر او  آدم مرده بر بدهكاري كه دور از دسترس بود، رجحان داشت. مي دانست كه استبان هرگز بدقولي نكرده بود و «اين يگانه غروري بود كه يك منسو به خود اجازه يم داد در برابر ارباب بايستد.» مباشر با بي رحمي گفت: «خيلي مهم نيست كه به تعهدهايت عمل كرده باشي ! اول بدهي ات را  بده ، بعد صحبت مي كنيم.»  هيمن حرف عاري از عدالت و انصاف استبان را  تحريك كرد كه در اولين فرصت انتقام بگيرد. پس، به سرعت به خانه كائيه رفت تا درباره فرار  با هم صحبت كنند. آنها با تظاهر به شستن لباس در اين مكان و با تظاهر به نواختن گيتار در كلبه فلان شخص ، توانستند مراقبت هايي را كه روي شان متمركز شده بود، بي اثر كنند. چند روز پيش سه نفر فرار كرده بودند و مباشر حدس مي زد كه حالا كائيه و استبان در انديشه اند.

    روزي كه اين دو دوست خود را  با ترفندهاي مختلف در يك كيلومتري قرارگاه يافتند، در جاده پيش رفتند اما با شنيدن صداي اخطار از جاده خارج شدند . جنگ و گريز و فرار و تعقيب شروع شد . كائيه هم خوب شليك مي كرد و همين امر موجب خشم تعقيب كنندگان شد. استبان كه همچنان در تب مي سوخت، پيش مي رفت. ئر ميان گياهان دويدند و موقع رسيدن به آب به سرعت زورقي درست كردند و به آب زدند و شبي سر را از سر گذراندند و روز بعد دوكلوچه اي را كه براي شان مانده بود، خوردند و باز به آب زدند و اين بار زورق در آب فرورفت و وقتي به خشكي رسيدند تا سينه در آب بودند. دمر افتادند و به خواب رفتند. مدت بيست ساعت باراني  شديد بر آنها باريد و رود را به سيلابي خشمگين تبديل كرد. در چينن موقعيتي  استبان اسلحه اش رو به دوستش كائيه گرفت و گفت: لعنتي ، اره بيفت !» كائيه با چوبدستي به دست او زد، اما استبان اصرار كرد: « به آب زن ! تو بودي كه مرا آوردي ! از گدار عبور كن!» و انگشت را روي ماشه گذاشت. كائيه اطاعت كرد. و در از عبور از آب ، در آن سوي دشت از نظر ناپديد شد. استبان به پهلو دراز كشيد.

   هفت روز بعد كائيه كه طي آن مدت شكمش را با جوانه هاي مخالف و كرم ها سير كرده بود، در حالي كه از سرما و گرسنگي رو به مرگ بود، سوار يك كشتي عبوري شد. گريه كنان به ناخدا گفت: «از تو تقاضا مي كنم مرا در بندر X  پياده نكني! آن جا مرا مي كشند! صادقانه از تو خواهش مي كنم !»

    اما ده دقيقه بعد از آن كه قدم به خشكي گذاشت، مست بود ، قرارداد تازه اي امضاء كرده بود و تلوتلو خوران مي رفت كه عطر بخرد- پايان بندي هنرمندانه اي كه نمي توان از تمجيد آن خودداري ورزيد.

   نوينسده خيلي ساده به خواننده مي گويد كه قشري همچون منسو با ساختار موجود سياسي اقتصادي – اجتماعي – فرهنگي فقط سه آينده پيش رو دارد: يا تن به وضع موجود بدهد و مطيع وار بردگي كند، يا  در راه آزادي خود از وضع موجود بميرد يا  اگر آزاد مي شود باز هم در نتيجه بقاي آن ساختار و ناآگاهي شخص خودش ، قرارداد اسارت بار تازه اي بنويسد و خود را با مشروب از دنياي واقع دور كند و از فراموشي موقتي لذت ببرد. داستان فقط چهارده صفحه رقعي است ، اما از حيث معنايي در حد و اندازه هاي يك رمان است. داستان بلند يا با كمي اغماض نوولت «موژيك ها» اثر چخوف،  يا  رمان هاي اميل زولا خصوصا «زمين»، «ژرمينال» و «آسوموار» به خوبي و به نحوي استادانه بازتوليد فقر مالي و  فرهنگي توده زحمتكش را بازنمايي مي كنند. حتي آن جا كه ارباب حضور ندارد تا به ا»ها دستور خودوپرانگري بدهد،  به دليل ارزش ها و معيارها و الگوهاي رايج ، باز اين زحمتكشان راه رفته را تجربه مي كنند. اگر كائيه و استبان هر دو سالم و عادي به بندري وارد مي شدند، باز زندگي آنها همين شكلي را  داشت كه نويسنده براي ما تصوير كرده است؛ چون به قول يكي از انديشمندان سن بلوغ قشرها و طبقات انقياد، از برده ها گرفته تا كارگران صنعتي و ساختماني و كشاورزي دوران مدرن، صد سال است. تا اين سن به علت فقر آگاهي فردي و فقر فرهنگي مدام در حال چرخيدن دور خودند. فرار اين دو نفر كه استعاره اي بود براي آزادگي و رهايي و خروج از قيد و بند، با صحنه پاياني كه استعاره متضادي است از غريزه گرايش به بندگي و  بندگي كامل مي شود. قرارداد تازه و تلوتلو خوردن كائيه، آن هم فقط ده دقيقه پس از پا گذاشتن به خشكي، گوياي اين حقيقت است كه او اباز هم محكوم است كه منسو بماند و منسو وار بردگي كند و تا زماني مناسبات اجتماعي خصلت عادلانه پيدا نكنند، او همچنان اسير اين بردگي باقي بماند- حتي اگر از نظر فرهنگي رشد كند و نوشخواري و ولخرجي را كنار بگذارد.

   البته نويسنده با هوشمندي خاصي نشان مي دهد كه بار فقر فرهنگي كمتر از رنج كار و گذران زندگي روزمره نيست. خريدهاي آن چناني و قمار و  عياشي هاي جند روزه مال كسي نيست كه از زحمات فكري و يدي خود  گذران مي كند.  به كساني تعلق دارد كه حاصل كار منسو ها را تصاحب مي كنند و در واقع صاحب اختيار منسو هستند. آزادي در چنين شرايطي ، واژه اي فاقد معناست. آزادي زماني وجود حقيقي پيدا مي كند كه نهادهايي مانند سيستم ستمگرانه اربابي بر منسو ها مورد پرسش قرار گيرد و  ضرورت يا عدم ضرورت آن از نظر يك اقتصاد مدرن  تحليلل شود.

     «جوجه سركنده » با ترجمه عبدالله کوثری يكي از وحشت آورترين داستان هايي است كه مشابه آن را فقط مي توان در كارهاي ادگار آلن پو ديد. در اين داستان غير خطي، مردي با نام مازيني و زني به نام برتا با عشقي  پرشور ازدواج مي كنند. پس از چهارده ماه صاحب پسري مي شوند، اما پسر شان در بيستمين ماه زندگي به شكلي طبيعي دچار فلج مغزي مي شود و عقلش زايل مي گردد. چون زوج عاشقانه به هم علاقه داشتند،  صاحب فرزند ديگري شدند كه صداي خنده هايش فضاي خانه را پر مي كرد و به پدر و مادرش اميد مي بخشيد. اما اين يكي هم  در هجدهمين ماه حيات دچار وضع اولي شد. زجر اين زوج بيش از حد بود، اما هر طور بود، به بچه هاي شان مي رسييدند. زماني كه مرد بيست و هشت ساله و زن بيست و دو ساله بود، به اين اميد نبودند كه فرزندشان زيبا و جنين و چنان باشد، بلكه اميدوار بودند كه بچه سوم مثل بچه اول و دوم نشود. برتا اين بار دوقلو زاييد. هر دو هم پسر. و در كمال ناباوري ديدند كه اين دو هم مثل آن دو تا شده اند. هر چهار پسر زنگي حبواني داشتند. بچه ها نمي توانستند چيزي را ببلعند، راه بروند يا حتي بنشينند . بالاخره راه رفتن را ياد گرفتند ، اما مدام به اشياي سر راه شان مي خوردند ، چون اصلا به آنها توجه نمي كردند. وقتي مي شستندشان، آن قدر سر و صدا در مي اوردند و غش غش  مي خنديدند كه صورت شان گل مي انداخت. فقط وقتي جان مي گرفتند كه غذا مي خوردند يا رنگ تندي مي ديدند يا صداي رعدذ را مي شنيدند. آن وقت به خنده مي افتادند؛ با شعفي حيواني ، زبان شان را بيرون مي آوردند و آب دهان شان راه مي افتاد . از طرف ديگر، نوعي استعداد تقليد داشتند، اما همه اش همين بود و بس.

   شروع داستان از همين جاست ؛ يعني از جايي كه هر چهار پسر با لب و لوچه آويزان و ريزش آب از دهن روي نيمكت نشسته اند. پسر بزرگ دوازده ساله است ، دومي ده ساله و دوقلوها هشت سال . چهره هر چهار تا به نحو تكان دهنده اي معصومانه است و بيننده، البته رهگذر و عابري كه فقط به شكل گذرا  آنها را رؤيت مي كند -  بايد خيلي سنگدل باشد كه دلش به حال آنها نسوزد. اما آنها با زحمتي كه به والدين شان يم دهند،  به وضوح خون پدر و مادرشان را مكيده اند و در يك كلام جان آنها را به لب آورده اند.

    وقتي بدبختي هاي مشترك از حد معيني بيشتر مي شود، آن وحدت و اتحادي كه افراد در آغاز تحمل رنج با هم داشتند، رو به ضعف مي گذارد و جاي خود را به نوعي دوري و حتي جدايي و چه بسا بگو مگو مي دهد. معولا به قول نويسنده ، ظاهر ماجرا با «ضماير» شروع مي شود: پسرهاي تو و امثال آن و بعد مچ گيري و تغيير حال و هواي خانه. برتا مي گفت :«دفعه اول است كه مي بينم نگران پسرهات هستي .» و مازيني مي گفت :« حتما قصد نداري بگويي تقصير من است.» و طعنه از پي طعنه ؛ حتي با «اشتياقي سعانه» و با گفتن جمله ها ي نيشدا ر. اما آشتي هم در ميان بود و در همين كش و قوس زوج جوان فرزند ديگري پيدا مي كنند. دخنري كه از قضاي روزگار يا هر عامل ديگر،  سالم  وبدون مشكل به زندگي ادامه مي دهد. با تولد اين دختر كه نام «برتيتا» را براي او انتخاب مي كنند، پسر ها پاك از ياد ياد مي روند. در مقابل، كمترين نشانه اي از بيماري، ترس از دست دادن او را همچون زهري به جان برتا و شوهرش مازيني مي ريزد. البته اين زوج بعد از اولين دعواي كينه توزانه براي همديگر  احترامي قائل نبودند، اما حالا كه صاحب يان دختر شده بودند، هر كدام شان موفقيت را به خود نسبت مي داد «و مصيبت و بدنامي چهار پسر ناقص الخلقه ر ا كه ديگري بر او تحميل كرده بود، بيش از پيش احساس مي كرد.»

   اين  احساس و اصولا  موجوديت چهار پسر چنان بود كه خدمتكار خانه هم با خشونت با آنها رفتار مي كرد؛ هم در غذا دادن و لباس پوشاندن و هم در خواباندن . تقريبا آنها را حمام نمي برد. هر چهار موجود تمام روز رو به ديورا مي نستند و از هر محبتي محروم بودند.

    دختر كه حالا عزيز دردانه است، در شب چهارمين سال تولد خود، در خوردن شيريني زياده روي مي كند و مريض مي شود. اين اتفاق مي توانست درحد يك «تجربه روزمره» باقي بماند و عنوان كنش داستاني به خود نگيرد. اما نويسنده از آن به مثابه جزيي از پلات استفاده مي كند؛ چون بيماري دخترك موجب مي شود كه پنهاني هاي زوج جوان نسبت به هم بار ديگر عريان شود. ابتدا سه چهار ساعتي با هم حرف نمي زنند. بعد مازيني شروع مي كند به راه رفتن بي وقفه. بالاخره زن اعتراض مي كند و مي گويد آهسته تر راه برود. بحث بالا مي گيرد و مرد مي گويد: «من هيچ وقت باور نمي كنم كه تو ...عوضي مسلول!» زن مي پرسد: «چي؟ چي گفتي؟» عنواني كه مرد به زن داده بود حاصل حدس و گمان پزشكي بود كه دير زماني پيش درباره وضعيت پسرها نظر داده بود. حالا بيماري «احتمالي ريه» چه ارتباطي با ناقص الخلقه شدن بچه ها دارد، معلوم نيست ، اما نويسنده آن را سطرها پيش ذكر كرده بود تا چنين روزي از آن اتسفاده كند. بحث تندتر مي شود و برتا مي گويد حاضر است هزار جور مصيبت را تحمل كند،اما پدري چون او نداشته باشد و شوهر او را افعي مي خواند و مي گويد :« «بالاخره حرف دلت را ريختي بيرون.» برتا مي گويد: «پدر من از هذيان و جنون نمرد.» و حرف هاي مكمل آن و مازيني او را زنكه تفعي مسلول مي خواند و مدعي مي شود: «از دكتر بپرس ، مننپيت آن چهارتا بچه تقصير چه كسي است ، پدر من يا ريه گنديده تو؟ افعي!» 

  هر چه خواستند در منتهاي كين و بغض به هم گفتند . چند ساعت بعد كه حال دختر خوب شد، زن و شهر هم كه در عين حال عاشق هم بودند، با هم آشتي كردند و به خاطر نيش هايي كه به هم زده بودند، در عشق بازي سنگ تمام گذاشتند.

  نويسنده بدون حاشيه پردازي با گزينش واژه ها و جمله هاي حساب شده ، ان چه را مي خواهد از زندگي اين زوج به خواننده مي گويد؛ از تجارب روزمره گرفته تا كنش، رخداد و واقعه و در صورت  نياز فاجعه.

   يك روز بعد از ناهار كه خدمتكار به شهر مي رود ، زن و شوهر هم با دخترشان مي روند و گشتي در شهر مي زنند. غروب موقع بازگشت ، زن و شوهر با همسايه گرم صحبت مي شوند و دخترك خسته از پنج ساعت پياده روي به خانه مي آيد. كليد ندارد. مي خواهد از روي ديوار بپرد داخل حياط . هشت چشم كه به نور خورشيد نگاه مي كردند، او را ديدند و حرص خوردن به جان شان افتاد. به طرف او رفتند. دخترك خواست به ا» طرف ديوار بپرد ، اما ديد يك پايش را گرفته اند. تا آمد به خود بيايد. در دست هاي آنها بود. كي شان گردن او را پيچاند و بعد او را به آشپزخانه كشاندند و همان جا كار تمام كردند. آنگاه جوي خون بود و هراسي شوم و مرگبار. كار تمام شده بود. آنها به همان شيوه اي كه خدمتكار پيش از ناهار سر جوجه اي را كنده بود و مانع فوران خون شده بود،  سر خواهرشان برتيتا را  بريده بودند. به عبارت ديگر، آن دو سطري كه نويسنده در دو صفحه پيش درباره كندن سر جوجه آوده بود – تجربه اي كه مادر برتا براي تازه ماندن گوشت به دخترش ياد داده بود- اين جا در روايت معنا پيدا  مي كند؛ خصوصا به اين دليل كه آن روز به شكلي استثنايي هر چهار پسر در آشپزخانه بودند و شاهد اين نوع سر بريدن.

   اين داستان هولناك اوج خودخواهي بشر را به نمايش مي گذارد. محبت والدين دروغي بنيست و آنها فقط زماني فرزند خود را دوست دارند كه او سالم باشد و البته هر چه زيباتر باشد ، به همان نسبت دوست داشتني تر است. فرقي كه پدر و مادر ها بين فرزندان خوش سيما و باهوش با فرزندان نازيبا و برخوردار از هوش معمولي مي گذارند ، داستاني است قديمي كه عمرش در حد عمر انسان است. بهترين خدمتي كه اين زوج مي توانستند در حق آن پسر انجام دهند، سر به نيست كردن آنها بود. در جهاني كه حتي آدم هاي سالم – اما نه چندان زيبا و نه چندان هوشمند و نه چندان سر و زبان دار – از تبعيض و ناديده گرفتن رنج مي برند و چنان به ستوه مي آيند كه دست به خودكشي مي زنند، بهترين خدمتي كه مي شد به اين چهار موجود نگون بخت كرد ، كشتن آنها بود. اما مازيني و زنش نه از سر ترحم به دليل «احساس  مالكيت» تن به اين كار نمي دهند، در نتيجه مايملك اصلي شان – يعني دخترشان- از دست مي رود.

  داستان تآويل هاي مختلف دارد . مثلا مي تواند اين معنا را افاده كند كه موجوداتي كه به ناحق بر آنها  ستم مي رود،  از اين حق برخوردارند كه از غاصب، انتقام بگيرند. يا زن و مردي كه به رغم ظاهر عاشقانه شان در باطن تا آن حد ستم پيشه اند كه حتي همسر خود را به دليل «جرم  مرتكب نشده»  سرزنش مي كنند و مجرم مي شمرند، مسحق عذاب و تنيبه اند. تآويا ديگر مي تواند اين باشند كه دختر به تنهايي دارد سهم هر چها برادر را مالك مي شود و به نوعي آنها را از حيث مادي و عاطفي «استثمار» مي كند و در مقام يك استثمارگر بايد تميدات لازم و كافي براي دفاع از خود را آماده مي كرد و يا به چشم دشمن به آنها مي نگريست و دمي از كنار والدينش دور نمي شد. پس حالا بايد تاوان بي احتياطي اش را بدهد. تآويل ديگر اين است كه به همان سان كه مي توان سر از تن جوجه اي «بي گناه»  كند،  مي توان  سر از بدن دختر بي گناهي هم جدا كرد. 

 

                         فتح الله بي نياز

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

بازدیدکنندگان

در حال حاضر 106 میهمان و بدون عضو در حال بازدید از سایت هستند

آگهی متنی

   مسئولیت نوشته ها به عهده ی خود نویسنده است و سایت مرور هیچ مسئولیتی در این مورد ندارد

مهرآوران

 هاست  ، دامنه ، طراحی سایت 

HTTP://MEHRAVARAN.COM

  


 بیست داستان کوتاه از ۱۶ تن از داستان نویسان معاصر

یتhttp://www.epubfa.ir/?p=79

 

 زنان داستان نویس ایران در سایت امازون

با ترجمه امیر مرعشی

https://www.amazon.com/Alive-Kicking-collection-Contemporary-Iranian/dp/1544022727/ref=sr_1_1?ie=UTF8&qid=1488605449&sr=8-1&keywords=mitra+dava

 

 

مرفی /  بکت / سهیل سمی / ققنوس

 

 

بالزن ها / محمد رضا کاتب / نشر ققنوس .هیلا

 

 

 

با عزیز جان در عزیزیه /  فرخنده اقایی / نشر ققنوس

 

رمان «چرا زن‌ها گریه می‌کنند» نوشته رُنه ژان‌کلو با ترجمه عظیم جابری
نشر افراز . 
 

 

مجموعه چهار جلدی شناختنامه ادبیات ایران

جواد اسحاقیان /  نشر نگاه

 

چرا اخرین درنا باز می گردد

شمس آقاجانی

 

اکواریوم شماره چهار / میترا داور / نشر اموت